«يه رستوران پيدا كردن كه اين همه وقت تلف كردن نداره سرچ بزن برات مياد». مدتها بود آخر هفته ميخواستيم همه دور هم جمع شويم و به اين بهانه يك رستوران هم برويم. پيدا كردن رستوران در تخصص دخترخاله جان است. نه فقط همه رستورانهاي تهران بلكه تقريباً رستورانهاي تمام كلانشهرها و مراكز استانهاي كشور را ميشناسد. نه تنها آدرس، منو و شماره تلفنشان را دارد بلكه از قابليتها و امكانات ويژهشان هم خبر دارد. هميشه بعد از چند دقيقه فكر كردن ميتوانست يك جاي خوب پيشنهاد بدهد اما معلوم نيست چه شده كه چند روز است درگير پيدا كردن يك رستوران خوب براي آخر اين هفته شده و هيچ نتيجهاي هم به دست نياورده است!
با تعجب نگاهش ميكنم و ميگويم: خوبه ميخواي رستوران پيدا كني، نميخواي بسازي و افتتاح كني چرا آنقدر طولش ميدي خب؟ بگرد يك رستوران پيدا كن كه دنج باشه، خلوت باشه و ترجيحاً موبايلها آنتن نداشته باشه، يعني نقطه كور باشه كه اگر ميخوايم دوساعت كنارهم باشيم واقعاً كنار هم باشيم نه اينكه فكر و ذهنمون داخل موبايل و نت باشه.
با چشماني نازك كرده، بادي به غبغب مياندازد، انگار چيزي ميداند كه من نميدانم. نگاه فكورانهاي به من كرده و ميگويد: بايد يك رستوران باشه كه علاوه بر غذاي خوب و فضاي شيك حداقل وايفاي داشته باشه يا نه؟
عمه برود براي ما وايفاي بگيرد، سرعت دانلود نامحدود باشد، سرعت اينترنتش بالا باشد تا ما بعد از چند بار گفتن اين جمله كه «چون خونه عمه وايفاي نداره نميام» رضايت بدهيم اين هفته برويم خانه عمه پير تنها. ما كجاي مرز خودخواهي ايستادهايم خدا ميداند، اما نكته اينجاست كه خواسته معتادها در مورد وايفاي داشتن صاحب مجلس به خانه عمه جان محدود نشد و رفتهرفته مرز ميهمانهاي آخر هفته به خانه كساني كه وايفاي دارند محدود شد.
مرز خودخواهيهايمان نامحدود شد. نشستيم يك ليست جلويمان گذاشتيم و براي تصميمگيري در مورد ميهمانيهايي كه هدفش صله رحم بود هدف و اولويت را گذاشتيم بر خانهاي كه وايفاي داشت. خانوادهها هم وقتي ميديدند چند نفر عقل كل (در ظاهر) ملاكشان شده وايفاي داشتن يا وقتي ميشنيدند «خانه فلاني نميرويم چون وايفاي ندارند» بلافاصله دست به كار ميشدند، وايفاي درخواست ميدادند و در جلسه بعد با افتخار ميگفتند: «خونه ما رو از بلاك ليست دربياريد ما هم وايفاي گرفتيم»، غافل از اينكه تازه خانواده آنها با نصب وايفاي وارد ليست سياه جامعه ميشود!
تكتك خانوادههاي فاميل تصميم گرفته بودند به خواسته نابجاي يك گروه محدود جواب مثبت بدهند، در حقيقت راضي شده بودند به خواسته چند نفر تن بدهند چون نميخواستند از جمع فاميل كنار گذاشته شوند اما در اين بين يك نفر مصرانه روي موضعش پافشاري كرد. مادربزرگ تنها كسي بود كه پايش را در يك كفش كرد و گفت: «من وايفاي نميخرم، از اين به بعد هم هركس ميخواهد بيايد خونه من، بدونه دم در گوشيش رو تحويل ميگيرم آخر شب موقع رفتن تحويلش ميدم. قراره دو سه ساعت خونه من مهمون باشيد اينجا كافينت نيست كه هر كدومتون بيايد موبايل دست بگيريد. بعد از يك هفته سخت پرمشغله ميخوايم همديگر رو ببينيم و از احوال هم باخبر بشيم پس توي خونه من موبايل بيموبايل. ممنوع.»
