کد خبر: 802109
تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۷:۵۹
احوال رضاخان در واپسين روزهاي حضور در ايران به روايت نصرالله انتظام
شايد بازخواني حالات و شرايط روحي رضاخان در واپسين روزهاي حضور در ايران، از جذاب‌ترين و درخور خوانش‌ترين ادوار حيات وي باشد...
علي احمدي فراهاني
شايد بازخواني حالات و شرايط روحي رضاخان در واپسين روزهاي حضور در ايران، از جذاب‌ترين و درخور خوانش‌ترين ادوار حيات وي باشد. به ويژه از اين جنبه كه نشان مي‌دهد «قزاق سوادكوهي»پس از 20 سال داعيه داري تجدد و نيز اختناق و فشار و ديكتاتوري، چگونه از هويت و موجوديت خويش در آن روزهاي آخر دفاع كرده است؟ روايتي كه اينك در نور فكندن به زواياي متنوع اين موضوع مورد استناد ما قرار گرفته، دست‌نوشته‌هاي نصرالله انتظام است كه در سال 1369 از سوي سازمان اسناد ملي ايران نشر يافت. يادداشت‌هاي انتظام در اين‌باره، از اين جنبه كه رضاخان را در واپسين روزهاي زمامداري همراهي كرده و شاهد رسيدن اخبار پيشروي متفقين به سوي تهران و واكنش او به اين رويداد بوده، از اسناد شاخص و درخور توجه به شمار مي‌رود. انتظام با آنكه در يادداشت‌هاي خود سعي كرده جانب ولي نعمت خود را فرونگذارد و فضايل ناداشته را نيز به وي نسبت دهد، اما خواسته يا ناخواسته در خلال نوشته‌هايش، به نكاتي اشاره كرده كه آئينه تمام‌نماي سلوك و منش رضاخان در واپسين فصل از زمامداري او به شمار مي‌رود. اميد مي‌بريم كه انتشار اين مقال، تاريخ‌پژوهان و علاقه‌مندان به واقعيت تاريخ معاصر كشورمان را مقبول و مفيد افتد و ايشان را با يكي از موضوعات مهم تاريخ معاصر، آشنايي افزون‌تري بخشد.
   
  تمركز اختيار فكركردن در يك نفر!

همان‌گونه كه در صدر اين مقال اشارت رفت، نصرالله انتظام به‌رغم گرايش به تمجيد از رضاخان در يادداشت‌هاي خود، به علل از هم گسيختگي كشور در شرايط حمله متفقين اشاراتي دارد. ازجمله اين موارد، اشاره به خودسري رضاخان و مشورت‌ناپذيري اوست كه به قول نويسنده تمام اختيارات حتي اختيار فكر كردن را در خود متمركز كرده بود: «‌اين حقيقت را هم نبايد انكار كرد كه تمام اختيارات حتي اختيار فكر كردن در يك شخص متمركز شد و وزيران، سفرا و اطرافيان را ياراي اظهار نظر و عقيده نماند، هر قدر كه قائد، پيشوا، بصير و دانا باشد باز از سهو و غفلت در امان نمي‌ماند. تأسف در اين است كه رجال و بزرگان دنيا، مخصوصاً زمامداران ما هيچ‌وقت از اين تجربيات درس عبرت نمي‌گيرند و تصور مي‌كنند در فهم و تشخيص از همه بالاتر و برترند و خود را از هر سهو و خطايي در امان مي‌دانند و بر اثر همين نخوت دچار سرنوشت گذشتگان مي‌شوند.»

  هواپيماهاي متفقين بالاي سعد‌آباد

روايت نصرالله انتظام از واكنش مردم و حتي كاركنان كاخ سعدآباد به تجاوز هوايي هواپيماهاي متفقين به حريم هوايي تهران، ازجمله نكات جذاب روايت اوست. او با اين روايت خويش، ناخودآگاه اذعان مي‌كند كه در دوره حاكميت رضاخان و به‌رغم داعيه پيشرفت نظامي وي، جامعه به قدري اعتماد به نفس خويش را از دست داده بود كه تنها از يك مانور هوايي متفقين ترسيد: «صبح ديرتر از معمول در حدود ساعت 10 به سعدآباد رفتم. در شهر طيارات روس در هوا ديده مي‌شدند كه اوراقي را پراكنده مي‌كنند. چند بمبي هم در اطراف مرده‌شورخانه و كارخانه‌هاي آجرپزي انداخته بودند و گويا به قتل سه نفر منجر شده بود. اين حركات مردم را بي‌اندازه نگران ساخت و يقين حاصل كردند شهر بمباران خواهد شد. بسياري از اعضاي ادارات دست از كار كشيدند و متفرق شدند. مقارن ظهر چند هواپيما در بالاي سعدآباد پيدا شد كه در ارتفاع خيلي كم پرواز مي‌كردند. اغلب مستخدمين دست و پاي خود را گم كردند و نظاميان زير درخت پنهان شدند، ولي اتفاقي رخ نداد و همين كه طيارات اوراقي ريختند متفرق شدند. چون وزير دربار روز قبل يك سر به اصفهان رفته بود، با تلگراف كسب تكليف كرد. به امر شاه جواب داده شد تا دستوري نرسد در اصفهان بماند و به طرف تهران حركت نكند.»
 
كتك كاري شديد رضاخان با افسران ارتش

نحوه مواجهه رضاخان با اطرافيانش در دوران اشغال ايران، نمادي از شرايط روحي او از بدو اشغال ايران است. او در ديدار با سران ارتش خود، سعي داشت با احاله ناكامي‌هاي خويش در آن روز‌ها به آنان و ايضاً كتك‌كاري‌هاي شديد، قدري از فشارهاي عصبي خود در اين باره را بكاهد. روايت انتظام از اينگونه رفتارهاي وي در آن مقطع و به ويژه آنكه او حتي در چنان شرايطي نيز از قلدرمآبي خود عقب‌نشيني نكرده، بس خواندني و روشنگر به شمار مي‌رود: «از قرائن معلوم بود هوا پس است، چه با وجود فاصله زيادي كه بين ما و محل شرفيابي سران لشكر بود، صداي فرياد شاه گاه‌گاهي از دور به گوش مي‌رسيد. به علاوه آنهايي كه مرخص مي‌شدند و بعضي از آنها با من سوابق دوستي و الفت زيادي داشتند، هيچ‌يك به طرف ما نيامدند و با قيافه بهت‌زده‌اي از دور سلام نظامي مي‌دادند و مي‌رفتند.
در اين اثنا سرلشكر احمد نخجوان و سرتيپ علي رياضي به طرف محلي كه ما ايستاده بوديم آمدند. يكي از افسران گفت سردوشي رياضي را كنده‌اند. درست كه نگاه كردم ديدم سر شانه جر خورده، آستين آويزان و پيراهن پيداست. رياضي و نخجوان با تبسم تلخي نزديك مي‌شدند. از ديدن آن منظره به‌حدي منقلب شدم كه بي‌اختيار به طرف رياضي رفتم و دو دستي دستش را فشردم و گفتم: «مقام تو بالاتر از آن است كه اين اعمال به تو اهانتي وارد آورد.» بعد رو به سايرين كردم و گفتم: «اگر شاه اين دفعه به سفر برود ديگر با او نخواهم رفت!»
علت ديگر تأثرم اين بود كه روز گذشته وقتي شاه را در آن حال ديدم بي‌آنكه هيچ دين حق‌شناسي داشته باشم، ملاحظه وضع رقت‌آور او مرا بر آن داشت كه در موقع سخت ترك خدمت نكنم و از رفتن به اصفهان استقبال كنم. حال مي‌ديدم هنوز 24 ساعت از آن واقعه نگذشته بود كه باز شاه از قلدري دست‌بردار نيست و افسران ارشد خدمتگزار را كتك مي‌زند و خلع درجه مي‌كند. به اين دليل بي‌اختيار گفتم اگر دوباره به سفري برود ديگر با او نخواهم رفت... آقايان كه رد شدند، رزم‌آرا گفت: «گويا درجه نخجوان را هم گرفته‌اند، چون درجه سردوشي لباس هواپيمايي مثل ساير اونيفورم‌ها نمايان نيست.» ترديد داشتم. در اين بين افسر نگهباني رسيد. از او جويا شديم، گفت: «بلي، خودم به امر شاه درجه او را كندم.» دست به جيب برد و تاج سردوشي را كه كنده بود درآورد و به ما نشان داد. اين هم مزيد بر تأسفم شد كه چرا به نخجوان دلداري ندادم. از قرار توضيحي كه بعداً پاره‌اي از امراي حاضر در آن مجلس دادند ـ و گفته‌هاي همه با هم تطبيق نمي‌كرد ـ شاه مي‌گويد: «فلان فلان شده‌ها شما كاري كرديد كه نزديك بود پسرم را بكشم.» كريم‌آقا مي‌گويد: «قربان چرا والاحضرت را بكشيد؟ اين خائنين را بكشيد.» شاه شمشير يكي از افسران را از غلاف بيرون مي‌كشد و با پشت آن به سر و كله نخجوان و گويا رياضي مي‌زند. حتي فرياد مي‌كشد: «موزر مرا كه در اتومبيل است بياوريد تا اين خائنين را بكشم» و پيشخدمتي حاضر بود براي حسن خدمت و اطاعت امر بدود و هفت‌تير شاه را بياورد. سايرين كه متوجه عصبانيت شاه بودند با چشم و اشاره پيشخدمت را از آن حركت بي‌قاعده منع كردند. العهد علي‌ الراوي نيم ساعت بعد از آن واقعه شاه و وليعهد به عادت معمول براي گردش جلوي كاخ سفيد كه در آن سال محل وزارت دربار بود، آمدند. وضع و رفتار شاه كاملاً عادي و مثل اين مي‌ماند كه هيچ واقعه‌اي رخ نداده باشد، ولي به سردوشي كه نگاه كردم ديدم شير و خورشيد شانه كه علامت فرماندهي كل قوا و جانشين تاج افسران ارشد است، كنده شده و نخ زردي پيداست. حدس زدم شايد موقعي كه سايرين را خلع درجه مي‌كرد از شدت تغير شير و خورشيد خود را هم كنده باشد و گويا همان‌طور هم بوده است.»
 
 در شهر چه خبر است؟

انتظام در فقراتي از خاطرات خويش، تصريحاً يا تلويحاً اذعان دارد كه در پاسخ به رضاخان درباره وضعيت عمومي كشور و نيز شهر تهران، خودسانسوري كرده و جرئت بيان واقعيت را نداشته است. انتظام بنا بر گفته خود، در چين مواردي بر سر دوراهي بوده است، اگر واقعيت را بيان مي‌نمود، شاه را مكدر مي‌كرد و حتي ممكن بود كه مورد غضب وي قرار گيرد و اگر دروغ مي‌گفت، به ولي نعمت خود خيانت كرده بود! او خود در يادداشت‌هايش، يكي از اين موارد را اينگونه روايت كرده است: «يكي از روزها كه شاه به عادت معمول جلوي كاخ به گردش آمدند، از من پرسيدند: «در شهر چه خبر است؟» مادام كه سؤالات شاه راجع به مسائل خارجي بود، جواب دادن اشكالي نداشت، ولي به امور داخلي كه مي‌رسيد وضع مشكل مي‌شد و اگر مي‌گفتم خبري نيست برخلاف وجدان و حقيقت گفته بودم و اگر مي‌خواستم حقايق را بگويم دور از نزاكت بود، چون مردم جز ناسزا چيزي نمي‌گفتند. عده‌اي از دوستان در آن ايام بر من خرده مي‌گرفتند كه اگر ديگران به عادت تملق و چاپلوسي از ذكر حقيقت خودداري كنند تو كه در زمره آنها نيستي. چرا از واقع‌گويي پروا داري؟ به اين دليل وقتي شاه پرسيد در شهر چه خبر است و مردم چه مي‌گويند، براي اينكه كتمان حقيقت نكرده باشم و هم چيز زننده‌اي نگويم عرض كردم: «بيشتر صحبت‌ها در اطراف راديو لندن است و مثل اين مي‌ماند كه نقشه و برنامه‌اي دارند، زيرا روز به روز بر شدت حملات مي‌افزايند.» شاه بي‌آنكه متغير يا برآشفته شود، روي خود را به وليعهد كرد و گفت: «مي‌بيني انتظام هم همان عقيده مرا دارد.» صحبت به همين جا پايان يافت و ديگر دنبال نشد. معلوم بود شاه از شنيدن توضيحات بيشتري ناراحت است و خودش به عواقب امر پي برده است و اين طفره و سكوت تعجب‌آور نيست، چون بشر هميشه از شنيدن حقايقي كه به ضرر او تمام مي‌شود و اميدش را مبدل به يأس مي‌كند فراري است....»

  تبريك رضاخان به مناسبت استقلال مكزيك!


امور دفتري رضاخان و تشريفات آن در روزهاي آخر، خود به يكي از اسباب طنز‌آفريني در روزهاي پاياني حاكميت وي مبدل شده بود. انتظام نقل مي‌كند كه در آن واپسين روزها، متن تلگرافي به مناسبت سالروز استقلال مكزيك را به رضاخان داده تا او امضا كند. واكنش رضاخان به ارسال اين تلگراف، در شرايطي كه خود او آخرين ساعت‌هاي صدارت را طي مي‌كرده، بس جالب و عبرت‌آموز بوده است: «صبح بيست و چهارم كه به حضور رسيدم، فرمودند: هواي سعدآباد سرد شده است و مقدمات زكامي را حس مي‌كنم، اما عمارت شهر هم گرم است و نمي‌دانم چه كنم. در اين موقع تلگرافي را كه به مناسبت عيد استقلال مكزيك بايد مخابره شود براي امضا تقديم كردم. شاه با لبخند استهزاآميزي فرمود: «استقلال مكزيك، استقلال مكزيك» و تلگراف را امضا كرد. معلوم بود مي‌خواهد بفهماند در اين موقع تكليف خودم معلوم نيست كه تا چند ساعت ديگر چه مي‌شود و تو تلگراف تبريك عيد استقلال مكزيك را به امضاي من مي‌رساني!»
 
