
حميد احساني وقتي كه 92/8/17 در سوريه شهيد شد، تنها 22 سال داشت و چند ماهي ميشد كه خدا يك دختر زيبا به او و همسرش هديه داده بود. شهيد احساني مثل تمامي پدرهاي دنيا، دلتنگ فرزندش ميشد و در آخرين تماسها مرتب سراغ او را ميگرفت. اما آقا حميد غير از خانودهاش، دغدغههاي ديگري داشت كه در شرحشان ميگفت: «موقعي كه پدر بزرگوار حضرت رقيه(س) شهيد شد ما آنجا نبوديم و الان يك فرصتي است كه جبران كنيم. خوشحال باشيم كه فرزندمان درد حضرت رقيه را درك كند.» نرگس جعفري همسر شهيد در گفت و گو با ما از بودن در كنار يك دهه هفتادي باغيرت ميگويد.
آشنايي شما با شهيد احساني به چه زماني برميگردد؟
پدر و مادر همسرم مرا در خانه يكي از آشنايان ديده بودند و پس از پرسوجو به خواستگاريام آمدند. زماني كه به خواستگاريام آمدند من خيلي حميد را نميشناختم. اما او مرا خوب ميشناخت! كلاس زبان ميرفتم و شوهرم بدون اينكه من متوجه بشوم، با موتورش دنبالم ميآمده تا ببيند كجا ميروم و چه كار ميكنم. يا مقابل منزلمان ميايستاد تا وقتي كه از خانه بيرون ميآيم من را ببيند. روز خواستگاري وقتي براي صحبت به اتاق رفتيم گفت كه من هميشه دنبالت ميآمدم تا ببينم چه كار ميكني و عاشقت شدم. اگر تو مرا قبول نكني ديگر هيچوقت ازدواج نميكنم. بعد از يك سال قسمت شد و با هم ازدواج كرديم و بعد از هشت ماه سر خانه و زندگيمان رفتيم و دو سال خانهدار بودم.
فرزند هم داريد؟
بله، يك دختر دو ساله دارم. حميد سه ماه و يك روز از من بزرگتر بود.
در اين مدت كم، به چه شناختي از همسرتان رسيديد؟
در دوران عقد من بيشتر خانه آنها بودم و فقط در هفته يك روز خانه خودمان بودم. چون زياد با هم بوديم خصوصيات اخلاقي هم را خوب ميشناختيم. تقريباً هر چيزي كه من دوست داشتم او هم دوست داشت و اخلاقمان خيلي به هم شبيه بود. جوان خوب و دل پاكي بود. كار ميكرد و نان حلال درميآورد.
چطور شد آقا حميد راهي سوريه شد؟
شوهرم اصلاً در جريان جنگ سوريه نبود. پسرعمويش از افغانستان آمد و گفت ميخواهم براي اعزام به سوريه ثبتنام كنم و حميد را هم در جريان گذاشت. من راضي به رفتنش نبودم. به من گفت ميخواهم به عنوان مكانيك بروم. فكر كردم راست ميگويد ولي در ميانه راه زنگ زد و گفت به عنوان نيروهاي كمكي رزمي به سوريه ميروم. من هم گفتم ايرادي ندارد و فقط مراقب خودت باش. در مدتي كه به سوريه رفته بود اخلاقش خيلي فرق كرده بود.
يعني چه تغييراتي كرده بود؟
لباس مشكي را تا لحظه شهادت از تنش درنياورد. به جلسات مذهبي ميرفت و نمازش را سر وقت ميخواند. اخلاقش در خانه هم خيلي تغيير كرده بود. وقتي از اولين اعزام برگشت، 10 روز ماند و گفت باز ميروم كه من گفتم راضي نيستم، گفت براي دفاع از حرم اهل بيت ميروم. گفتم اگر به فكر من نيستي به فكر دخترت باش. در جوابم گفت سعادت ميخواهد كه دخترمان مثل حضرت رقيه(س) باشد. گفت خوشحال باش كه دخترم درد حضرت رقيه(س) را ميكشد و ميفهمد بيپدر بودن يعني چه، فردا سرش را با افتخار بلند ميكند و ميگويد پدرم براي اهل بيت جنگيده است.
اين بار كه رفت به شهادت رسيد؟ چه مدت سوريه بود؟
حدود دو ماه آنجا بود و سه روز تا مرخصياش مانده بود كه زنگ زد و گفت دخترم كجاست؟ گفتم خواب است. گفت روزها چه كار ميكند؟ گفتم راه ميرود. اين را كه شنيد خيلي خوشحال شد. گوشي قطع شد. فردا شب دوباره زنگ زد و گفت گوشي را به دخترم بده. دخترم دوباره خواب بود. گفت هر بدي و خوبياي در حقت كردهام مرا حلال كن. گفتم چرا اين حرف را ميزني؟ گفت تو از كجا ميداني شايد امروز و فردا شهيد شدم. روز بعد دفعه سومي بود كه زنگ ميزد. گفت برگه مرخصيام را گرفتهام و فردا ميخواهم با بچهها خداحافظي كنم و برگردم. تماس قطع شد و نتوانستم با حميد خداحافظي كنم. يك هفته گوشياش خاموش بود تا اينكه از دفتر آمدند و خبر شهادتش را دادند. بعد از يك هفته جنازه شوهرم را آوردند و خيلي اذيت كردند كه پيكرش را به خودمان نشان دهند. صورتش را كه باز كرديم يك طرف صورتش رفته بود. گفتند تكتيرانداز به پيشانياش شليك كرده است. خودش كه زنگ ميزد ميگفت دعا كنيد جلوي حضرت زينب(س) شهيد شوم و دوست ندارم اسير و مجروح شوم. دوستانش ميگفتند حميد معمولاً صبحها دير از خواب بلند ميشد ولي آن روز زود بيدار شد و جلوي قرارگاه را جارو زد و صبحانه بچهها را آماده كرد و به همه گفته بود من امروز شهيد ميشوم و با همه خداحافظي كرد.
گويا پس از شهادت همسرتان به زيارت بيبي رفتيد؟
وقتي پايم را به خاك سوريه گذاشتم حس و حال تمام رزمندگان را درك كردم كه براي چه ميآيند و ميجنگند. زينبيه كشش خاصي دارد. نميخواهي از آنجا خارج شوي. اگر من را ميبردند حاضر بودم براي حضرت زينب(س) بجنگم. زماني كه حرم حضرت رقيه(س) رفتم ديدم خيلي غريب است.
قاعدتاً با نبود همسرتان وظيفه شما براي تربيت يادگار شهيد خيلي سنگينتر از گذشته شده است.
بله، خودم هم بارها به اين موضوع فكر كردهام. تمام تلاشم اين است كه دخترم يك قاري قرآن خوب شود. در خانه با او قرآن كار ميكنم تا ياد بگيرد. زماني كه پدرش به سوريه رفت، دخترم هشت ماهه بود و زماني كه جنازه پدرش آمد سه روز از يكسالگي دخترم گذشته بود.
ناديا براي پدرش دلتنگي نميكند؟
از زمان عقد و عروسيمان تعدادي فيلم دارم كه همانها را برايش ميگذارم. به بهشتالرضا(ع) كه ميبرمش سنگ قبر پدرش را ميبوسد و وقتي دخترم را به حال خودش ميگذاريم انگار در حال حرف زدن با كسي است. رزمندگان يك دست لباس نظامي به ما دادهاند كه ناديا آن را بغل ميگيرد و ميگويد براي پدرم است. پلاك پدرش را دستش ميگيرد و ميگويد براي پدرم است.