کد خبر: 803457
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۸:۰۵
كمي شفاف‌تر، شفاف‌تر، يه كم ديگه... آها آها خوبه!
كدخدا روي ايوان نشسته بود ...
كدخدا روي ايوان نشسته بود و به دور دست‌ها خيره شده بود. خورشيد داشت پشت كوه‌ها غروب مي‌كرد. كدخدا دستش را زده بود زير چانه و چپقش را گذاشته بود گوشه لبش؛ توي فكر بود. خيلي وقت مي‌شد كه دودي از اين چپق بلند نشده بود، سال‌ها بود كه ديگر چپق نمي‌كشيد، اما محض عادت و سرگرمي چپق را نگه داشته بود و گاهي همانطور خاموش آن را روي لب مي‌گذاشت. مخصوصاً مواقعي كه به چيز مهمي فكر مي‌كرد.
مشدي جهان، پيشكار مخصوص كدخدا، نگران اوضاع شده بود، تصميم گرفت برود با كدخدا صحبت كند و بپرسد مسئله چيست. پله‌هاي عمارت را آرام آرام بالا آمد، از پنج‌دري رد شد و زير طاق ايوان ايستاد.
- اِهِم...!
صداي سرفه مشدي جهان، كدخدا را متوجه حضور او كرد. اما حرفي نزد و همچنان زل زد به خورشيد مغرب كه سرخ شده بود و داشت كم‌كم ناپديد مي‌شد.
مشدي جهان با صداي آرام گفت: «اوغور بخير كدخدا! با ما كاري چيزي نداري؟»

 
   

كدخدا از گوشه چشم نگاهش كرد و با صداي گرفته از ته گلو گفت: «كارهايي كه صبح بهت گفتم انجام دادي كه حالا دنبال كار جديد مي‌گردي؟!»
مشدي جهان كلاه‌نمدي‌اش را از سر برداشت و گفت: سپردم بچه‌ها دنبال كارها هستن. همين دو سه روزه انجام ميشه...
- قول الكي نده! صد روز ديگه هم مياي همين حرف‌ها رو تحويل من ميدي! الان خيلي وقته فردا پس فردا مي‌كني!
چند لحظه سكوت حاكم شد و بعد كدخدا گفت: «نخواستيم اصلاً! ما را به خير تو اميد نيست...»
مشدي جهان سرش را انداخت پايين و دو قدم جلوتر آمد.
- چيزي شده كدخدا !؟ از چيزي دلخوري؟
كدخدا چپق را از دهان برداشت و گفت: «نه، چيزي نشده.»
مشدي باز هم نزديك‌تر رفت و اين دفعه با لحني مهربان‌تر گفت: «ميگم كه كدخدا جان! آخه الان چند ساعته توي خودتي! اگه چيزي شده به ما هم بگو، ناسلامتي ما پيشكارت هستيم.»

 
   

كدخدا برگشت و زل زد توي چشمان مشدي جهان.
- به تو بگم كه چي بشه؟ كاري كه ازت ساخته نيست. فقط مي‌ري مي‌گذاري كف دست اون خان‌بالاي از خود راضي!
مشدي زبونش بند اومد. كدخدا گفت:‌ «چيه؟ فكر كردي نمي‌دونم ناز و ادات با ماست صلح و صفات با ديگران؟!»
مشدي جهان دست انداخت روي شانه كدخدا و مِن‌ و مِن‌کنان گفت: «نه به جان عزيزت، من اگه پيش خان‌بالا مي‌رم چون رفت و آمد خانوادگي داريم با هم، تو كه مي‌دوني، حالا يه درد دلي هم كردم، از سر ناداني بوده! تو به دل نگير كدخدا جان! من معذرت مي‌خوام. اصلاً اين روزها يك خرده خسته كوفته شدي، مي‌گم چطوره يه برنامه بذاريم چند روزي بريم باغ استراحت كنيم!»
كدخدا از جا برخاست و ابروهايش رفت توي هم.
- آخه وسط اين همه گير و گرفتاري ول كنيم بريم تفريح؟ مردم چي ميگن آخه؟
- اون با من، به همه مي‌گيم يه پروژه عمراني. كارخانه‌اي چيزي قراره اونجا افتتاح بشه، به اين بهانه مي‌ريم!
- منم ميام!