خلاصه اينكه مادربزرگ وقتي ميديد ميهمانيهاي آخر هفته به ميزباني كساني برگزار ميشود كه همه وايفاي دارند و ميهمانها بهجاي لذت بردن از زمان ميهماني همه فكر و ذكرشان داخل موبايلها و گروههايشان است عصباني شده بود. ترجيح ميداد هيچ وقت اينترنت نداشته باشد اما همان چند دقيقهاي كه بچهها و نوهها را ميبيند واقعي ببيند. خود مادربزرگ ميگفت: «خسته شدم از بس هربار ديدم خونه يكي جمع شديم و همه به جاي اينكه حواسشون به بغل دستيشون باشه، سرشون توي موبايل محمد ياسين (نوه نوجوان مادربزرگ) است كه آنقدر دولا ميشه احساس ميكنم همين روزهاست آرتروز گردن بگيره. بسه ديگه. همه دور هم جمع ميشيم از هم باخبر بشيم اما مدتهاست از همديگه بيخبريم.»
حق داشت بنده خدا، كلافه شده بود و به هيچ قيمتي هم حاضر نبود براي دلجويي چند نفر خاص وايفاي بخرد. جفت پايش را كرده بود داخل يك كفش و ميگفت الا بالله من اينترنت نميخرم و نخريد.
نه تنها وايفاي نصب نكرد بلكه از آن شب به بعد هربار ميهماني دورهاي خانه مادربزرگ بود، سيني به دست دم در مينشست و تكتك موبايلها را قطع صدا شده تحويل ميگرفت. اولش سخت بود. نه براي من كه به نداشتن موبايل عادت دارم بلكه براي آن جمعي كه نه تنها موبايل ميخواستند بلكه طالب جدي اينترنت هم بودند ولي رفته رفته متوجه شديم مادربزرگ خواسته و برنامهريزي شده همه را به خودشان برگرداند. با گرفتن يك عضو مزاحم از فناوري به همهمان لطف كرد. تصور كنيد جمع زيادي از فاميل كه بيشترين ساعتهاي بودنشان در ميهماني را به موبايل و اينترنت اختصاص ميدادند، يكدفعه دستشان خالي شده بود. اوايل همه عصبي بودند و ناخواسته پشت سر مادربزرگ حرف ميزدند، ايراد ميگرفتند و چون مادربزرگ محور همه دورهميها بود، ميدانست كه نميتوانند خانه او را از چرخه حذف كنند پس با آرامش خاطر روي هدفش پافشاري كرد. رفتهرفته هركس قبل از اينكه در خانه مادربزرگ جمع شويم پيشنهادهايي ميداد. خانمها عهدهدار تداركات شده بودند، زودتر ميرفتند و اگر نوبرانه فصلي مثل ترشي يا غذا بود ميبردند خانه مادربزرگ دور هم درست كنند. مردها هم براي خودشان فكرهايي داشتند يا دور هم داخل حياط با توپ گل كوچك ميزدند يا مينشستند و بساط كباب را مهيا ميكردند.
جوانترها هم مدتي بود ياد گرفته بودند اگر ميخواهند بيايند خانه مادربزرگ بهتر است براي دورهمي يك بازي جمعي بياورند. يكي جعبه شطرنج دستش ميگرفت و آن يكي «جنگا» ميآورد و كوچكترها هم مار و پله يا منچ. در نهايت وقتي صداي خنده يا عصبانيت از گوشه خانه بلند ميشد مادربزرگ لذت ميبرد، دور ميايستاد، لبخند به لب جمع را نگاه ميكرد و ميگفت: «اين جمع واقعي خانوادگي ماست.» تازه ميفهميدم چرا اين همه سختي كشيد، حقيقتاً حق داشت چون ما خودمان هم متوجه شده بوديم چند ماهي بود كه ديگر بهجاي جمع نشستن كنار هم، حرفزدن، بازي كردن و باخبر شدن از همديگر تمام فكرمان شده بود موبايل و اينترنت و به روزرساني...