اولي: سلام وزوزو جان، چند روزيه كه پيدات نيست كجايي؟ ويززز...
دومي: سلام. مگه خبر نداري؟ وووزز...
اولي: از چي؟ ويززز...
دومي: اي ي ي به تو هم ميگن رفيق؟ چن روزبازداشت بودم. وووزز...
اولي: بازداشت؟ واسه چي؟ به جرم چي؟ ويززز...
دومي: فكر ميكني ما پشه ها به جز نيش زدن، چه جرمي ديگه ميتونيم داشته باشيم؟ وووزز...
اولي: حالا شاكي كي بود؟ ويززز...
دومي: اي بابا ما رو گرفتيها؟خب معلومه ديگه شاكي كيه. آدم. همين آدميزادي كه همه از دستش به تنگ اومدن بعد مياد از ما پشهها به جرم مردمآزاري شكايت ميكنه. وووزز...
اولي: تو دادگاه محكوم شدي؟ ويززز...
دومي: نه. از خودم دفاع كردم و به نمايندگي از همه پشهها از آدميزاد شاكي شدم. گفتم: ببينيد جناب قاضي اولاً اين آدميزاد به ما ميگه مردمآزار. خب تقصير ما چيه طبيعت ما اينجوريه كه غذاي ما در خوردن خون آدماست. وجداناً اگر ميشد رژيم غذاييمون رو تغيير ميداديم از خونخواري ميرفتيم به سمت خامخواري. حتي يكبار هم تصميم گرفتيم بشيم گياهخوار ولي از بس هواي آلوده و كودهاي شيميايي و آب كثيف، مزه، حتي رنگ و روي گياهان رو تغيير داده بود كه پشيمون شديم و عطاش رو به لقاش بخشيديم. در ثاني اگه اين رفتار طبيعي ما كه آدم فكر ميكنه مزاحمته، پس ما هم از دست رفتارهاي آدما شكايت داريم. قاضي سؤال كرد چه شكايتي؟ منم گفتم: بلايي كه آدما سر طبيعت آوردن هيچ موجودي نياورده. قاضي گفت مثلاً؟ گفتم جناب قاضي از كدومش بگم؟
از آسمون گرفته تا زمين از قعر درياها تا كوههاي سربه فلك كشيده. از دشتها و مراتع تا قلب جنگلهاي انبوه و هر جا بريد آثار تخريب و آلودگي ناشي از صنعتي شدن طبيعترو ميبينيد. محيطزيست داره نابود ميشه. زندگي موجودات داره از دست كارهاي آدما به خطر ميفته ،اونوقت آدميزاد از دست ما شكايت ميكنه و به ما ميگه مردمآزار! حالا جناب قاضي شما بگيد مردمآزار واقعي كيه؟وووزز...
اولي: خب بعدش چي شد؟ويززز...
دومي:ميخواستي چي بشه خودت حدس بزن. وووزز...
اولي: اون محكوم شد؟ويززز...
دومي: نه هردوتامون محكوم شديم. وووزز...
اولي: وا؟ ويززز... راست ميگي چه جوري؟ ويززز...
من محكوم شدم همچنان از خون آلوده آدما بخورم، اونم محكوم شد تو محيطي كه خودش بهوجود آورده به زندگي ادامه بده تا شرايط از ايني كه هست بدتر بشه شايد سر عقل بياد.
اولي: واي ويززز چه تنبيه بدي ويززز... ويززز... ويززز...