کد خبر: 789397
تاریخ انتشار: ۱۶ خرداد ۱۳۹۵ - ۲۰:۰۶
چه چيزي جايگاه تمدن شكست‌خورده غرب را اشغال مي‌كند
اين روزها يكي از مهم‌ترين مسائلي كه رهبر معظم انقلاب اسلامي در سخنراني‌هاي خود بر آن تأكيد مي‌كنند، تكيه بر گفتمان انقلاب اسلامي به عنوان اصل اساسي براي هرگونه پيشرفت و حركت رو به جلو است؛ اصلي كه در عمق آن مي‌توان بحث‌هاي مرتبط با حوزه تمدن‌سازي را مشاهده كرد.
مهدی پورصفا
اين روزها يكي از مهم‌ترين مسائلي كه رهبر معظم انقلاب اسلامي در سخنراني‌هاي خود بر آن تأكيد مي‌كنند، تكيه بر گفتمان انقلاب اسلامي به عنوان اصل اساسي براي هرگونه پيشرفت و حركت رو به جلو است؛ اصلي كه در عمق آن مي‌توان بحث‌هاي مرتبط با حوزه تمدن‌سازي را مشاهده كرد.
تمدن‌سازي انقلاب اسلامي در حوزه غرب آسیا و در سطح جهاني شايد يكي از مهم‌ترين كليد واژه‌هايي است كه رهبر معظم انقلاب اسلامي در سخنراني‌هاي خود بر آن تأكيد دارند، اما به واقع چرا اين روزها تمدن‌سازي بايد در محل تمركز اصلي اهداف انقلاب اسلامي قرار بگيرد. نمي‌توان اين مسئله را با تحولات كنوني در دنياي اسلام و به خصوص خاورميانه مربوط دانست و از تشنگي مردم جهان به آرماني جديد در حوزه سياست سخن گفت. آيا تغييرات ژئو پلتيكي نمي‌تواند براي ما نشانه‌اي از پايان نظم قديمي حاكم بر دنيا باشد. شايد بد نباشد كه ما اول اين تغيير را بررسي كنيم.

   هندسه قدرت در دنيا عوض مي‌شود
صحبت از ژئوپلتيك دنيا، صحبت درباره‌ نقشه‌ سياسي جهان است. «ژئوپلتيك» با ارائه‌ تصويري كلان، روش ارتباط تحولات محلي و منطقه‌اي با سيستم و نظام جهاني را به‌عنوان يك كل ارائه مي‌دهد. ژئوپلتيك طيف وسيعي از وقايع، برخوردها و تحولات را در درون يك چشم‌‌انداز استراتژيكي بزرگ قالب‌گيري مي‌كند و از دل آن مي‌كوشد تا آرايش بازيگران، عناصر و موقعيت‌هاي مختلف را به‌طور همزمان روي صفحه‌ شطرنج جهان ترسيم كند. هنر نگاه ژئوپلتيك اين است كه جهت‌گيري آينده‌ امور بين‌المللي و شكل آينده‌ نقشه‌ سياسي جهان را نشان مي‌دهد. همين نگاه ژئوپلتيكي به ما نشان مي‌دهد دنياي امروز در همان حالت اغتشاشي قرار دارد كه اروپا در جنگ‌هاي ۳۰ ساله‌ خود تجربه كرد؛ دوران گذاري كه در انتهاي آن، قدرت‌هاي پيشين جاي خود را به قدرت‌هاي جديد مي‌دهند. اين موضوع را امريكايي‌ها فهميده‌اند و براي آنكه خود را بر قله‌ قدرت نگه دارند به‌دنبال يافتن راه‌حل مي‌گردند. متفكران و استراتژيست‌هاي مطرح و مؤثر در تنظيم سياست‌هاي امريكا امروز از جابه‌جايي قدرت از غرب به شرق ياد مي‌كنند. زبيگنيو برژينسكي كه زماني مشاور ارشد امنيت ملي در كاخ سفيد در دوره‌ كارتر بود، در سال ۲۰۰۲ مقاله‌اي نوشت در خصوص اينكه امريكا چگونه قدرت خويش را حفظ كند؟ برژينسكي با تقسيم دنيا به چهار گروه «امريكا»، «متحدان»، «حاكمان وابسته» و «مردم» معتقد بود كه گروه سوم را بايد در حالت توأمان سركوب و حمايت نگه‌داشت تا آنها از يك طرف احساس استقلال نكنند و جرئت اقدام عليه امريكا را نداشته باشند و از سوي ديگر هم بتوانند مردم تحت حاكميتشان را مديريت كنند. براي سلطه‌ امريكا بر گروه چهارم هم مي‌گويد كه بايد مانع از متحد شدنشان شد. اما تحولات دنيا بر وفق مراد برژينسكي پيش نرفت، به‌طوري‌كه ۱۰ سال بعد او در كتابي با نام «امريكا و مهار بحران قدرت» به جابه‌جايي قدرت از غرب به شرق اشاره مي‌كند و با پرداختن به تحولات و حوادث منطقه‌ غرب آسيا مي‌نويسد كه در جهان چنان «بيداري سياسي» رخ داده است كه در طول تاريخ بي‌سابقه بوده و اگر امريكا مجموعه‌اي از اقدامات را انجام ندهد، ديگر نقشي در جهان آينده نخواهد داشت. آنها بي‌نظمي دنياي امروز و تغيير معادلات قدرت را فهميده‌اند و به‌دنبال يافتن و بازسازي جايگاه قدرت خود در آينده‌ دنيا هستند.

