امتحانات تمام شده و مدرسه حسابي سوت و كور بود و خبري از فريادها و خندههاي بچهها نبود. سپهر، اميد و پژمان سه همكلاس و هممحلهاي و دوست بودند. آنها بعد از امتحانات، يك هفتهاي را استراحت و سپس در كلاسهاي تابستاني زبان انگليسي ثبتنام كردند. هر روز جاي ثابتي با هم قرار ميگذاشتند و به كلاس ميرفتند و بعد از تمام شدن كلاس باقي مانده وقتشان را به تفريح در پارك يا سينما ميگذراندند. تابستان به نيمه رسيده بود و يك روز در پايان كلاس هر سه در حال قدم زدن و بستني خوردن بودند كه پژمان گفت: «راستي بچهها ما فردا ميريم تبريز، متأسفانه هفته آينده هم نميتونم كلاس بيام، ميدونم بدون من اصلاً بهتون خوش نميگذره و افسرده ميشين اما چارهاي نيست ديگه» و بعد زد زير خنده. سپهر با لحن تمسخرآميزي گفت: «ههههه چه حوصلهاي داريد اين همه راه ميريد تبريز، اونجا مگه چه خبره؟» پژمان كه انگار زياد از حرف سپهر خوشش نيامده بود ادامه داد: «واي اونجا اين موقع سال مثل بهشته. در حالي كه گرماي تهران واقعاً طاقتفرساست، اونجا خنكه و سرسبزه. هر سال اين موقع تمام فاميل خونه پدربزرگ من جمع ميشن، خونه پدربزرگ وسط يك باغ سرسبزه». اميد گفت: «خوش به حالت، برو به جاي ما هم حال كن و از هواي سالم لذت ببر» و با لبخندي ادامه داد: «نگران افسردگي ما هم نباش».
پژمان طبق گفته خودش چند روزي به كلاس نرفت و سپهر و اميد در طي اين مدت باهم به كلاس ميرفتند. از آنجايي كه سپهر حسابي پرحرف بود و به قول اميد: «مخ او را به كار گرفته بود» در راه برگشت از هر جايي حرفي ميزد و گاهگداري خالي هم ميبست. روي يكي از صندليهاي كنار پارك نشستند تا كمي خستگي دركنند. سپهر گفت: «راستي اميد تو درسهات خيلي خوبه. اون دفعه يادمه پژمان ميگفت فكر ميكنم اميد معلم خصوصي ميگيره يا اينكه معلمها بهخاطر پدرش كه عضو انجمن اوليا و مربيانه پارتيبازي ميكنند. ميگفتم من شب امتحان كتابهامو ميجوم و قورت ميدم، چطور هميشه اميد نمراتش از من بهتر ميشه.». اميد با شنيدن حرفهاي سپهر خيلي عصباني شد و با صداي بلند گفت: «اصلاً اين حرف درست نيست، من تمام درسهامو خودم ميخونم و گاهي هم از برادر بزرگم كمك ميگيرم».
سپهر كه عصبانيت اميد را ديد از اينكه حرف دل خودش را در دهان پژمان گذاشته بود پشيمان شد، اما ديگر كاري از دستش برنميآمد، حرفي بود كه گفته شده بود. سپهر براي اينكه اوضاع را سامان بدهد گفت: «بيخيال بابا، فكرشو نكن»، اما اميد درحالي كه ابروهايش را درهم كرده بود گفت: «از پژمان توقع نداشتم».
آن روز و آن هفته گذشت و پژمان از مسافرت برگشت. روزها منتظر دوستانش ميشد تا با هم به كلاس بروند اما تا چند روز خبري از آنها نبود، بعد از آن هم گاهگداري سپهر سر قرار ميآمد و باهم به كلاس ميرفتند و فقط در كلاس بود كه پژمان و اميد همديگر را ميديدند. بعد از كلاس، اميد به سرعت خداحافظي ميكرد و از كلاس خارج ميشد. پژمان كه متوجه رفتار سر سنگين اميد شده بود علت را از سپهر پرسيد اما او چيزي نميگفت. در اين ميان سپهر بعضي روزها با اميد و بعضي روزها با پژمان به كلاس ميرفت و با اين كار خود حسابي به آتش اين رابطه هيزم ميريخت.
يك روز مادر اميد از او پرسيد: «اميد، پسرم، اتفاقي افتاده؟» اميد پاسخ داد: «منظورتون چيه؟» كه مادر ادامه داد: «هيچي، آخه ميبينم چند وقته توي خودتي و ديگه با دوستات به گردش نميري». با اين حرف، اميد كه منتظر بود با كسي درد دل كند سفره دلش را پيش مادر باز و تمام ماجرا را تعريف كرد. مادر هم با تمام وجود به اميد گوش داد تا حرفهايش تمام شد. مادر به او پيشنهاد كرد كه دست از قهر و دوري بردارد و سعي كند حقيقت ماجرا را از خود پژمان بپرسد، البته با حضور سپهر.
از آنجايي كه اميد در اكثر موارد براي حل مشكلاتش از مادرش كمك ميگرفت و هميشه موفق ميشد اينبار هم به توصيه مادر گوش كرد.
فرداي آن روز اميد موقع رفتن به كلاس زبان سر قرار هميشگي حاضر شد. سپهر و پژمان با ديدن اميد حسابي تعجب كردند، از طرفي سپهر دلهرهاي به جانش افتاد كه نكند ماجراي دو بههم زني او لو برود. هر سه با هم به كلاس زبان رفتند. در راه برگشت چندباري سپهر تلاش كرد كه آنها را ترك كند اما اميد زير بار نميرفت. در راه برگشت به خانه بودند كه به پيشنهاد پژمان سري به كتابفروشي محل زدند.
در حال قدم زدن در كتابفروشي بودند كه اميد حرف را پيش كشيد و ماجرا را براي پژمان تعريف كرد. پژمان كه روحش هم از اين ماجرا خبر نداشت چشمانش گرد شده بود و دائم ميگفت: «من؟! تو باور كردي من اين حرفها رو زده باشم؟»
سپهر كه راه فراري نداشت و حتي نميتوانست بزند زير هر حرفي كه زده است، با خجالت و شرمندگي زياد از دوستانش معذرتخواهي كرد و از آنجايي كه ديگر روي نگاه كردن به چشمان رفقايش را نداشت با سرافكندگي از آنها جدا شد و به خانه رفت.
سپهر ديگر به كلاس زبان نرفت. با اينكه ميدانست آخر هفته امتحان پايان ترم زبانش بود، اما از آنجايي كه روي ديدن دوستانش را نداشت بيخيال امتحان شده بود. روز امتحان در اتاقش نشسته و با بيحوصلگي مشغول فيلم ديدن بود كه يكدفعه صداي زنگ در خانهشان به صدا درآمد. در را باز كرد. چيزي كه ميديد باورش نميشد. پژمان و اميد بودند. اميد با لبخند گفت: «چرا وايسادي؟ پسر برو زود آماده شو، امتحانمون دير ميشه». سپهر كه حسابي جا خورده و زبانش بند آمده بود با يك تكان پژمان به خودش آمد. پژمان او را به داخل خانه هل داد كه زودتر آماده شود.
اميد و پژمان با بزرگواري سپهر را بخشيده و اشتباهش را ناديده گرفتند، اما آيا سپهر هم متوجه اشتباه خودش شده بود؟ آيا از اين ماجرا درس گرفته بود؟...