
كلاغ كوچولوآنقدر بال زد تا بالاخره پروازكردن را يادگرفت. چون تازه چند ماهي بودكه از تخم سر درآورده بود. براي همين زود خسته شد. از اون بالا به زمين زير پايش كه نگاه كرد تا شايد درختي پيدا كند و روي آن بنشيند و قدري استراحت كند.وقتي نگاه كرد ديد يك مزرعه وسيع و سرسبز هست اما هيچ درختي نبود، جز يك مترسك كه وسط مزرعه قرار داشت. كلاغ كوچولو چيزي درباره مترسك نشنيده بود براي همين بدون هيچ ترسي آمد و روي دست مترسك نشست و خيلي مؤدبانه سلام كرد. مترسك كه تا اون روز هيچ پرندهاي جرأت نزديك شدن به اون رو نداشت، با تعجب گفت: «سلام، ببينم تو از من نميترسي؟» كلاغ كوچولو گفت: «نه، چرا بايد بترسم؟» مترسك گفت: «آهان پس تا حالا چيزي در مورد آدمها نشنيدي.» كلاغ گفت: «آدم! مگه تو آدمي؟» مترسك گفت: «آدم كه نه اما شبيه آدم كه هستم. پرندهها معمولاً از آدمها ميترسند براي همين آدمها از چوب و لباس و مقداري پوشال يك آدمك درست ميكنن و وسط مزرعهشون ميگذارن تا پرندهها به كشتزارهاشون آسيب نزنن.» كلاغ گفت: « تو اينجا تنهايي؟» مترسك گفت: «بله.» كلاغ گفت: «خسته نميشي همش ايستادي؟» مترسك گفت: «خسته كه نه اما از تنهايي حوصلهام سر ميره چون هيچ دوستي ندارم. هيچ كس به سراغ من نميآد. تو اولين پرندهاي هستي كه پيش من آمدي.» كلاغ گفت: «ميخواي با هم دوست باشيم؟ من هر روز ميتونم بيام اينجا و با هم صحبت كنيم.» مترسك گفت: «خوشحال ميشم اما شرط داره.»كلاغ كوچولو گفت: «چه شرطي؟» مترسكگفت: «شرط اول اين كه قول بديآسيبي به مزرعه نزني. شرط دوم ا ينكه خودت تنها بيايي چون اگه كلاغهاي ديگه بدونن من خطري ندارم ممكنه بيايندو به مزرعهحمله كنند. اون وقت ديگهكار منتموم ميشه وديگه منو نميبيني.»كلاغ كوچولو خنديدوگفت: «قولميدم خيالتراحت باشهمنرازدارم.»از اونروزبه بعدكلاغو مترسكبا همدوستانخوبي شدند.