    انفجار اطلاعات و آگاهي جهاني
دوگونه دگرگوني قدرت در اين قرن در حال وقوع است: انتقال قدرت و توزيع قدرت. انتقال قدرت از يك دولت فائقه به دولتي ديگر يك حادثه‌ تاريخي آشناست، اما توزيع قدرت يك فرآيند جديدتر است. اين‌جملات به تحليلي ژئوپلتيك از ماجراي دوران جنگ‌هاي ۳۰ ساله شبيه است اما واقعيت اين است كه عبارت مذكور در آخرين كتاب جوزف ناي، استراتژيست امريكايي نوشته شده است. او پيش از اين كتاب معروف «قدرت نرم» را با هدف ارائه‌ راهكاري عملياتي براي سلطه‌ امريكايي‌ها بر ديگر كشورها نوشته بود. ناي هم امروز در مقام توصيف وضعيت امريكا مي‌نويسد:«در خصوص انتقال قدرت، توجه بسياري به افول احتمالي امريكا معطوف مي‌شود و قياس‌هايي ساده‌لوحانه و تاريخي با افول بريتانيا و روم صورت مي‌گيرد. اما ايالات متحده همچون روم باستان در افول مطلق نيست.» (تأكيد از نويسنده‌ يادداشت است) حتي ناي وقتي مي‌خواهد از آينده‌ امريكا دفاع كند، مي‌گويد كه اين كشور در افول مطلق نيست و نه مثلاً شيب صعودش كم شده است. بله؛ همان‌طور كه كيسينجر، ديگر استراتژيست مطرح امريكايي در مقاله‌اش تحت عنوان «نظم جديد» نوشته است، قدرت امريكا رو‌به افول است و به همين دليل دوران نظم جهان بر مدار قوانين امريكايي تمام شده است. امروز در دوران گذار به نظم جديدي قرار داريم كه هندسه‌ قدرت در جهان را تغيير خواهد داد. اگر در دوره‌اي اين «كشتي‌هاي قدرتمند» بودند كه سواره‌نظام اسپانيايي را كنار زدند، امروز يكي از مهم‌ترين عناصر و مؤلفه‌هاي تعيين‌كننده‌ آينده‌ قدرت، «انقلاب اطلاعاتي» مبتني بر پيشرفت‌هاي تكنولوژيكي سريع است. اطلاعات كه مقدمه‌ آگاهي است، امروز داراي قدرت فوق‌العاده‌ گستردگي توزيع است؛ موضوعي كه سبب شده امكان مديريت افكار عمومي بين‌المللي براي قدرت‌هاي جهان امروز كمتر شود. «محاسبات نشان مي‌دهد ميزان و حجم قدرت تكنولوژي طي ۳۰ سال گذشته هر ۱۸‌ماه دو برابر شده است و با آغاز قرن ۲۱ هزينه‌ توليد آن يك هزارم آن چيزي است كه در اوايل دهه‌ ۷۰ بود. تا نزديكي‌هاي دهه‌ ۱۹۸۰ تماس‌هاي تلفني با سيم‌هاي مسي، يك صفحه اطلاعات را در ثانيه انتقال مي‌داد، امروزه اما يك تار كوچك از فيبرهاي نوري، ۹۰ هزار جلد را در يك ثانيه جا‌به‌جا مي‌كند. در سال ۱۹۸۰ يك گيگابايت ذخيره‌ اطلاعات، يك اتاق را پر مي‌كرد اما اكنون ۲۰۰ گيگابايت اطلاعات ذخيره شده در جيب پيراهن شما جاي مي‌گيرد.» ديگر هر فردي مي‌تواند با ابزارهاي جديد رسانه‌اي كه ارزان هم هستند بر اذهان تأثير بگذارد. اين انقلاب اطلاعات است كه منجر به شكل‌گيري هندسه‌ جديد قدرت خواهد ‌شد. «همان‌گونه كه حوادث اخير در خاورميانه (غرب آسيا) نشان داده است ما در حال درك و تجربه‌ تأثيرات انقلاب اطلاعات بر قدرت در قرن حاضر هستيم.»
نكته‌ بسيار مهم اينكه هم ناي و هم برژينسكي براي نشانه‌هاي جابه‌جايي قدرت در جهان به حوادث بيداري اسلامي اشاره مي‌كنند؛ حوادثي كه شاخصه‌ اصلي‌ آن ضدصهيونيستي بودن است. البته بايد منتظر ماند و مقالات و كتاب‌هاي آنان را كه تحت تأثير جنگ ۵۰‌روزه‌ غزه منتشر مي‌شود، مطالعه كرد؛ جنگي كه در آن نماد رشد و تكامل تمدن غرب از عده‌اي جوان مقاوم شكست خورد.

    وقتي ليبرال دموكراسي از سكه مي‌افتد
نظام ارزشي ليبرال دموكراسي مشروعيت خود را به‌مرور از دست داده است. يكي از دلايل مهم آن انقلاب اطلاعاتي و روشنگري‌هاي آگاهي‌بخش جبهه‌ مقاومت عليه اين نظام ارزشي است، مثلاً جنگ ۵۰ روزه‌ غزه توانست فارغ از نتايج نظامي‌اش، نتايج فلسفي خود را هم گسترده كند. سبعيت، وحشي‌گري، تبعيض‌نژادي و خشونت ليبرال دموكراسي با حمايت از اسرائيل خودش را نشان داد و نتايج مقاومت اين جرئت را به باقي مستضعفين و سلطه‌پذيران مي‌دهد تا تلاش كنند خود را از زير سلطه بيرون بياورند. بي‌جهت نيست كه حوادث فرگوسن و ميزوري كه در اعتراض به تبعيض نژادي در امريكا رخ مي‌نماياند، همزمان با مقاومت غزه روي مي‌دهد و بي‌جهت نيست كه معترضان در شعارها و صحبت‌هايشان خود را همدرد مردم غزه مي‌دانند. همان‌طور كه معترضان جنبش ۹۹ درصدي وال‌استريت هم رفتار خود را ملهم از التحرير مصر مي‌دانستند. اين‌بار اما به دليل انفجار اطلاعات و اينكه ديگر تنها رسانه‌هاي غربي نيستند كه ماجرا را روايت مي‌كنند، اين چهره، علني‌تر و نمايان‌تر شد. از يك‌سو ناكام بودن غرب در پاسخ به سؤالات امروز مردم و برطرف كردن بحران‌هاي هويتي، اقتصادي، فرهنگي و... كه ليبرال دموكراسي مولد آنها بوده است و از سوي ديگر روشنگري‌ها و پيروزي‌هاي مقاومت سبب شده تا امروز سلطه‌ غرب و قدرت غرب رو به افول برود.
    ارائه تمدن جديد اسلامي به دنيا
در چنين شرايطي و در حالي كه عطش براي سيراب شدن از مفاهيم دلنشين اسلام در حال سرك كشيدن به همه جاست، قدرت‌هاي استكباري تلاش مي‌كنند نسخه‌هاي تقلبي از اسلام استكباري را به رخ جهانيان بكشند. شايد در چنين شرايطي وظيفه اصلي نظام جمهوري اسلامي ايران عرضه دين اسلام در قالب يك بسته كامل تمدني به جهانيان است و تمدني كه مي‌تواند اومانيسم غربي را از جايگاه خود به پايين بكشد و راه جديد را در مقابل انسان باز كند، از همين رو است كه تمدن‌سازي اصلي‌ترين راه براي انقلاب اسلامي ايران است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار