کد خبر: 808979
تاریخ انتشار: ۱۲ شهريور ۱۳۹۵ - ۲۱:۰۰
زنگ ادبيات بود و همه منتظر آمدن معلمشان بودند. هر كس مشغول كاري بود، يكي با بغل دستي‌اش حرف مي‌زد و...
زهرا شكوهي طرقي
زنگ ادبيات بود و همه منتظر آمدن معلمشان بودند. هر كس مشغول كاري بود، يكي با بغل دستي‌اش حرف مي‌زد و ديگري در حال مرتب كردن ميزش بود، تا اينكه سارا طبق معمول هميشه كه در راهرو رژه مي‌رفت با عجله وارد كلاس شد و گفت:«خانم ناظم داره مياد.»


همه به ميز‌هاي خودشان برگشتند و ساكت نشستند. خانم مرادي ناظم مدرسه وارد كلاس شد و گفت:«چه خبره راهرو رو گذاشتيد رو سرتون؟ همه بايد بفهمن شما معلم نداريد؟» بعد به ريحانه اشاره كرد و گفت: «ريحانه بيا اينجا با بچه‌ها رفع اشكال كن و درس‌هاي گذشتتونو تمرين كنيد.» حرف ناظم تمام نشده بود كه همهمه‌اي به پاشد. از ته كلاس نيلوفر گفت:«اجازه خانم؟ خانم كاشاني امروزم نيومدن؟» كه ناظم ادامه داد:«نه امروزم نميان.» كه دوباره نيلوفر ادامه داد:«آخه خانم اين طوري ما خيلي از درسامون عقب مي‌افتيم، تازه امتحاناتم نزديكه، نمي‌خوايد فكري كنيد؟»


اينبار خانم ناظم گفت:«مي‌دونم، ايشون الان شرايط اومدن سر كلاسو ندارن، با آموزش و پرورش صحبت كردم، ان‌شاء‌الله درست مي‌شه، فعلاً چاره‌اي نيست.»


با خارج شدن ناظم دوباره پچ‌پچ‌ها شروع شد. يكي مي‌گفت:«مي‌گن خانم كاشاني سرطان گرفته.» ديگري مي‌گفت:«نه بابا مي‌گن يه بيماري بد ويروسي گرفته، به خاطر همين خانم مدير اجازه نمي‌ده كه بياد مدرسه.» هرچقدر ريحانه سعي مي‌كرد تا آنها را ساكت كند فايده‌اي نداشت.


هر كس هر چيزي از ذهنش عبور مي‌كرد به زبان مي‌آورد. در همين حين يكدفعه خانم اسدي مشاور مدرسه وارد كلاس شد. بچه‌ها همگي تعجب كردند. ريحانه كه پشت ميز دبير نشسته بود از جا بلند شد تا خانم اسدي بنشيند. خانم اسدي بعد از سلام و احوالپرسي از بچه‌ها پرسيد:«الان چه درسي داريد؟» كه بچه‌ها همگي ناله سر دادند و شروع به غر زدن كردند.
خانم اسدي گفت:«بسيار خب پس اندازه يك داستان مي‌تونم وقتتونو بگيرم».


دانش‌آموزان كه خيلي تعجب كردند از خودشان مي‌پرسيدند:«آخه اين حرف‌هاي ما به داستان چه ربطي داره؟ اين خانم اسدي چه دل خوشي داره! ما مي‌گيم از درس ادبياتمون جا مونديم مي‌خواد داستان براي ما تعريف كنه».


خانم اسدي همين طور كه در كلاس قدم مي‌زد گفت:«در زمان‌هاي خيلي خيلي دور توي يك آبادي زني زندگي مي‌كرد. اين زن در مورد همسايه‌ش شايعه‌اي درست كرد كه تو دهن مردم كوچه و بازار افتاد و چرخيد تا اينكه به خود شخص رسيد و اون خيلي ناراحت شد، اون شايعه نزديك بود زندگي اون فرد رو بهم بزنه و مشكلات فراواني براش درست كنه. مدت‌ها بعد زني كه اون شايعه را پخش كرده بود متوجه اشتباه خودش شد و خيلي ناراحت شد و دوست داشت كه اشتباهشو جبران كنه، بخاطر همين پيش ريش سفيد شهرشون رفت و از اون كمك خواست. اون مرد خردمند به زن گفت: به مرغ فروشي برو و مرغي بخر و سر راه تمام پرهاشو بكن و يكي يكي در راه بريز. زن با اينكه خيلي تعجب كرده بود اما اون كار رو انجام داد. روز بعد دوباره پيش اون مرد رفت و اين بار پيرمرد به اون گفت: حالا برو پرهايي كه ديروز روي زمين ريختي رو جمع كن و براي من بيار. زن با اينكه مي‌دونست احتمالاً تا الان باد پرها را برده، اما به راه افتاد تا اينكه پس از ساعت‌ها جست‌و‌جو تنها سه پر رو پيدا كرد و دوباره پيش بزرگ شهرشون اومد. پيرمرد به اون گفت:ديدي؟ كاري كه تو كردي داستانش مثل اين پرهاست، شايعه بازگو كردنش مانند انداختن اين پرها آسونه، اما وقتي دهان به دهان چرخيد ديگه جمع كردنش غيرممكنه.»


بچه‌ها كه متوجه منظور معلمشان نمي‌شدند هاج و واج او را تماشا مي‌كردند تا اينكه خانم اسدي گفت:«چند لحظه پيش تو راهرو قدم مي زدم كه اتفاقي حرف‌هاي شما را شنيدم.»


با اين حرف خانم اسدي، تازه بچه‌هاي كلاس متوجه شدند كه منظور از داستان چه بوده است. خانم اسدي لبخندي زد و گفت:«همونطور كه مي‌دونيد دختر خانم كاشاني توي اين مدرسه درس مي‌خونه. آيا فكرش كردين كه اگه يكي از اين شايعه‌ها به گوشش برسه چه حالي مي‌شه و چه
اتفاقي براي خانواده دبير ادبياتتون مي‌افته؟»


آن روز بچه‌ها حسابي جلوي مشاور مدرسه‌شان خجالت زده شدند، اما درس بزرگي در زندگي گرفتند و داستان آموزنده خانم اسدي در حافظه‌شان ماندگار شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها