بعضي وقتها در حوزه كاري ما مواردي پيش ميآيد كه خستگي را از تن آدم درميآورد. يكي از اين موارد رجوع خانواده يا اقوام و آشنايان شهدا به ما براي انتشار مطلب شهيدشان است! زيبايي چنين اتفاقاتي در اين است كه ميفهميم قرار نيست شهدا به اين زودي از يادمان بروند. مثل شهيد جهانشاه حشمتيان كه وقتي به شهادت رسيد، برادرش بهنام تنها 12 سال داشت. حالا كه 31 سال از آن روز گذشته، بهنام 43 ساله خودش به ما رجوع ميكند تا يادكردي از برادر شهيدش منتشر كنيم. يعني ياد و گنجينه خاطرات جهانشاه دهم آذرماه 64 با شهادتش در منطقه كاني شيخ عراق تمام نشد. او و بهار جوانياش كه براي ماندگاري ما پرپرش كرد نه تنها در ذهن بهنام بلكه در حافظه تاريخ زنده خواهد ماند. تا وقتي از شهدا مينويسيم، ميخوانيم و ميگوييم، آنها هميشه در كنارمان خواهند بود.
كمي از زندگي برادر و خانوادهتان بگوييد. خانواده پرجمعيت ما اهل روستاي سهنله از توابع سنقر كرمانشاه است. ما كشاورز زاده بوديم. پدرمان دهقان زحمتكشي بود كه روي زمين خدا كار ميكرد تا رزق حلال سر سفره خانواده بگذارد. جهانشاه اولين پسر خانواده و متولد سال 44 بود. بين من و او چند فرزند ديگر به دنيا آمدند و من هم متولد سال 52 هستم. بنابراين سنم قد نميدهد كه دهه 40 را به ياد بياورم. دوراني را ميگويم كه پدرم تصاوير حضرت امام را مخفيانه به روستا ميآورد و بين مردم پخش ميكرد. به همين ترتيب انقلابيگري از پدر به همه خانواده سرايت كرد. خصوصاً جهانشاه كه پسر اول خانواده بود و اخلاق و منشش خيلي به پدر رفته بود.
يعني چه اخلاق شهيد به پدر رفته بود؟پدرمان از آن مذهبيهاي سفت و سخت بود. در سرما و گرما و در هر حالتي مسجد و نمازجماعت را فراموش نميكرد. جهانشاه هم مثل پدر نسبت به رعايت مسائل مذهبي تقيد خاصي داشت. منطقه ما سردسير است، با زمستانهايي پربرف و سرد، خوب يادم است در آن كوران سرما و هنگام اذان صبح، جهانشاه از خانه بيرون ميرفت تا خودش را به مسجد برساند و نمازش را آنجا بخواند. يادم است هميشه ميگفت نماز را بايد در مسجد خواند. اينها در ذهن من به عنوان برادر كوچكترش اثرات خوبي ميگذاشت.
اتفاقاً يكي از سؤالات ما هم همين بود، اينكه برادر بزرگتر به نوعي الگوي برادران كوچكتر است، جهانشاه چنين حالتي براي شما داشت؟كاملاً همين طور بود. خصوصاً براي من كه آن زمان كوچكترين پسر خانواده بودم و مرا خيلي دوست داشت و خيلي چيزها از او ياد گرفتم. نه اينكه مستقيم به من يا ديگر برادران از نماز خواندن يا ساير كارهاي خوب بگويد. همين كه زمستان سرد و قبل از اينكه آفتاب بزند، او از خانه بيرون ميزد براي اداي جماعت در مسجد، خودش كلي درس بود.
جهانشاه چطور شهيد شد؟سرباز ارتش بود كه به شهادت رسيد اما داوطلبانه به جبهه رفت. محل خدمتش در لشكر 21 حمزه و تهران بود. اما هر بار كه مرخصي ميآمد با پدر بحثش ميشد. ميگفت دوست دارم به خط مقدم اعزام شوم و پدر راضي نبود. بعد از شهادت جهانشاه، پدرمان ميگفت به من الهام شده بود اگر او به جبهه برود حتماً شهيد ميشود و علت مخالفتم همين بود. به هرحال اصرارهاي جهانشاه ادامه داشت تا اينكه بدون خبر خودش از تهران داوطلب اعزام شده بود. برادرم 15 مهرماه 64 رفت و دهم آذرماه 64 در منطقه كاني شيخ در مرز سومار كه داخل خاك عراق است به شهادت رسيد. گلوله خمپاره سر و سينه و پاي راستش را مجروح كرده و دست چپش را هم قطع كرده بود. پيكرش يك هفته در منطقه مانده بود تا اينكه به خانه برگشت. همرزمانش از شجاعت جهانشاه ميگفتند و اينكه حتي شبها در منطقه گشت ميزد تا نقطه ضعفي از دشمن به دست بياورد. برادر، الگوي زندگيام، مردانه به شهادت رسيده بود.
اين سؤال شايد كمي غيرمتعارف باشد، هدف شما از يادكرد يك شهيد چيست؟ما خودمان را فدايي ولايت و دوستدار جبهه مقاومت اسلامي ميدانيم. دليلش اين است كه چون نسل ما كساني چون جهانشاهها را ديده است. حالا اگر از آنها نگوييم، نسل كنوني چطور ميتواند بفهمد كه مردي و مردانگي و سرآمد همه مردها يعني يك شهيد كيست و چطور ميتوان مثل او شد؟ ما بايد از آنها بگوييم و بايد خودمان مثل آنها باشيم تا نسلهاي بعدي هم اين راه را ياد بگيرند. اگر براي به ثمر رسيدن يك گل زحمت كشيده شده، شهيد هم يك گل است كه حداقل بايد يك بار او را بوييد، مادرمان تا رمق داشت، حدود 23 سال هر روز مسير دو كيلومتري مزار او را طي ميكرد و به شهيدش سر ميزد. خون دلها خورده شده تا گلي چون شهيد به عمل آيد.