
شبهاي امتحان، شبهاي غريبي است. مخصوصاً اگر خوابگاهي هم باشي. اول فكر ميكني يكجا بودن با تعداد زيادي دختر همسن و سال خودت كه همگي يك دغدغه مشترك داريد، سرذوق و انگيزه ميآوردت و براي درس خواندن روحيهات را تقويت ميكند. اما اين خوشخيالي همان شب اولين امتحان رنگ ميبازد؛ وقتي كه مشكلات درس خواندن در خوابگاه يكي، يكي از كمد، ديوار، نمازخانه، تخت و بقيه گوشه كنارها بيرون ميزند.
سارا پتو را در همان حال نشسته روي سرش كشيده و با نور موبايلش آن زير درس ميخواند. اين كارش تمركزم را به هم ميريزد. مدام فكر ميكنم با آن چشمهاي ضعيف و عينكياش چرا چنين بلايي سر خودش ميآورد، هرچقدر ميخواهم متقاعدش كنم از آن زير بيرون بيايد، انگار اضطراب و استرس بيشتري به جانش ميريزم. بيخيالش ميشوم، كتابم را برميدارم و ميروم سمت نمازخانه، هر چه باشد آنجا مجبور نيستي روي تخت بنشيني و درس بخواني كه فضا خود به خود به خواب و استراحت دعوتت كند، مجبور هم نيستي صاف پشت يك ميز روي يك صندلي درب و داغان بنشيني و صبح از كمردرد و پادرد بنالي.
مونا روي پلههاي طبقه دوم نشسته و سرش روي كتابش است و چرت ميزند. از كنارش كه رد ميشوم «پخي» ميگويم تا بيدارش كنم، عصباني ميشود و ميگويد حواسم به كار خودم باشد و اگر مرد بيدار ماندن تا صبح و درس خواندن هستم، بروم پي كار خودم. اصلاً حيف من كه به فكر درس و امتحان اينها هستم.
به در نمازخانه كه ميرسم از تعداد دمپاييهاي پارك شده جلوي در دهانم باز ميماند، اين همه آدم آمدهاند كه اينجا درس بخوانند؟ وارد كه ميشوم ياد كمپ آوارهها ميافتم. رنگارنگ. له، خوابآلود و مضطرب هر كسي جايي ولو شده. هيچ كسي حواسش به ديگري نيست. صداي همهمه ميآيد و هر از گاهي كسي بلندتر ميگويد:«بچهها لطفاً تو دلتون بخونيد تا ما هم بتونيم تمركز كنيم» اما صداي همهمه قطع شدني نيست. يكي راه ميرود، يكي تندتند تكرار ميكند، يكي خوابيده و خروپف ميكند و...
ميدانم كه در اين فضا نميتوانم حتي يك خط هم بخوانم، بيرون ميآيم و ميخواهم بروم سمت حياط خوابگاه كه يادم ميآيد اين موقع شب نميشود. به اجبار برميگردم سمت اتاق، سارا هنوز پتو به سر، تندتند مشغول خواندن است، پتو را كنار ميزنم و ميگويم: چطوري ميتوني اين زير تمركز كني؟ كيفش را از زير تخت بيرون ميكشد، يك قرص ريز ميگيرد جلويم و ميگويد: اينو بخور، خوابت نميبره...