کد خبر: 782395
تاریخ انتشار: ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۰:۲۴
زن و شوهر دعوا كنند، ابلهان باور كنند!
صداي دعوا كردنشان به چهار محله اين طرف و آن طرف هم رسيده، چه برسد به گوش مادربزرگ كه به زور سمعك صداي ما را در دو قدمي‌اش مي‌شنود...
صداي دعوا كردنشان به چهار محله اين طرف و آن طرف هم رسيده، چه برسد به گوش مادربزرگ كه به زور سمعك صداي ما را در دو قدمي‌اش مي‌شنود. كاملاً مشخص است كه از آن طرف خانه (آشپزخانه) چيزي شبيه بشقاب به سمت اين طرف خانه (پذيرايي) پرتاب مي‌شود اما چون نشانه‌گيري خوب نيست مي‌خورد به ديوار پشت سر ما و صداي شكستنش در گوش‌مان مي‌پيچد.


هنوز اولين سالگرد ازدواجشان را جشن نگرفته‌اند كه بدن مرد پر است از رد شيشه و بشقاب شكسته و در مقابل، بازوي زن كبود و دستش پيچ خورده... هرچقدر صدا از واحد بغلي بلند مي‌شود و ما شوكه مي‌شويم كه چه وضعش است آخه زن و شوهرش كه نبايد اينقدر با هم دعوا كنند در مقابل، مادربزرگ ريلكس نشسته و تلويزيون مي‌بيند. هرچقدر شنبه تا پنج‌شنبه كه هر دو نفرشان سركار هستند خانه‌شان سوت و كور است در مقابل، جمعه‌ها جنگ جهاني برپا مي‌كنند.
در واحد كناري باز مي‌شود و انگار يكي ديگري را بيرون پرت كرده باشد محكم در را رويش مي‌بندد.

مادرم كه انگار ديگر توان صبر كردن ندارد مي‌پرد پشت در و از چشمي در نگاه مي‌كند. نگاه كردن همان و پشت دست گاز گرفتن و زدن توي صورت هم همان. با تعجب نگاهش مي‌كنم «چرا خودت رو مي‌زني مادر، مگه چي شده؟» در جوابم مي‌گويد «بيا خودت ببين». بدو بدو مثل فضول‌ها مي‌پرم پشت در و تا چشمي را نگاه مي‌كنم چشمانم از تعجب گرد مي‌شود و دو دستي مي‌زنم توي صورتم «اي بابا اين ديگه چه كاريه. اينا چرا اينطوري مي‌كنن. تورو خدا يكي يه كاري كنه».

مادر‌بزرگ هم كه انگار ديگر نمي‌تواند آرام بنشيند و فقط گوش كند مي‌آيد تا ببيند چه شده و ما چرا تعجب كرده‌ايم اما چون چشمش از چشمي در توان ديدن ندارد يكدفعه در را باز مي‌كند و...
بله، آقاي همسايه توسط خانم همسايه به اضافه لباس‌هايش بيرون پرتاب شده است. بنده خدا حتي يك دست لباس كامل ندارد كه بپوشد و همانطور با لباس ورزشي با خجالت ايستاده پشت در و آرام به در مي‌كوبد. مادربزرگ كه مي‌بيند ماجرا دنباله‌دار شده است چادرش را دور كمرش محكم مي‌كند و با قدرت در واحد كناري را مي‌زند. من و مامان تقريباً با اين رفتار مامان بزرگ آشنا هستيم و مي‌دانيم اگر كنترلش نكنيم ممكن است به محض باز كردن در يك سيلي به گوش خانم همسايه بزند، به همين خاطر بلافاصله وارد عمل مي‌شويم. اما آنقدر عصباني شده كه زورش نمي‌گذارد حريفش شويم و چندبار پشت در مي‌كوبد.


خانم همسايه كه انگار از ديدن مامان بزرگ كم مانده شاخ دربياورد در را با ترس باز مي‌كند و مامان بزرگ با اخم وارد خانه‌اش مي‌شود و پشت سرش محكم در را مي‌بندد. انگار نه انگار كه ما يك ساعت پشت در منتظر و نگران ايستاده‌ايم و از طرف ديگر آقاي همسايه دارد از خجالت آب مي‌شود. مامان بزرگ از خانه خارج مي‌شود و با حركت دست به آقاي همسايه مي‌فهماند كه بايد برود داخل.  بعد هم با دستش به ما امر مي‌كند كه برويم داخل خانه. آن روز ديگر از خانه بغلي صدايي در‌نيامد. مطابق معمول انتظار داشتيم جمعه آخر هفته بعد هم يك جنگ جهاني را شاهد باشيم كه اين اتفاق هم نيفتاد. همه چيز گل و بلبل نبود اما بد هم نبود. همين كه دعوايي نمي‌شد و چيزي نمي‌شكست كافي بود.


چند هفته‌اي مي‌گذشت كه ديديم پنج‌شنبه خانم خانه زود خودش را رسانده بود و داشت آشپزي مي‌كرد. بعد هم از ما خواست حواسمان به غذايش باشد تا هول هولكي برود. داشت مي‌رفت خريد اما خوشحال بود و اين در چهره او جزو عجايب بود! جمعه صبح بود كه ديديم بساط پيك‌نيك را چيده‌اند و راهي خارج از تهران مي‌شوند. غروب هم برگشتند البته با كلي عكس و خاطره كه تعريف كردنشان در راه پله هم ادامه داشت.  يكي از هفته‌هاي بعد تصميم گرفتم از مامان بزرگ بپرسم آن روز چه گفت كه نتيجه‌اش اول سكوت شد و بعدش هيجان و خوشي؟!

باور قشنگ قديمي‌ها گره‌گشاي مشكلات بود


قديم وقتي زن و شوهر دعوا مي‌كردند اطرافيان آنقدر به استحكام و غيرقابل جدا شدن رابطه‌شان ايمان داشتند كه به خودشان مي‌گفتند «زن و شوهر دعوا كنند، ابلهان باور كنند»، همين ضرب‌المثل مي‌گفت كه هرگز دعوا و بگومگوي زن و شوهر را نبايد باور كرد زيرا بعد از هر بحثي در خانه، به خاطر اصل زندگي و آن پيمان آسماني زناشويي، همسران همه چيز را فراموش كرده و فقط به ساختن زندگي با آينده‌اي روشن مي‌پردازند.


وقتي قرار بود هركس براي فرزندش آرزويي كند بهترين آرزويش اين بود كه دامادي و عروسي او را ببيند به همين خاطر از قديم مي‌گفتند شب عروسي براي آقا‌دامادها كم از پادشاهي نيست. وقتي مادري مي‌خواست براي گل‌دخترش بهترين آرزو را كند مي‌گفت مادر توي لباس عروسي ببينمت. ببين چه اتفاق مهمي بود؟ عروس و داماد شدن آنقدر مهم بود كه بزرگ‌ترين آرزوي پدر و مادرها مي‌شد. چون قرار بود از فرداي عروسي خانواده‌اي شكل بگيرد و محل امني بشود براي آرامش زن و شوهر.


خانواده از نظر ما قديمي‌ها يعني زن و مرد و فرزندان. زن و مرد مؤمن در كنار يكديگر طمأنينه و عشقي را مي‌جويند كه نفس انساني را ارتقا مي‌دهد و راه رسيدن به سعادتشان را هموار مي‌سازد. خيلي دور نشديم از روزهايي كه وقتي پدر چادر سفيد را مي‌انداخت روي سر عروس نجواكنان و آرام فقط يك جمله در گوش عروس مي‌پيچيد كه: «با لباس سفيد وارد خانه‌ بخت مي‌شوي و با لباس سفيد خارج».


وقتي تك‌تك ما به وجود خداوندي مهربان و رئوف كه زيباست و زيبايي را با لطف به بندگان شاكرش هديه داده ايمان داريم، بايد رضايت حق را در استمرار و استحكام پيوندها و در برقراري صلح و آشتي باور داشته باشيم. پس اين حقيقت را در زندگي‌ها جاري و ساري نماييم كه مي‌شود با تلاش، مقاومت و استواري، مشكلات را از پيش رو برداشت و به ايجاد تفاهم و اتحاد و همدلي و يك سويي فكر كرد نه به جدايي، انحلال و از هم پاشيدگي.»


مادربزرگ همه اين حرف‌ها را با زبان ساده خودش به آن زوج كم‌طاقت گفته بود، از گذشته و زندگي مشترك خودش با پدربزرگ مثال آورده بود و در پايان ماجرا وقتي صورت زن را بوسيده بود، زن از شرمندگي دست مادربزرگ را بوسيده و اظهار ندامت كرده بود.

كلام و وساطت ريش سفيدها و گيس سفيد‌ها و بيان تجربه‌هاي ناب آنان گاهي صد‌برابر كتاب‌هاي روانشناسي و مشاوره‌هاي علمي تأثير مي‌كند.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها