کد خبر: 801282
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۵ - ۱۶:۰۸
يك‌شنبه تولد ريحانه است. دخترهاي كلاس تصميم گرفته‌اند يك تولد جمع و جور خودماني برايش بگيرند...
مريم رضوي

يك‌شنبه تولد ريحانه است. دخترهاي كلاس تصميم گرفته‌اند يك تولد جمع و جور خودماني برايش بگيرند. ندا، قول كيك داده. مستانه هم گفت: «من شمع مي‌خرم، برنامه دارم براش». برنامه‌ريزي‌ها درگوشي و آرام، طوري كه نه استاد بشنود نه ريحانه كنجكاو شود، سر كلاس تاريخ ادبيات، انجام شد. فقط مانده يك جاي مناسب پيدا كنيم. پيشنهادها متفاوت است اما يكي يكي خط مي‌خورند. اولين پيشنهاد را سمانه داد و گفت بيايد خانه ما، اما خانه‌شان از دانشگاه خيلي دور است، تا برويم و برگرديم شب شده. ليلا گفت: كافه دانشگاه چطوره؟ بچه‌ها مخالف بودند؛ «اينجا خيلي شلوغه، در ضمن ساعت چهار بعداز ظهر هم تعطيل مي‌كنه». گزينه بعدي پارك بود؛ هر چه روي نقشه گشتيم و فكر كرديم، نتوانستيم پارك مناسبي پيدا كنيم كه به دانشگاه هم نزديك باشد.
مستانه با عصبانيت گفت:‌ اي بابا، پس كجا ديگه؟ مي‌مونه كافي‌شاپ ليالي، كه سودي اينا مي‌رن. هم نزديكه، هم زود تعطيل نمي‌شه.
چاره‌ ديگري نداشتيم. تنها گزينه‌مان همين بود. كافي‌شاپ ليالي!
علي هميشه تذكر مي‌داد كه پايم را توي هيچ كاپي‌شاپ نگذارم، مگر اينكه خودش باشد. خودش هم كه هست مي‌گويد: فضاي اين كافي‌شاپ‌ها با حالم جور نيست به همين دليل است كه من زياد كافي‌شاپ نرفته‌ام.
نمي‌توانستم به بچه‌ها بگويم نمي‌توانم بيايم، بالاخره بعد از كلي كل‌كل كردن جايي پيدا شده بود كه همه سرش به توافق رسيده بودند. با خودم گفتم: امشب علي رو راضي مي‌كنم.
علي اولش راضي نمي‌شد. مي‌گفت يك جمع دختر چادري مي‌خوايد بريد كافي‌شاپ تولد بگيريد؟ گفتم: وا! مگه چادري‌ها تولد نمي‌گيرن؟ يا چادري‌ها نبايد كافي‌شاپ برن؟
ـ نمي‌گم تولد نگيريد يا كافي‌شاپ نريد، مي‌گم يه جاي ديگه رو انتخاب كنيد، اينجا فضاي چندان مناسبي نداره. بالاخره همين چادري بودن شما يه حريم دورتون ايجاد كرده كه...
خسته بود و حوصله نداشت بيشتر از اين با من بحث كند، حرفش را نيمه‌كاره رها كرد و گفت: من دلم خيلي راضي نيست، ولي تصميم با خودت و رفت كه بخوابد.
بالاخره عصر يك‌شنبه رسيد و با هزار ترفند ريحانه را كشانديم سوي كافي‌شاپ، جوري كه حسابي سورپرايز شود. فضاي كافي‌شاپ تاريك بود. شيشه‌ها را رنگ سياه زده بودند، هيچ نوري نبود مگر چند هالوژن بي‌رمق. با ورودمان پسري كه تك و تنها يك گوشه نشسته بود بلند و گوش‌خراش گفت: حاج خانما رسيدن، صلوات! اخم‌هايم توي هم رفت. دختركي از آن گوشه‌ ديگر سرش را از روي ميز بلند كرد و رو به ما نيشخندي زد. پسرك نوجواني هم كه با يك دختر دبيرستاني گوشه‌ ديگر نشسته بودند به پچ‌پچ كردن، بلند بلند خنديد و گفت: نگيرنمون صلوات!
به هر طريق بود تولد كوچك‌مان تمام شد اما هيچ كس انگار راضي و خوشحال نبود. وقت برگشتن ليلا دلخور و شاكي گفت: يعني يه جايي نبايد توي اين شهر باشه كه چهارتا دختر چادري بتونن برن با خيال راحت بشينن و گپ بزنن؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار