در نوشتاري كه در روزنامه شهروند چند روز گذشته به چاپ رسيده است، تفريح و فردگرايي را در دوران سنتي، مدرن و پس از آن بررسي ميكند. اين نوشتار به انديشههاي ژان بودريار، يكي از نخستين پستمدرنهاي فقيد اشاره ميكند و ويژگيهاي شخص پستمدرن را در تقابلش با «فرد مدرن» برجسته ميسازد. مصرف شخص را وادار ميكند مسئوليت خودش را بر عهده بگيرد، مصرف شخص را مسئول ميسازد و عاملي است براي مشاركت ناگزير. از اين حيث تضادي كه تافلر در موج سوم آن را مطرح ميكند، يعني تضاد ميان مصرفكننده تودهاي منفعل و توليدكننده فعال و مستقل به اين نقش تاريخي مصرف «فعالسازي تودهها» بيتوجه است.
به عبارت دقيقتر، هدونيسم فقط وجهي از روند بسيار گستردهتر «شخصي شدن» بيسابقه فرد است. از اين پس، در زندگي معاصر شايد واژه فردگرايي واژهاي نهنادرست بلكه ناكافي باشد. فردگرايي آغاز دوران مدرن تا اوايل قرن بيستم با وجود تغييرات مختلفش جوهره خود را در مبارزه براي حقوق مساوي در حوزههاي مختلف به نمايش ميگذاشت. انديشه مركزي و هدايتكنندهاش اصل مساوات و برابري بود و بنابراين چندان اعتنايي به خصوصيات متمايز هر فرد كه شخصيت ويژه او را تشكيل ميدادند، نداشت. فرد مورد علاقه اين فردگرايي با آنچه ماركس آن را انسان مجرد و كلي سرمايهداري ميناميد تفاوت آشكاري نداشت اما اكنون مضمون فردگرايي معاصر از آن فردگرايي خشك فراتر رفته و چيزهاي بسيار بيشتري را طلب ميكند، يعني فرد طلب ميكند كه نهفقط وجوه اشتراك او با افراد ديگر، بلكه وجوه اختلاف او و خواستهاي ويژه و حتي مينياتورياش نيز مورد توجه قرار گيرد و پاسخ داده شود. بدينترتيب فرد قبلي فروكاهيده شده به خصوصيات مشترك از اين پس به «شخصي» با ويژگيهاي متمايز و متنوع تبديل ميشود كه سيماي انسان كنوني را تشكيل ميدهد.
اما هر تحليلي نيز كه از ماهيت اين روند شخصيسازي داشته باشيم اكنون با يك حوزه خصوصي بسيار تشديدشده روبهروييم كه مكمل تنظيم همهجانبه و ميكروسكوپي امر اجتماعي است و«هر قدر امور روزمره در همه سطوح و جوانبش به وسيله خبرگان و مهندسان بيشتر پردازش ميشود امكان انتخاب فرد در همه سطوح بيشتر ميشود و اين است نتيجه پارادوكسيكال عصر مصرف.»
تا دورهاي نهچندان دور، منطق زندگي سياسي، توليدي، اخلاقي، مدرسي و پرورشي عبارت بود از غرق كردن فرد در قواعدي يكنواخت و متحدالشكل... در «اراده عمومي» و «در قراردادهاي اجتماعي»، الزامات اخلاقي، قواعد ثابت و استاندارد شده، تبعيت از حزب انقلابي و غيره اما اكنون اين تصوير خيالي از آزادي ناپديد ميشود و جاي خود را به ارزشهاي جديدي ميدهند كه هدفشان فراهم كردن اين امكان است كه شخصيت خودماني بازگشوده شود، التذاذ موجه دانسته شود، تقاضاهاي فردي به رسميت شناخته شود و نهادها با خواستههاي افراد هماهنگ گردند. ايدهآل مدرن تبعيت فرد از قواعد جمعي به غبار تبديل ميشود و روند شخصي شدن به ارزش بنيادي تبديل ميشود، البته همراه با اشكال جديدي از كنترل و متجانسسازي. حق خودبودگي مطلق و التذاذ حداكثر از زندگي به ارزش اعظم تبديل ميشود كه بيان نهايي فردگرايي است.
مينياتوريزه شدنبدين گونه است كه ما از فردگرايي محدود مدرنيته به فردگرايي تام پُستمدرنيته گذر ميكنيم. مدرنيته دوران اتمي شدن فرد و پُستمدرنيته دوران مينياتوريزه شدن اوست. بدينترتيب، انقلابهاي بزرگ اقتصادي و سياسي جهان مدرن در قرنهاي ۱۸ و ۱۹ كه در آغاز قرن بيستم انقلاب هنري در شكل مدرنيسم هنري را به بار آوردند از نيمه قرن بيستم به بعد «انقلاب در امر روزمره» و سبك زندگي را شكل دادهاند. اكنون با انساني روبهروييم كه به استقبال نوآوريها در همه سطوح ميرود و هر لحظه آماده است شيوه زندگياش را عوض كند. انسان از اين پس بيش از آنكه جوهري واحد يا اين همان باشد به موجودي متحرك (سينتيك) و حتي قابل بازيابي دائمي (recyclable) تبديل شده است.
مقايسه فردگرايي مدرن با رواقيگري
اكنون اين فردگرايي معاصر را با فردگرايي كلبي و رواقي اوليه مقايسه كنيم. بدون شك فردگرايي كلبي و رواقي محصول دورهاي از بحران اجتماعي بود. در زمانه ما نيز كم نيستند متفكراني كه ظهور چهره كنوني انسان را محصول بحران ارزشها ميدانند اما ميان اين دو وضعيت تفاوتي اساسي وجود دارد. فردگرايي كلبي يا رواقي اوليه به دليل عدم امكان شكلگيري تصوري پوزيتيو از خود انسان در آن دوران ركود تنها ميتوانست فردگرايي سلبي و وانهنده جهان باشد. در حالي كه فردگرايي پستمدرن معاصر در مرحله رشد غولآساي توليد و تشكيل جامعه رفاه و مصرف نهتنها از جهان پا پس نميكشد بلكه آن را به تمامي طلب ميكند و ميكوشد نقش ذهنيت و شخصيت خود را برآن حك كند. اين فردگرايي ايجابي است. در هر دو حالت انسان بر سوبژكتيويته تكيه ميكند اما در حالت اول سوبژكتيويته رابطهاش را با اوبژكتيويته قطع ميكند، اما در حالت دوم نهفقط اين رابطه قطع نميشود بلكه سوبژكتيويته عمدتاً در هيئت امر «رواني» و «روانشناختي» و با ذائقه و سليقه «شخصي» جهان را در آغوش ميگيرد. مقايسه فرديت در تصوير «ديوژني» آن با فرديت در تصوير انسان هدونيست كنوني گوياي اين تفاوت است.
در عين حال بايد از «آرمانيكردن» اين شخصگرايي پرهيز كرد. چراكه فراموش نكنيم كه اين شخصگرايي هم به تصريح بل و هم به تصريح بودريار مثل بسياري معلولهاي ديگر ثمره فعاليت خود سرمايه و دگرگونيهاي عميقي است كه به بار ميآورد. ۱۳ بنابراين خودش ديالكتيك سرمايه و تعارضهاي آن را در قالب «فرديتي تركيبي»۱۴ بازتاب ميدهد. «التذاذ» پستمدرن به عنوان «ارزشي اعظم» نيز التذاذي «فينفسه» و آزادانه نيست بلكه در جوهرهاش وابستگي به يك نظم اجتماعي و اقتصادي معين را به عنوان ساز و كاري ضروري درآن نشان ميدهد. بودريار آن را «سيستم تفريح» يا تكليف به«التذاذ» مينامد و مينويسد: يكي از بهترين دلايلي كه نشان ميدهد اصل و غائيت مصرف التذاذ و تمتع نيست اين است كه امروزه لذت اجباري شده و نهبه عنوان حق و لذت بلكه به عنوان وظيفه شهروند نهادينه شده است. پوريتان خودش و شخص خودش را مؤسسهاي سودآور در خدمت عظمت خدا ميدانست. براي او كيفيات «شخصياش»، شخصيتش كه زندگياش را براي توليد آنها صرف ميكرد، سرمايهاي بودند كه بايد بدون سوداگري و اسراف به درستي سرمايهگذاري ميشدند. برعكس، اما به همان شيوه، انسان مصرفكننده خودش را «ملزم به التذاذ» و همچون مؤسسهاي براي لذت و ارضا تلقي ميكند. اين همان اصل به حداكثر رساندن (استفاده از) زندگي است از طريق تكثر بخشيدن به تماسها و رابطهها، از طريق استفاده شديد از نشانهها و اوبژهها، از طريق استفاده نظاممند از همه امكانات بالقوه لذت. براي مصرفكننده و شهروند مدرن خلاصي از اين اجبار به تمتع و لذت كه در اخلاق جديد هم عرض اجبار سنتي به كار و توليد است متصور نيست. انسان مدرن روز به روز وقت كمتري را صرف توليد در كار ميكند و بيش از پيش وقتش را صرف توليد و ابداع مستمر نيازهاي خودش و رفاه خودش مينمايد. او بايد مراقب باشد كه دائماً همه امكانات و همه ظرفيتهاي مصرفاش را بسيج كند. اگر فراموش كند فوراًَ و محترمانهبه او يادآوري ميكنند كه حق ندارد خوشبخت نباشد. بنابراين، منفعل دانستن او خطاست: او فعاليتي مستمر را انجام ميدهد و بايد انجام دهد. در غير اين صورت اين خطر دامنگيرش ميشود كه به آنچه دارد قانع باشد و به فردي غيراجتماعي تبديل شود.