    


كدخدا و مشدي جهان همديگر را نگاه كردند و همزمان گفتند: «كي بود؟»
- من بودم، مي‌گم هر جا مي‌ريد منم ببريد.
صدا از بالاي سرشان مي‌آمد. هر دو جلوتر آمدند و بالاي طاق را نگاه كردند. كلة اوس‌مم‌باقر را ديدند كه از روي طاق خم شده بود و آن‌ها را نگاه مي‌كرد! كدخدا گفت: «تو اون بالا روي سقف چه كار مي‌كني اوستا؟»
اوس‌مم‌باقر ماله‌اي را كه دستش بود نشان داد و گفت: «خودتان گفتيد سقف خانه ترك برداشته بيام درستش كنم. كاهگل ريختم داشتم ماله مي‌كشيدم كه صداتون را شنيدم! ميگم اگر گردش مي‌ريد منم ميام. هه‌هه‌هه...!»
كدخدا گفت: «نه بابا جان! گردش كدامه؟ اين همه گرفتاري داريم. اعصابم خيلي داغونه.»
مشدي جهان گفت: «آهان! رسيديم سر اصل مطلب. نگفتي قضيه چي بود كه از ظهر تا حالا رفتي توي فكر؟»
كدخدا نفسش را با صداي «پوووفففف!» داد بيرون و رفت نشست سر جاي قبلي‌اش.

 
   

- آخه بگمم دردي دوا نميشه، ولي خب حالا كه اصرار مي‌كني ميگم. ديشب من با راديو مركزي وسط‌آباد مصاحبه داشتم، شنيدي كه؟
مشدي جهان: آها بله، شنيدم.
اوس‌مم‌باقر: منم شنيدم!
كدخدا سري تكان داد و گفت: من ديروز حرف‌هاي هميشگي خودم را زدم، مثل قضيه آفتاب و محصولات‌مون و مشكل كود و قول و قرارهاي قبلي و ... خلاصه طبق معمول مصاحبه را يك جور ماست‌مالي مدبرانه كردم و خلاص!
مشدي و اوستا با هم گفتند: خب!
- حالا امروز يك عده پيدا شدن به من مي‌گن چرا «شفاف» صحبت نكردي؟ يا اينكه چه مي‌دونم چرا «ناگفته‌ها» را نگفتي!
اوس‌مم‌باقر از بالاي طاق گفت: «خب چرا نگفتي واقعاً؟!»
مشدي جهان سرش را بالا كرد و گفت: «مم‌باقر! تو ماله‌تو بكش! به اين كارها كار نداشته باش!»
كدخدا ادامه داد: «الان موندم چه كار كنم؟ چه جوابي به اين‌ها بدم؟»
مشدي جهان گفت: «اين كه نگراني نداره! برو ناگفته‌ها را بگو خودت را خلاص كن! اصلاً ارزشش را دارد اين همه خودخوري كني؟! بريزي توي خودت فردا از يك جات بزند بيرون؟»
اوس‌مم‌باقر: «نه والا !»
كدخدا گفت: «گيرم كه بخوام برم بگم، ناگفته از كجا بيارم؟!! شما ناگفته برام جور كنيد، من مي‌رم مي‌گم، حرفي نيست!»
اوس‌مم‌باقر گفت:‌ »من چند تا ناگفتة خوب ذخيره كردم، دارم. مي‌خواهيد برم بيارم؟»
مشدي جهان جواب داد: «تو ذخيره‌هات به درد خودت مي‌خورند! من خودم يك جا را سراغ دارم، ناگفته مي‌فروشند، سه تا صد تومن! پشت همين دهياري. بگذار برم يك دو جين برات بخرم بيام. بشين قشنگ تميزشون كن شفاف بشن، برو بگو. راحت!»

 
   

كدخدا يك نگاه معنادار به هر دو انداخت. بعد بلند شد راه افتاد سمت پنج‌دري. يك لحظه ايستاد و پشت سرش را نگاه كرد.
- آفتاب هم رفت...
گفت و رفت داخل. مشدي جهان رو كرد به طاق و گفت:‌ «مم‌باقر! تو اين تاريكي اصلاً چشمت مي‌بينه ماله كشي؟!»
صداي اوس‌مم‌باقر از روي طاق آمد كه گفت: «بعد يك عمر ديگه خوب مي‌دونم ماله رو كجا رو بكشم!»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها