کد خبر: 784769
تاریخ انتشار: ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۶:۳۸
«خاطره‌ها و ناگفته‌هايي از يك مبارزه بي‌امان با دولت عبدالحسين هژير»در گفت‌وشنود با آيت‌الله سيد‌مرتضي مستجابي
گفت و گو با عالم فرزانه و عارف روشن ضمير حضرت آيت‌الله حاج سيدمرتضي مستجابي (دام ظله) كه از شاهدان دقيق‌النظر و كهنسال نهضت ملي ايران به شمار مي‌رود...
محمدرضا كائيني
ترور شاه به دست فخرآرایی باسمه‌ای بود!عالم فرزانه و عارف روشن ضمير حضرت آيت‌الله حاج سيدمرتضي مستجابي (دام ظله) از شاهدان دقيق‌النظر و كهنسال نهضت ملي ايران به شمار مي‌رود. او از نزديكان و مراودان آيت‌الله سيد‌ابوالقاسم كاشاني بود كه علاوه بر همراهي‌هاي سياسي، از وي اجازه اجتهاد نيز در‌يافت كرد. آيت‌الله مستجابي با ديگر رهبران نهضت ملي از جمله دكتر محمد مصدق نيز ارتباطاتي داشته است كه درجاي خود، قابل روايت و بازگويي است. در گفت و شنودي كه پيش روي داريد، ايشان خاطرات خويش را از مقطع مخالفت با نخست‌وزيري «عبدالحسين هژير» تا باز‌گشت آيت‌الله كاشاني از تبعيدگاه لبنان بيان داشته است. اميد آنكه تاريخ‌پژوهان را مقبول و مفيد افتد.

آقا، همانطور كه مستحضريد به سالروز مقابله جدي آيت‌الله كاشاني و يارانش با دولت «عبدالحسين هژير» نزديك مي‌شويم. جنابعالي درآن دوره، از فعالان و حتي پيشگامان اين مبارزه بوديد، مثلاً در روز 27 خرداد سال 1327 كه قرآن را در شال گذاشتيد و به اعتراض مقابل مجلس رفتيد. سؤال اول اين است كه اين مبارزه چطور آغاز شد؟

قضيه مال 70 سال پيش است...

اما حافظه شما عالي است. چه شد آن روز قرآن به دست شديد؟

كس ديگري نبود كه چنين كاري بكند...!

مي‌ترسيدند؟

بله، چون جنگ با دولت بود. در آن دوره «هژير» نخست‌وزير بود. شعار ما اين بود:‌«‌دولت خائن هژير لياقت اداره كردن مملكت را ندارد». اين شعار بالاي سر ما بود. در عكس‌ها هم هست. البته شعارهاي ديگر هم زياد بود. روزي كه جلوي مجلس رفتيم، در صف اول من بودم با قرآن، بعد طلبه‌هاي قم، تهران و بعضي جاها. آقا (مرحوم آيت‌الله سيد ابوالقاسم كاشاني)يك صدا مي‌زد، آنها جمع مي‌شدند. خيلي دوستش ‌داشتند، چون پاك بود. تا مي‌فهميدند ميتينگ هست، 200، 300 طلبه از قم مي‌آمدند.

شمس قنات‌آبادي در خاطراتش ادعا كرده است من طلبه‌ها را مي‌آوردم...

شمس را براي بعد مي‌گذاريم! اصلاً شمس را من به اين وادي آوردم. شمس مي‌توانست بهتر از اين باشد، ولي روي اصل اينكه فكرش محدود بود، خودش را غرق كرد و به جزئي فروخت! آقا شمس همان كسي بود كه وقتي زندان بود و رفتيم آورديمش، دم زندان گفت: «سگ كيست روباه نازورمند؟/ كه شير ژيان را در آرد به بند» چنين دلي مي‌توانست بهتر از اينها شود. نمي‌دانم محسن بيگدلي هست يا مرد؟ رفيقش بود. شاعر و آدم خوبي بود. اين شعر از او بود: «من كه با خون جگر چهره كنم گلناري/ از چه تعظيم برم بر پسر درباري؟/ سيم و زر نيست اگر در كف ما نيست غمي/ همت ماست كه سركوب كند جباري/ هرگز اين گنج قناعت به سرير و به كلاه/ نفروشيم كه او داده به ما سرداري/ بنده همت كاشاني‌ام و فخر من است/ ز آنكه جز او نبود هيچ دگر غمخواري.»

ماشاءالله! چقدر عالي حفظ هستيد....

غرض اينكه حدوداً 100 نفر كمي بيشتر يا كمتر، مأمور انتظامات بودند و بازوبند داشتند...

جمعيت چقدر زياد بود كه 100 نفر انتظامات داشتند...

بله، ما دم مدرسه سپهسالار بوديم، ته جمعيت را گفتند مسجد شاه است! خيلي راه است. واقعاً هم وقتي آقا اعلاميه ميتينگ مي‌داد، مردم آقا را دوست ‌داشتند و مي‌آمدند.

سيد‌علي و سيد‌حسين امامي هم انتظامات بودند؟

سيد علي را يادم نيست، ولي سيد حسين چرا. در عكس‌ها جلوي‌ من است. سيد علي هم گاهي پيدايش مي‌شد. سيد‌جعفرشان هم كه در اين حرف‌ها نبود. ورزشكار بود. شنيدم بعداً تصادف كرد و از بين رفت. گاهي هم به خانه ما مي‌آمد، ولي جمعاً آدم‌هاي خوبي بودند. به هرحال، آن روز پشت سرم، علما و طلبه‌ها بودند، پشت سر طلبه‌ها فدائيان اسلام و پشت سر آنها مجمع مسلمانان مجاهد. پشت آنها مردم كوچه، بازار، دستفروش‌ها و.... اين جمعيتي بود كه داشت به سمت مجلس مي‌رفت. يك مرتبه سه صف نظامي جلوي ما آمدند!يك لحظه سيدي آمد و يك خرده شلوغ كرد و آبروي ما را هم برد! وقتي اين سه صف نظامي جلوي ما سبز شدند، وسط آنها هم سرتيپ دفتري، بچه خواهر دكتر مصدق بود. آمد و جلوي ما ايستاد. وقتي اينها از دور از ماشين پياده شدند، خدا هردويشان را رحمت كند، مرحوم خاقاني كه بهترين بوكسور ايران بود...

كشتي‌گير نبود؟

نه، يكجا ديدم اشتباه كشتي‌گير نوشته بودند. بوكسور بود. يكي هم حسين امامي. اين دو‌تا مرا روي شانه‌شان بلند و جلوي دسته حركت كردند. نظامي‌ها آمدند و صف كشيدند و سرتيپ دفتري هم رئيسشان بود. حالا من اين وسط بودم و دفتري هم جلوي من بود. پرسيد: «مي‌خواهي كجا بروي؟» جواب دادم: «مجلس. » گفت: «اين همه جمعيت به مجلس مي‌روند؟» گفتم: «طبق دستور آيت‌الله كاشاني بايد جلوي مجلس برويم. يكي دو نفر هم مي‌خواهند صحبت كنند و بعد هم مي‌رويم. جنگي با كسي نداريم و اين يك حركت مسالمت‌آميز است»، گفت: «من مأمور هستم نگذارم از اينجا تكان بخوريد!» وقتي اين حرف را زد، آقايان بدون اينكه به او محل بگذارند راه افتادند. او با چوبدستي‌اش به پايم زد! من هم با پا به تخت سينه‌اش زدم و او افتاد! وقتي او افتاد، سربازها شروع كردند به زدن مردم.

شليك مي‌كردند يا با باتوم مي‌زدند؟

اول با قنداق تفنگ مي‌زدند، بعد با سرنيزه زدند كه يكي از سرنيزه‌ها به پاي خاقاني رفت. خاقاني خون‌ها را روي سرش ريخت و تمام هيكلش پر از خون شد! جمعيت نظامي‌ها را عقب زدند و تا پشت مجلس رفتند. فقط عبا، عمامه، كلاه و كفش بود كه در خيابان ولو بود، ولي نهايتاً صف نظامي‌ها را به هم زدند.

پس درمجموع به مقابل مجلس رسيديد؟

بله، جلوي مجلس رفتيم، اما حداقل 100 عبا و عمامه كف خيابان ريخته بود! وقتي نوبت به آقاي كاشاني مي‌رسيد، همه‌شان مرد جنگ و ميدان بودند. جوان بودند و جنگي! يكي، دو نفر هم صحبت كردند، ولي جمعيت ملتهب بود.

شما در آن جمع صحبت نكرديد؟

نه، بعد از اتمام ماجرا به منزل آقاي كاشاني رفتيم.

در يكي از عكس‌ها مشخص است كه به رغم همه فشار و حملات، نگذاشتيد قرآن از دست‌تان بيفتد. اينطور نيست؟

بله، ديدم يكجا نوشته بود: قرآن از دستش افتاد كه البته اشتباه است. اصلاً و ابداً اين اتفاق نيفتاد. نوشته بود: حسين امامي آمده بود كه من و قرآن را بگيرد! اصلاً چنين چيزي نيست. قرآن از اول تا آخرش، در دستم بود. به هرحال، به خانه آقاي كاشاني برگشتم و ايشان خيلي ناراحت بود.

به خاطر حمله‌اي كه به مردم شده بود؟

بله، ظاهراً وقتي صداي تير و تفنگ مي‌شنوند، مي‌خواستند بيرون بيايند كه پامناري‌ها نمي‌گذارند. تا مرا ديدند بغلم كردند و گفتند:«به من گفتند شما شهيد شده‌اي! مي‌خواستند شما را روي تخته بگذارم و دور شهر بگردانم». گفتم: «‌فعلاً زنده‌ام». بعد از آن و به نوبت زخمي‌ها را به خانه آقا آوردند و در سالن خواباندند. خود آقا هم به اكثر خبرنگارهاي داخل و خارج زنگ زدند و گفتند:‌«‌اگر مي‌خواهيد، براي مصاحبه بياييد». اكثراً هم آمده بودند، داخلي و خارجي.

در خانه پامنار؟

بله، طولي نكشيد كه سپهبد رزم‌آرا و صفاري رئيس كل شهرباني آمدند. كلاهشان زير بغلشان. آقا اشاره مي‌كرد، مردم اينها را تكه پاره مي‌كردند، چون همه خوني شده بودند! آقا آمد دم در اتاق و اينها پايين ايستاده بودند كه «آقا اجازه بدهيد زخمي‌ها را به بيمارستان شهرباني ببريم». آقا اجازه ندادند و به اين دو نفر كه بعد از شاه، شخصيت‌هاي دوم و سوم ايران بودند، با كمال شهامت فرمود:‌«پدر‌سوخته‌ها! با پول ملت گلوله مي‌خريد و به خود ملت مي‌زنيد؟ به هژير بگوييد نعشت را در ميدان بهارستان مي‌اندازم!» آقاي كاشاني با اين شجاعت، فقط سيدي بود با ايمانش. نه توپ داشت، نه تفنگ، نه پول. غير از اراده و ايمان، هيچي نداشت! مخصوصاً از مال دنيا.

ظاهراً در ادامه سخن با آنها، يك چيز ديگر هم گفته بودند...

بله، ولي دلم نمي‌آيد بگويم! آقا فرستاد پي دكترها و آمدند و به زخمي‌ها و آنهايي كه ضعف كرده بودند، رسيدگي كردند.

عكس‌هايشان هست. مرحوم كرباسچيان، مرحوم خاقاني و...درطبقه بالاي منزل آيت‌الله كاشاني بستري بودند...

اينها دو، سه تايشان بودند، خيلي ديگر هم بودند.

شما خودتان از نزديك با هژير برخورد داشتيد؟

از نزديك نه، از دور ديدم...

چه‌جور آدمي بود؟

من كه با او معاشرت نداشتم.

بله، اما ظاهراً يك بار هم به روضه آيت‌الله كاشاني آمده بود و ايشان به او محل نمي‌گذارند و او هم نهايتاً مي‌رود؟

بله، آقاي كاشاني از اين اخلاقيات داشت. اينطور آدم‌ها را كوچك مي‌كرد. خاطرم هست يكبار يكي از نخست‌وزيران وقت به منزل ايشان آمد. من آنجا بودم. رفتم و به آقا گفتم: «‌نخست‌وزير دم در آمده است، اجازه مي‌دهيد بنشيند؟» ايشان چيزي نگفتند. داشتند چيزي مي‌نوشتند. فكر كردم نشنيده‌اند. دو‌باره گفتم. گفتند: «‌بگذار بايستد!» نامه كه تمام شد، گفتند: «‌عليكم السلام، بفرماييد بنشينيد!» در واقع كوچكش كردند. اين درحالي بود كه وقتي يك طلبه به منزل ايشان وارد مي‌شد، آقا تمام قد جلويش بلند مي‌شدند. ايشان رجال آن دوره را خوب مي‌شناختند و به واقع مي‌دانستند كه اكثرشان آدم‌هاي خوبي نيستند. يعني كساني بودند كه فقط ميز را مي‌شناختند و ريال را! هيچ چيز ديگري را نمي‌فهميدند و نمي‌شناختند. همين‌ها هم بالاخره آقا را زنداني كردند...

قاعدتاً اشاره شما به ماجراي ترور شاه و دستگيري آيت‌الله كاشاني در آن واقعه است. شنيدن ماجراي آن از زبان شما براي ما مغتنم است.

بله، در مراسم افتتاحيه دانشگاه تهران، شخصي به نام فخرآرايي مي‌خواست شاه را ترور كند. شخصاً معتقدم ترور باسمه‌اي بود! دلايلي دارم. اول اینکه در دنيا متداول است كه اگر كسي خواست شخص اول مملكت را بكشد، او را نمي‌كشد و نگه مي‌دارند كه ببينند از كجا آب مي‌خورد، در حالي كه فخرآرايي را درجا زدند و كشتند! دوم اينكه در آن موقع سه جريان بود كه خيلي قوي شده بودند. يكي جرايد بودند كه دربار را به لجن كشيده بودند! دوم آيت‌الله كاشاني بودند. سوم توده‌اي‌ها، يعني كمونيست‌ها. اين واقعه بهانه‌اي شد كه همان شب در جرايد را بستند و رؤسايش را هم گرفتند. همان شب تابلوي كمونيست‌ها را پايين آوردند. همان شب آقاي كاشاني را همان سرتيپ دفتري آمد و برد و به قلعه فلك‌الافلاك تبعيد كرد. اين سه كار را ضربتي با اين سه گلوله‌اي كه شليك شد، انجام دادند. پيدا بود كه بازي و برنامه است.

بعد از دستگيري آيت‌الله كاشاني، اولين بار كي توانستيد با ايشان تماس بگيريد؟ در قلعه فلك‌الافلاك توانستيد با ايشان ارتباط برقرار كنيد يا در بيروت؟

به بيروت كه مسافرت كرديم، عكس‌هايش هست. اما اقامت ايشان در فلك‌الافلاك، خيلي طولي نكشيد.

ظاهراً به اين دليل حكم تبعيد ايشان به فلك‌الافلاك به تبعيد به بيروت تبديل شد كه شما و دوستانتان به قم رفتيد و در منزل آيت‌الله بروجردي تحصن كرديد...

همينطور است...

داستان آن تحصن را نقل كنيد؟

70، 80 نفر بوديم و براي تحصن به خانه آقاي بروجردي رفتيم...

بيشتر چه كساني بودند؟ فدائيان اسلام؟

بيشتر فدائيان بودند. به هرحال به آنجا رفتيم و ميرزااحمد كه پيشكار آقا و خيلي قوي بود، با ما رفتار خوبي نداشت. ما هم در آن روزها به او گمان مثبتي نداشتيم. همه از او حساب مي‌بردند.

حرف و حديث هم پشت سرش زياد بود...

اين چيزها را نمي‌دانم، ولي خيلي قوي بود و در آن روزها هم به ما صدمه زد. آمد و گفت: آقا مي‌گويند بيرون برويد! ما با آن حال و چيزهايي كه در ذهنمان بود كه بيرون نمي‌رفتيم! بعضي از اينها...

فداييان؟

بله، بعضي‌هايشان مي‌گفتند: ما سهم امام و خمسمان را به آقا مي‌دهيم، بنابراين در سهم امام خودمان مي‌ايستيم به نماز!جواني بود ديگر. همانجا نماز جماعت خواندم. اگر يك بار نماز جماعت خواندم، همانجا بود...

پيش‌نماز بوديد؟

بله، كس ديگري نبود. آقاسيد هاشم هم بود، ولي در آنجا متحصن نبود و از بيرون كمك مي‌رساند. چهار، پنج روز در آنجا بوديم.

بالاخره آيت‌الله بروجردي را ديديد؟

خير، هيچ‌كس را نديديم. آيت‌الله صدر، آيت‌الله كوه‌كمره‌اي، آيت‌الله فيض و آيت‌الله خوانساري، همه برايمان پيغام دادند. بازاري‌ها پيغام دادند. افسرهاي شهرباني آمدند كه ما را بيرون ببرند، افتضاحشان كرديم، فرار كردند!

يك روز صبح حدود ساعت 10 داشتم سر حوض وضو مي‌گرفتم. گمانم خزان بود، چون روي حوض از برگ پر شده بود. حاج احمد داشت با چوب برگ‌ها را جمع مي‌كرد. يك طلبه آمد و گفت رساله آقا را مي‌خواهد. اين هم چون از دست ما ناراحت و عصباني بود، گفت: نداريم! طلبه اصرار كرد و حاج احمد حرف بدي به او زد! من هم معطل نكردم و زير گوشش زدم! عقب‌عقب رفت و ديگر او را نديدم. فردايش سه، چهار تا اتوبوس آوردند و بچه‌ها را در آنها ريختند و تحويل شهرباني تهران دادند. البته من با كت و شلوار فرار كردم، چون محور آنجا بودم.

اين تحصن شما باعث شد كه آقا را به بيروت تبعيد كردند؟

فكر مي‌كنم كمكي كه به ايشان شد، به خاطر همين تحصن بود. آن تبعيدگاه با بيروت خيلي فرق مي‌كرد. در بيروت آقا خيلي راحت بود.

از روزي كه امامي هژير را در مسجد سپهسالار زد چه خاطره‌اي داريد؟

ما هم مثل مردم عادي در مدرسه دنبال درس و بحث‌مان بوديم، اما صحبت اين كار قبلاً در جلسات ما نشده بود. سيد حسين خيلي كم حرف مي‌زد، اما سيد علي زياد حرف مي‌زد!سيد حسين خيلي جوان وزين، مهربان و خوبي بود. اما در مجموع، خودم با ترور خيلي خوب نيستم.

آن زمان هم نبوديد؟

همان زمان هم به مرحوم نواب گفتم: من تا لب خون با تو هستم! نجف هم كه بوديم، اين حرف را به ايشان زدم. اگر غير از اين بود حالا اينجا ننشسته بودم!

شهيدحسين امامي را خيلي بي‌سر و صدا اعدام كردند كه صدايي بلند نشود. به نظر شما علت اين امر چه بود؟

خيلي ضربتي! مي‌خواستند هولي در دل بچه‌ها بيندازند كه مثلاً ما ضربتي مي‌كشيم! شايد نظر ديگري هم داشتند. من نمي‌دانم. امامي تا آخر هم سرحرفش ايستاد. فردوست ماجراي ساعات آخر زندگي‌اش و مذاكراتي كه بين او و سيد انجام شده را دركتابش آورده است. مردانه حرفش را زد و بالاي دار رفت!

از سفرتان به عراق و بعد به بيروت كه ظاهراً خيلي پر فراز و نشيب هم بوده است، بفرماييد؛ همان سفري كه به اتفاق مصطفي كاشاني فرزند آيت‌الله كاشاني و عده‌اي ديگر براي ديدار با ايشان به بيروت رفتيد.

وقتي آيت‌الله كاشاني به بيروت تبعيد شد، بچه‌ها ناآرام بودند. برايتان داستاني را نقل كنم. دولت در مدرسه مروي جشني گرفته بود كه نمي‌دانم براي چه بود و عكس شاه را بيرون مدرسه، دم در زده بودند و وزرا و مسئولان هم دعوت داشتند. بچه‌ها هم باهوش بودند هم جدي و هم به آقا ارادت داشتند، والا آدم عادي نمي‌تواند اين كارها را بكند. به طرفه‌العيني عكس شاه را برداشتند و عكس آقاي كاشاني را به‌جايش گذاشتند! دور عكس هم چراغ بود و تلالؤيي داشت و خلاصه بزن بزن و بگير بگيري شد! از اين كارها خيلي مي‌كردند تا اينكه جريان انتخابات مجلس شانزدهم پيش آمد و بچه‌ها خيلي فعاليت كردند. خود من هم كه اعلاميه دادم. اسم آيت‌الله كاشاني، دكتر مصدق، عبدالقدير آزاد، اللهيار صالح، حسين مكي، دكتر مظفر بقايي و...را نوشتم كه نهايتاً و در دور دوم، اين تعداد هم از صندوق در آمدند و انتخاب شدند. به هرحال فعاليت‌ها زياد شد و نهايتاً نام آقاي كاشاني از صندوق درآمد و مصونيت پارلماني پيدا كردند. ما هم گفتيم برويم آقا را از تبعيد بياوريم. دولت هم اجازه داد. اين بود كه آقا مصطفي كاشاني و ابوالمعالي كاشاني، حاج عباس دامادشان، ابوالقاسم رفيعي، من و دو نفر هم از بازار بودند كه الان اسمشان يادم نيست. ما پنج، شش نفر به بيروت رفتيم كه ايشان را بياوريم.

يعني با ايشان برگشتيد؟

نه، ما يك روز جلوتر برگشتيم. وقتي به بيروت رفتيم، گفتم: بايد بروم و آسيد عبدالحسين شرف‌الدين را ببينم. آنها رفتند و من پيش آقاي شرف‌الدين رفتم و پيرمرد گريه كرد كه از ايران فقط تو را ديده‌ايم! دو، سه روز هم ما را نگه داشت و از جبل عامل هم فرستاد قوم و خويش‌هايمان آمدند و همديگر را ديديم. بعد گفتم: من براي ديدن آيت‌الله كاشاني آمده‌ام. گفت: من هم مي‌آيم. با هم به شام و زينبيه رفتيم. اين دو پيرمرد تازه همديگر را ديدند و بغل كردند. آقاي شرف‌الدين به آقاي كاشاني گفتند:‌«آقاي مستجابي پسرعموي ماست!» آقاي كاشاني گفتند:‌«پس چرا در اين مدت ما نفهميديم؟» گفتم:‌«آقا! معرف اشخاص عمل اشخاص است.» خلاصه دو، سه روزي هم آنجا بوديم و بنا شد بياييم. حاج شيخ عباسعلي اسلامي با زن و بچه‌اش به بيروت رفته بودند. آقا دو اتاق داشتند، در يك اتاقش اينها نشسته بودند. مي‌دانيد كه آقاي اسلامي، شايد 100 مدرسه باز كرد! آقاي خيلي مشدي بود و اصلاً چيزي از كسي نمي‌گرفت. كدورتي از ايشان پيدا كرده بود كه حالا گفتن ندارد. در هر حال، آقا چند روز بعد از برگشتن ما به تهران آمدند و به نظر من با جمعيت آن روز تهران كه قابل مقايسه با وقت آمدن مرحوم امام از پاريس نبود، به همان شكل از ايشان استقبال شد.

قبل از اينكه به بيروت برسيد، به عراق رفتيد و علماي زيادي به ديدن شما آمدند. از اين ديدارها چه خاطراتي داريد؟

بله، اولين كسي كه با ما ديدار كرد، مرحوم آيت‌الله‌ آسيد محمد روحاني بود و ما را دعوت كرد و ناهار مفصلي هم به ما داد. در كاظمين هم اولين كسي كه ديدن كرد، مرحوم آسيد هبه‌الدين شهرستاني بود. به بازديد ايشان رفتيم و براي ما چاي زعفراني آورد. تا آن زمان نديده بوديم كه با زعفران هم مي‌شود چاي درست كرد! خيلي محبت كرد.

مردم عراق وقتي متوجه شدند شما از نزديكان آيت‌الله كاشاني هستيد و به ديدار ايشان مي‌رويد، از جمع شما چگونه استقبال كردند؟

خيلي استقبال كردند. در نجف، كربلا و...و هر كسي كه فهميد استقبال كرد. خب ايشان و پدرشان در عراق، سابقه طولاني و نام نيكي داشت، مردم هم به آنها زياد ارادت داشتند.

در عكس‌ها هست كه با مرحوم آشيخ عبدالكريم زنجاني هم ملاقات كرده بوديد. يادتان هست؟

احتمال دارد. ايشان هم از اعلام بود و به ما لطف داشت.

زحمات جنابعالي در دوران نهضت ملي بر كسي پوشيده نيست. ان‌شاءالله همچنان برقرار باشيد. سپاسگزارم كه اين گفت‌وگو را پذيرفتيد.

من هم از شما ممنونم. فقط بايد بگويم كه ما هيچ‌وقت غير از «محبت» چيز ديگري نمي‌شناختيم. هنوز هم همينطور هستيم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار