
بابا زيرلب ميگويد:«من كه دعا ميكنم اين برگ اصلاً از درخت جدا نشه كه بخواد به زمين برسه.» من آخرين خيار را ريز ريز خُرد ميكنم و دلم مثل سير و سركه ميجوشد. مامان از آشپزخانه ميپرسد: «بعدش چي؟» ميگويم: «بعدش هر چي بابا بگه، مثل هميشه» و دلم ميشود رختشويي. مامان ميگويد: «اونو نميگم، خيارشور رو ميگم.» بابا نيش خندي ميزند. كتاب كنار دستم را به سختي ورق ميزنم و ميگردم دنبال دستور خيارشور، ميگويم: «چند تا چنگال بزنيد به خيارها و يه ذره نخود خام هم بريزيد توي ظرفش.»
بابا كه به من خيره شده است ميگويد:«آخه من اين دختر يكي يه دونه و نازپرورده رو چطور بدم دست اين پسره كه نه شغلش معلومه، نه درسش تمومه، نه پسانداز و خونهاي...»
مامان ميگويد: «پس چرا اجازه دادي بيان، تو كه اينقدر مخالفي؟»
بابا ميگويد: «نميدونم، راضيام كرد ديگه، فقط زبون داره.»
ميگويم: «بابا دانشجوي خودتونه كه...» بقيه حرفم را ميخورم. نميخواهم بابا متوجه شود كه دلم رفته براي اين همكلاسي كه نه شغل دارد و نه درسش تمام است...
بابا ميگويد: «دانشجوي من هست كه باشه، يعني چون دانشجوي منه...»
ميگويم: «نه، منظورم اينه كه بالاخره تو اين مدت يه شناختي در موردشون به دست آورديد. حالا همه چي هم كه خونه و شغل و درس نيست.»
بابا ميگويد: «همه چي نيست ولي خيلي چيزا هست.»
مامان ميگويد: «خود شما هم وقتي اومديد خواستگاري من دانشجو بوديد هنوز!»
بابا ميگويد: «اون وقتا شرايط فرق ميكرد.»
من ميگويم: «چه فرقي» و سعي ميكنم اعتراض و دلخوريام را پنهان كنم.
صداي اذان بلند ميشود. مادربزرگ با دست و صورت خيس سر ميرسد و ميگويد: «شما كه هنوز داريد بحث ميكنيد، حالا بذاريد اين پسر بياد اينجا، بشينه، حرفشو بزنه، خانوادهشو ببينيد، مخالفت و موافقت باشه برا بعدش.»
مامان ميگويد: «حرف حساب!»
بابا ميگويد: «حاج خانوم آخه نه كار داره، نه خونه داره نه...»
مادربزرگ ميگويد: «شما كه بازم حرف خودتو ميزني.»
ظرف سالاد را برميدارم و راه ميافتم سمت آشپزخانه.
صداي مادربزرگ را ميشنوم كه آرام دارد به بابا ميگويد: «از دينش بپرس، روزي دست خداست.»