ايالات متحده از زمان شكلگيري به دنبال افزايش قدرت و تثبيت يك موقعيت برتر در جامعه جهاني بوده است. اين رويكرد را شايد بتوان ناشي از ضعف و هراس از فروپاشي در ميان تمدنهاي بزرگ جهان دانست. امريكا نوپاترين تمدن چندمليتي است كه بيشترين تجربه خشونت را از گذشته تاكنون در شناسنامه خود دارد. از همين رو است كه روشهاي قلدرمآبانه از ديپلماسي ثابت و هميشگي آن در برخورد با ساير كشورها بوده است. كودتا يكي از همين روشهاي زورمنشانه است كه موجوديت خود را از تفكر امريكايي ميگيرد. ايالات متحده تنها كشور جهان است كه اگر چه كودتاي داخلي را تجربه نكرده، اما سرمنشأ يا يكي از بازوان قدرتمند كودتا در بسياري كشورهاي جهان بوده است. قديميترين كودتاي نظامي در جهان به سال 1918 بازميگردد كه طي آن ويلسون - رئيسجمهور وقت امريكا- به مداخله و از بين بردن قدرت انقلابيون در روسيه اقدام كرد. تقابل قدرت انقلابيهاي روس با يكهتازي امريكاي جوان - كه در حال تبديل به يكي از قطبهاي قدرت در جهان بود - عاملي شد تا نخستين كودتاي امريكايي عليه قدرت حاكم در كشور ديگر صورت گيرد.
پس از آن، كودتا به يكي از استراتژيهاي عمومي ايالات متحده در كشورهايي بدل شد كه تهديدي عليه قدرت يا منافع اين كشور به شمار ميرفتند. طومار كودتاهايي كه ايالات متحده عليه دولتهاي ديگر طراحي يا حمايت كرده نشان از سه محور كلي دارد:
1- مليتگرايي ضدامپرياليستي يا ضدامريكايي:كشورهايي كه به نوعي در تقابل با هژموني ايالات متحده بر ساير كشورها، اعمال زور، دخالت در مسائل داخلي، تحقير مليت و حس ناسيوناليستي خود هستند، از مخاطرات جدي در تفكر امريكايي به شمار ميروند. خشونت بنيادين در رفتار امريكا گزينه«حذف»را در مقابل اين تفكرات و جانشيني تفكر امريكايي به جاي آن انتخاب ميكند. نمونه آن كودتاي 1952 در كوباست كه با هدف شكست گروههاي مليخواه و استقلالطلب پيريزي شد و نتيجه آن قدرتگيري ديكتاتوري امريكايي در اين كشور بود. همچنين دولت ضدامپرياليستي غنا كه در سال 1969 طي يك كودتاي امريكايي و با ورود مستقيم«سيا» به جريان كودتا سقوط كرد.
2- منافع از دست رفته به علت تعارضات ديپلماتيك: تاريخ كودتاهاي امريكايي در كشورهاي مختلف جهان، بيانگر اين حقيقت است كه هميشه نزاع بر سر«قدرت» نبوده است. تحقق منافع چه در بعد مادي يا سياسي، از ديگر جهتگيريها در كودتاهاي امريكايي بوده است. جغرافياي سياسي امريكا نشان ميدهد اين كشور در سطح قابل اتكايي از ذخاير و منافع قدرتساز قرار ندارد. از اين رو برخي كشورها - بهعلت موقعيت سرزميني مطلوب - مورد بهرهبرداري امريكا قرار گرفته و سرمايه كلاني را مستقيم يا غيرمستقيم روانه اين كشور ميكردند. به كارگيري سرمايههاي ملي در جهت رشد و توسعه بومي بدون تطميع امريكا، محلي براي اقدامات سوءايالات متحده در اين كشورها شد. كودتاي امريكايي عليه دولت دموكراتيك تازهتأسيس در هائيتي به سال1991 نمونه بارزي در منفعتطلبي مادي و همچنين كودتا عليه دولت چاوز در ونزوئلا (2002) اقدامي در راستاي منفعتطلبي سياسي و اجبار به همسويي از سوي ايالاتمتحده بوده است.
3- قدرتگيري گفتمانهاي اسلامگرايانه: جديدترين كودتاهاي امريكايي در سطح جهان رگههاي پررنگي از اسلامستيزي را در بطن خود دارد. قدرتگيري اسلام، حكومت اسلامي، وحدت ملل اسلامي و به طوركل گفتمان اسلامگرا در سطح جهان بزرگترين فوبياي ايالات متحده است چراكه در تقابل آشكار با خطمشي امريكايي قرار دارد. از آن جهت كه حذف اسلام از اركان قدرت در اينگونه كشورها به يكباره امري دور از ذهن به نظر ميرسد، ساخت مدلهاي اسلامي جديد و جايگزين، با حربههاي گوناگون از جمله كودتا يا «شبهكودتا» به ديپلماسي جديد امريكايي بدل شده است. باتوجه به اقتضائات جامعه مورد نظر اين روشها متفاوت خواهد بود. كودتاي 2013 در مصر با هدف فروپاشي دولت «محمد مرسي» و شكست قدرت اخوانالمسلمين كه گفتمان غالب اسلامگرا در اين كشور بود، نمونه عيني اين موضوع است. همچنين كودتاي اخير تركيه كه به تازگي اسنادي دال بر امريكايي بودن آن فاش شد، در ماهيت خود مواجهه مستقيم با قدرتگيري اسلام، كشورهاي اسلامي و گفتمان اسلامگرايانه است. جمهوري اسلامي ايران نيز طعم كودتاي امريكايي را به ذائقه تاريخي خود چشيده است. ايران هميشه از دو منظر براي ايالات متحده حائز اهميت بوده است: نخست به عنوان يك«منفعت منطقهاي و ژئوپلتيكي» و سپس «به عنوان يك حكومت قدرتمند اسلامي». از همين رو اقدامات امريكايي در ايران چندجانبه بوده و از هر سه پارامتر مذكور تأثير ميپذيرد. كودتاي 28 مرداد در سال 1332 در ايران كه از سوي ايالاتمتحده براي بازگرداندن شاه طرحريزي شد سه هدف كلي را دنبال ميكرد؛ حفظ منافع مادي و سياسي خود در ايران، هيمنه قدرت امريكايي در كشور براي همسويي با خود و خاموش ساختن و انحراف در نهضت مشروطيت كه ميتوانست رنگ ديني به خود گيرد؛ حكومتي كه از قرابت و نزديكي دكتر مصدق و آيتالله كاشاني منتج شده بود. اگر چه مصدق خود نيز از چندي پيش از كودتا نواي جدايي دين از حكومت را سرداده بود، اما شواهد تاريخي نشان از تأثير و دسيسه همفكران امريكايي مصدق در ايجاد زاويه ميان او و آيتالله كاشاني دارد. به طور كل در تحليل و رفتارشناسي ايالات متحده با جمهوري اسلامي دو خصيصه به چشم ميخورد، ديپلماسي اين كشور نسبت به ايران را ميتوان در برخي مواضع «ثابت» و در مواردي ديگر «متغير» دانست:
1- يكي از خصايص هميشگي و ثابت رفتار امريكا با ايران طراحي نرم و اجراي سخت بوده است. در جريان كودتاي 28 مرداد، مهرههاي امريكايي از چند ماه قبل از آغاز كودتا براي جدايي و اختلاف ميان آيتالله كاشاني و دكتر مصدق تلاش بسيار كردند. بسياري از افرادي كه همنشين دكتر مصدق بودند و بعدها تحت عنوان كودتاچيان شناخته شدند به تغيير نرم تفكر مصدق و جدايي دين و قدرت مأموريت يافته بودند. به ويژه آنكه زمينههاي شخصيتي اين جدايي در مصدق وجود داشت. فاصله گرفتن وي از آيتالله كاشاني منجر به از دست رفتن پشتوانه مردمي و زمينهسازي بيشتر براي كودتاي امريكايي عليه دولت او شد.
2- چرخش رفتاري از كودتا به شبهكودتا و انقلابهاي رنگي نيز يكي از خصايص رفتاري متغير در ايالات متحده نسبت به جمهوري اسلامي است. كودتاي 28 مرداد1332 در حقيقت با همنوايي افرادي در طبقات بالاي اجتماعي و افرادي در نازلترين سطوح طبقاتي يا همان اراذل و اوباش به وقوع پيوست. حضور عامه مردم در كنار اوباش و نظاميان تنها پس از شدت گرفتن كودتا و ناشي از فضاي ارعاب حاكم بر آن بود. اما راهاندازي انقلاب مخملي در سال 88 در ايران كه با توجه به بازتعريف كودتا در ادبيات سياسي جهان نوعي«شبهكودتا» به شمار ميرود، توسط افرادي صورت گرفت كه در نگاه نخست عامه مردم به نظر ميرسيدند. اگرچه تلاش شد دستهاي امريكايي در اين جريان پشت پرده نگه داشته شود اما بعدها اسنادي افشا شد كه از ارتباط مستقيم و غيرمستقيم عوامل فتنه با امريكا و رژيمصهيونيستي خبر ميداد. واهمه از قدرت اسلام و حكومت ديني در كشور، احتمال قوي شكست كودتا در ايران و همچنين جايگاه «مردمسالاري» در كشور منجر شد شبهكودتايي «به ظاهر مردمي» طراحي و اجرا شود.
در كارنامه ديپلماتيك ايالاتمتحده «كودتا» هميشه يك پاي ثابت تقابل سخت و نرم با ساير كشورها بوده است. تاريخيترين كودتاي نظامي توسط امريكا و نيز دارا بودن بيشترين آمار طراحي و حمايت از اين رفتار در سطح جهان، موجب ميشود تا در حقيقت «كودتا» را يك ديپلماسي و رفتار امريكايي بدانيم كه ريشه آن به خشونتطلبي، يكهخواهي و دارا بودن حق بهرهبرداري از ساير كشورها را براي خود باز ميگذارد. ايالاتمتحده در كودتاي نافرجام تركيه اثبات كرد اگر چه به طرق گوناگون جنگ سخت و نرم احاطه كامل دارد، اما هيچ ديپلماسياي براي اين كشور تاريخ انقضا ندارد و بنا به اقتضاي موجود بازدهي مفروض از هر روشي براي حفظ و تثبيت منافع، موقعيت و قدرت خود در جهان بهره خواهد برد.