 و سرانجام روز آخر

نصرالله انتظام بر حسب آنچه خود نگاشته، به دليل غير‌مترقبه بودن تصميم رضاخان براي استعفا در روز 25 شهريور و خروج از تهران، شاهد واپسين لحظات حضور رضاخان در قصر خود نبوده و پس از خروج وي از سعدآباد از ماوقع مطلع شده است. با اين همه، به دليل آنكه راوي با محمدعلي فروغي صميميتي فراوان داشته، بعد‌ها پي‌جوي چند و چون واقعه از وي گشته است. آنچه فروغي براي انتظام نقل كرده، نشان مي‌دهد كه چگونه قزاق نگون‌بخت پس از اطلاع از ورود اشغالگران به تهران، تسليم خواست آنان و سرنوشت از پيش تعيين شده براي خود گشته و با عجله تمام اسباب خروج خود از كشور را فراهم كرده است! منقولات فروغي در اين‌باره، يكي از ناب‌ترين و خواندني‌ترين روايت‌ها درباره آخرين ساعات و دقايق سلطنت رضاخان بر ايران است: «مرحوم فروغي بعدها گفت ساعت 7 صبح يا قدري زودتر اعليحضرت تلفن كردند كه بايد فوراً شما را ببينم. عرض كردم: «اگر شهر تشريف داشتيد، فوراً شرفياب مي‌شدم.» در آن ايام كه كسالت قلبي فروغي عود كرده بود رفتن به سعدآباد و پياده‌روي در سربالايي باغ از عهده او خارج بود. شاه مي‌گويد: «همين الان به شهر مي‌آيم.» ملاقات در سرسراي كاخ مرمر دست مي‌دهد. هر دو روي نيمكتي كه در طرف ديوار جنوبي كاخ مرمر است مي‌نشينند. فروغي خبر حركت قواي روسي را به طرف تهران به عرض شاه مي‌رساند. شاه پس از اندك تفكري مي‌پرسد: «به عقيده شما چه بايد بكنم؟» فروغي عرض مي‌كند: «گمان دارم صلاح در اين باشد كه اعليحضرت سلطنت را به والاحضرت تفويض فرماييد.» شاه مي‌گويد: «عقيده خودم هم همين است. پس استعفانامه‌اي تهيه كنيد.» فروغي قلم و كاغذ مي‌خواهد و بهبودي مي‌دود و وسايل تحرير را آماده مي‌كند و فروغي استعفانامه‌اي ـ كه متن آن را بعداً نقل خواهم كرد ـ مُسوّده مي‌كند. شاه مي‌بيند و بي‌هيچ اصلاح و تغييري مي‌پذيرد. به فروغي مي‌گويد: «قلم بدهيد امضا كنم.» فروغي مي‌گويد: «اين مُسوّده بود و به تصور اينكه شايد اعليحضرت اصلاحاتي در آن بفرماييد با عجله نوشتم. اجازه فرماييد پاك‌نويس كنم.» شاه مي‌فرمايد: «پاك‌نويس چه لزومي دارد؟» قلم را مي‌گيرد و امضا مي‌كند. در اين موقع كه ساعت به 8 صبح مي‌رسد، شكوه به عادت معمول با پرونده و عرايض شرفياب مي‌شود. همين كه شاه دوسيه نامه‌ها را مي‌بيند تبسمي مي‌كند و مي‌گويد: «اينها را براي چه آورده‌ايد؟ ما كه ديگر كاره‌اي نيستيم.» سپس مي‌فرمايد: «پس وسايل حركت را آماده كنيد.» با عجله وسايل مهيا مي‌شود. شاه با وليعهد، فروغي و شكوه روبوسي مي‌كند و به راه مي‌افتد.»
 
و كلام آخر  

 حكومت وابسته رضاخان و فرجام جالب توجه آن، درسي تاريخي براي تمامي آنان است كه با استظهار به حمايت استعمارگران بر مسند قدرت مي‌نشينند يا در ميانه راه و براي بقاي خويش، با خوش‌خيالي به آنان اعتماد مي‌كنند. حكومت‌هايي كه اساساً وابسته متولد شده‌اند، نمي‌توانند در ميانه راه، از سرسپردگي سر باز زنند و مثلاً از وابستگي به انگلستان به همپيماني با آلمان منتقل شوند. در اين ميان تنها نظام‌هايي مي‌توانند داد «استقلال» در‌دهند كه از بدو پيدايش به هيچ يك از قطب‌هاي قدرت جهاني متكي نباشند و تنها مردم را به مثابه تكيه‌گاه خود برگزينند. راهي كه ملت ايران پس از حاكميت رضاخان و فرزندش، به درستي آن را شناخت و در آن گام نهاد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها