کد خبر: 770101
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۸
روايت روابط مصنوعي اين روزهاي ما در سايه فناوري‌هاي ارتباطي
بيش از يك قرن پيش «آلبرت انيشتين» گفته بود: «من از روزي مي‌ترسم كه تكنولوژي از تعامل انساني پيشي بگيرد، چنين روزي، جهان نسلي از احمق‌ها خواهد داشت.»
زينب شكوهي‌طرقي
آنچه انيشتين در دوران خود گفته بود شايد به نظر خيلي‌ها سخني خنده‌دار و توهين‌آميز به نظر مي‌رسيد، اما مصداق حرف او را اين روزها در جمع كساني مي‌بينيم كه فناوري ارتباطي آنان را نه تنها از آدم‌هاي واقعي دور و برشان بلكه حتي از خودشان هم بيگانه كرده است. بي‌آنكه سخن انيشتين را به دل بگيريم، پيشنهاد مي‌دهيم يك ماجراي پر دردسر فاميلي از اعتياد به واي‌فاي را مرور كنيم و بعد در‌باره هشداري كه او يك قرن پيش به بشر داده بود، به قضاوت بنشينيم.
 
 
رمز واي‌فاي با فونت درشت
 

«يه رستوران پيدا كردن كه اين همه وقت تلف كردن نداره سرچ بزن برات مياد». مدت‌ها بود آخر هفته مي‌خواستيم همه دور هم جمع شويم و به اين بهانه يك رستوران هم برويم. پيدا كردن رستوران در تخصص دخترخاله جان است. نه فقط همه رستوران‌هاي تهران بلكه تقريباً رستوران‌هاي تمام كلانشهرها و مراكز استان‌هاي كشور را مي‌شناسد. نه تنها آدرس، منو و شماره تلفن‌شان را دارد بلكه از قابليت‌ها و امكانات ويژه‌شان هم خبر دارد. هميشه بعد از چند دقيقه فكر كردن مي‌توانست يك جاي خوب پيشنهاد بدهد اما معلوم نيست چه شده كه چند روز است درگير پيدا كردن يك رستوران خوب براي آخر اين هفته شده و هيچ نتيجه‌اي هم به دست نياورده است!

با تعجب نگاهش مي‌كنم و مي‌گويم: خوبه ميخواي رستوران پيدا كني، نميخواي بسازي و افتتاح كني چرا آنقدر طولش ميدي خب؟ بگرد يك رستوران پيدا كن كه دنج باشه، ‌خلوت باشه و ترجيحاً موبايل‌ها آنتن نداشته باشه، يعني نقطه كور باشه كه اگر مي‌خوايم دوساعت كنارهم باشيم واقعاً كنار هم باشيم نه اينكه فكر و ذهن‌مون داخل موبايل و نت باشه.

با چشماني نازك كرده، بادي به غبغب مي‌اندازد، انگار چيزي مي‌داند كه من نمي‌دانم. نگاه فكورانه‌اي به من كرده و مي‌گويد: بايد يك رستوران باشه كه علاوه بر غذاي خوب و فضاي شيك حداقل واي‌فاي داشته باشه يا نه؟

«واي‌فاي؟! رستوران واي‌فاي مي‌خواهد چي كار؟ قرار است چند ساعت از دست واي‌فاي خانه و اينترنت موبايل خلاص شويم كه كنار هم باشيم و لذت ببريم، حالا اين دارد مي‌گردد يك رستوران پيدا كند كه واي‌فاي داشته باشد؟! رستوراني كه قرار است براي چند ساعت خوشي برويم اما واي‌فاي دارد را كجاي دلم بگذارم؟!» متأسفانه نه تنها جست‌و‌جويش نتيجه مي‌دهد بلكه نتيجه‌اش فوق تصور و پيش‌بيني من است. تقريباً در هر نقطه از شهر تهران مي‌شود چندين رستوران، فست فود و قهوه‌خانه را پيدا كرد كه واي‌فاي پرسرعت با دانلود نامحدود دارد. از بين همه گزينه‌ها يك رستوران سنتي را انتخاب مي‌كنيم. جنوبي‌ترين نقطه تهران حوالي ميدان قيام. تمام طول مسير تا رسيدن به رستوران به جاي اينكه فكرم درگير ترافيك و اتفاق‌هاي شام آن شب باشد به اين فكر مي‌كردم كه چرا هيچ جا از دست اين فناوري در امان نيستيم؟ تا كجا قرار است اين فناوري پرسرعت اينترنت همراهمان باشد. اگر قديم‌ترها فقط با كامپيوتر چند لحظه به نت وصل مي‌شديم و چند دقيقه در طول روز بود، اگر تا همين چند سال قبل نهايت پيشرفت فناوري اينترنت موبايل بود كه چند ساعت از روزمان را درگير مي‌كرد، بازهم اميدوار بودم بالاخره در اين كلانشهر بزرگ جاهايي وجود دارد كه با قطع شدن شبكه از همه چيز در امان هستيم، از تلفن همراه گرفته تا شبكه اينترنت موبايلي اما حالا درست جايي از شهر كه موبايل آنتن نمي‌دهد، باز واي‌فاي دست از سر خلوتمان بر‌نمي‌دارد. قبل از اينكه وارد رستوران شوم موبايلم را خاموش مي‌كنم اما درست كنار در ورودي پيشخدمت همراه قبض ورود برگه‌اي به‌دستم مي‌دهد كه با فونت درشت روي آن نوشته رمز ورود به واي‌فاي...
 
 
عمه جان به خواسته معتادان عمل كرد!
 
ميهماني دورهمي اين هفته قرار است برويم لواسان كوچك خانه عمه‌جان. تنها زندگي مي‌كند و به‌خاطر تنهايي‌اش تلويزيون خانه را به زور روشن مي‌كند، چه برسد به سينماي خانگي،HD يا سيستم صوتي. اين دومين بار است كه ميهماني خانه عمه جان با اعتراض چند نفر كنسل مي‌شود و به بعد موكول مي‌شود. چرا؟ مشخص است اين چند نفر معتادان فاميل هستند. اشتباه نكنيد اهل تزريق، دود و دم يا بساط نيستند برعكس به تصور خودشان همه مدرك تحصيلي‌شان دكتراست و كمتر از فضاهاي باكلاس حضور پيدا نمي‌كنند، به خاطر همين ژست باكلاس بودن است كه به‌قول خودشان چون خانه عمه جان واي‌فاي ندارد و اينترنت موبايل آنتن نمي‌دهد، پس ميهماني را كنسل مي‌كنند. من اين بهانه را مي‌شنوم اما باور نمي‌كنم، چون حقيقت اين است كه آنها فقط به‌خاطر چند ساعت دور بودن از اينترنت و شبكه موبايل ميهماني را كنسل مي‌كنند. خلاصه اينكه اگر چند دقيقه اينترنت نداشته باشند كلافه‌هستند، انگار دنبال گمشده مي‌گردند، چندبار بدون آنكه خودشان متوجه شوند مي‌روند سراغ موبايلشان و مدام چك مي‌كنند، درست مثل معتاداني كه مواد دير مي‌رسد به آنها و استخوان‌درد مي‌گيرند. حقيقتاً معتاد جنايتكار نيست بلكه بيمار است و صدالبته كه اعتياد فقط به مواد فيزيكي و مخدر نيست. اعتياد يعني وابستگي به هر چيز و هركس، حتي وابستگي به واي‌فاي! بعد از چندبار كنسل شدن ميهماني بالاخره عمه جان در تنگنا قرار مي‌گيرد كه براي ديدن خواهرزاده‌ها و بردارزاده‌ها، خواهر و برادر و همسرانشان بايد دل چند نفرشان را به‌دست آورد. اين چند نفر چه مي‌خواهند؟ پاسخ روشن است، «واي‌فاي». من كه برخلاف بقيه از نبود اين فناوري در خانه عمه جان خوشحال بودم، خوشحالي‌ام طولي نكشيد چون دلتنگي عمه جان آنقدر قوي بود كه او را وادار كند پيش از دورهمي بعدي با اوضاع جسمي وخيمش برود و از مخابرات بخواهد تا بيايند و برايش واي‌فاي نصب كنند. نسل جديد با خودخواهي‌شان چه بلايي سر خودشان و بزرگ‌ترها مي‌آورند! واقعاً كه اسفناك است. با كمال تعجب اين دفعه وقتي در ميهماني آخر هفته خانه عمو دعوت بوديم ديدم همه بلااستثنا بارفتن به خانه عمه‌جان موافق هستند، اما چرا؟ جوابش مشخص بود، همه معتادها مي‌دانستند حالا حتي در خانه عمه‌جان مي‌توانند از خدمات واي‌فاي پرسرعت استفاده كنند. جالب‌تر اينكه يكي از دخترها وقتي مي‌شنود آخر هفته بعد وعده خانه عمه‌جان است با صداي بلند آرزو مي‌كند «خداكنه عمه واي‌فاي با حجم دانلود نامحدود گرفته باشه!»

عمه برود براي ما واي‌فاي بگيرد، سرعت دانلود نامحدود باشد، سرعت اينترنتش بالا باشد تا ما بعد از چند بار گفتن اين جمله كه «چون خونه عمه واي‌فاي نداره نميام» رضايت بدهيم اين هفته برويم خانه عمه پير تنها. ما كجاي مرز خودخواهي ايستاده‌ايم خدا مي‌داند، اما نكته اينجاست كه خواسته معتادها در مورد واي‌فاي داشتن صاحب مجلس به خانه عمه جان محدود نشد و رفته‌رفته مرز ميهمان‌هاي آخر هفته به خانه كساني كه واي‌فاي دارند محدود شد.

در حقيقت عمه تنها يكي از چند قربان خواسته‌هاي جمع بود. عمه خواست چند نفر را پذيرفت چون دوست نداشت از ديدن فاميل محروم بشود، يعني عشق و علاقه‌اش به جمع فاميل او را وادار كرد با همه تنهايي‌و بي‌نيازي‌اش به واي‌فاي به خواسته دل جمعي راه بيايد.
 
 
گرهي كه بزرگ‌ترها باز كردند
 

مرز خودخواهي‌هايمان نامحدود شد. نشستيم يك ليست جلويمان گذاشتيم و براي تصميم‌گيري در مورد ميهماني‌هايي كه هدفش صله رحم بود هدف و اولويت را گذاشتيم بر خانه‌اي كه واي‌فاي داشت. خانواده‌ها هم وقتي مي‌ديدند چند نفر عقل كل (در ظاهر) ملاك‌شان شده واي‌فاي داشتن يا وقتي مي‌شنيدند «خانه فلاني نمي‌رويم چون واي‌فاي ندارند» بلافاصله دست به كار مي‌شدند، واي‌فاي درخواست مي‌دادند و در جلسه بعد با افتخار مي‌گفتند: «خونه ما رو از بلاك ليست دربياريد ما هم واي‌فاي گرفتيم»، غافل از اينكه تازه خانواده آنها با نصب واي‌فاي وارد ليست سياه جامعه مي‌شود!

تك‌تك خانو‌اده‌هاي فاميل تصميم گرفته بودند به خواسته نابجاي يك گروه محدود جواب مثبت بدهند، در حقيقت راضي شده بودند به خواسته چند نفر تن بدهند چون نمي‌خواستند از جمع فاميل كنار گذاشته شوند اما در اين بين يك نفر مصرانه روي موضعش پافشاري كرد. مادربزرگ تنها كسي بود كه پايش را در يك كفش كرد و گفت: «من واي‌فاي نمي‌خرم، از اين به بعد هم هركس مي‌خواهد بيايد خونه من، بدونه دم در گوشيش رو تحويل مي‌گيرم آخر شب موقع رفتن تحويلش ميدم. قراره دو سه ساعت خونه من مهمون باشيد اينجا كافي‌نت نيست كه هر كدومتون بيايد موبايل دست بگيريد. بعد از يك هفته سخت پرمشغله مي‌خوايم همديگر رو ببينيم و از احوال هم باخبر بشيم پس توي خونه من موبايل بي‌موبايل. ممنوع.»

خلاصه اينكه مادربزرگ وقتي مي‌ديد ميهماني‌هاي آخر هفته به ميزباني كساني برگزار مي‌شود كه همه واي‌فاي دارند و ميهمان‌ها به‌جاي لذت بردن از زمان ميهماني همه فكر و ذكرشان داخل موبايل‌ها و گروه‌هايشان است عصباني شده بود. ترجيح مي‌داد هيچ وقت اينترنت نداشته باشد اما همان چند دقيقه‌اي كه بچه‌ها و نوه‌ها را مي‌بيند واقعي ببيند. خود مادربزرگ مي‌گفت: «خسته شدم از بس هربار ديدم خونه يكي جمع شديم و همه به جاي اينكه حواسشون به بغل دستيشون باشه، سرشون توي موبايل محمد ياسين (نوه نوجوان مادربزرگ) است كه آنقدر دولا ميشه احساس مي‌كنم همين روزهاست آرتروز گردن بگيره. بسه ديگه. همه دور هم جمع مي‌شيم از هم باخبر بشيم اما مدت‌هاست از همديگه بي‌خبريم.»

حق داشت بنده خدا، كلافه شده بود و به هيچ قيمتي هم حاضر نبود براي دلجويي چند نفر خاص واي‌فاي بخرد. جفت پايش را كرده بود داخل يك كفش و مي‌گفت الا بالله من اينترنت نمي‌خرم و نخريد.

نه تنها واي‌فاي نصب نكرد بلكه از آن شب به بعد هربار ميهماني دوره‌اي خانه مادربزرگ بود، سيني به دست دم در مي‌نشست و تك‌تك موبايل‌ها را قطع صدا شده تحويل مي‌گرفت. اولش سخت بود. نه براي من كه به نداشتن موبايل عادت دارم بلكه براي آن جمعي كه نه تنها موبايل مي‌خواستند بلكه طالب جدي اينترنت هم بودند ولي رفته رفته متوجه شديم مادربزرگ خواسته و برنامه‌ريزي شده همه را به خودشان برگرداند. با گرفتن يك عضو مزاحم از فناوري به همه‌مان لطف كرد. تصور كنيد جمع زيادي از فاميل كه بيشترين ساعت‌هاي بودن‌شان در ميهماني را به موبايل و اينترنت اختصاص مي‌دادند، يكدفعه دستشان خالي شده بود. اوايل همه عصبي بودند و ناخواسته پشت سر مادربزرگ حرف مي‌زدند، ايراد مي‌گرفتند و چون مادربزرگ محور همه دورهمي‌ها بود، مي‌دانست كه نمي‌توانند خانه او را از چرخه حذف كنند پس با آرامش خاطر روي هدفش پافشاري كرد. رفته‌رفته هركس قبل از اينكه در خانه مادربزرگ جمع شويم پيشنهادهايي مي‌داد. خانم‌ها عهده‌دار تداركات شده بودند، زودتر مي‌رفتند و اگر نوبرانه فصلي مثل ترشي يا غذا بود مي‌بردند خانه مادربزرگ دور هم درست كنند. مردها هم براي خودشان فكرهايي داشتند يا دور هم داخل حياط با توپ گل كوچك مي‌زدند يا مي‌نشستند و بساط كباب را مهيا مي‌كردند.

جوان‌ترها هم مدتي بود ياد گرفته بودند اگر مي‌خواهند بيايند خانه مادربزرگ بهتر است براي دورهمي يك بازي جمعي بياورند. يكي جعبه شطرنج دستش مي‌گرفت و آن يكي «جنگا» مي‌آورد و كوچك‌ترها هم مار و پله يا منچ. در نهايت وقتي صداي خنده يا عصبانيت از گوشه خانه بلند مي‌شد مادربزرگ لذت مي‌برد، دور مي‌ايستاد، لبخند به لب جمع را نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: «اين جمع واقعي خانوادگي ماست.» تازه مي‌فهميدم چرا اين همه سختي كشيد، حقيقتاً حق داشت چون ما خودمان هم متوجه شده بوديم چند ماهي بود كه ديگر به‌جاي جمع نشستن كنار هم، حرف‌زدن، بازي كردن و باخبر شدن از همديگر تمام فكرمان شده بود موبايل و اينترنت و به روزرساني...

اما حالا در خانه مادربزرگ هيجان بازي كودكان و جوانان، همكاري بزرگ‌ترها و لبخند مادربزرگ از يك دورهمي واقعي به اوج خودش رسيده بود. هيچ كس روزهاي اول حتي فكرش را نمي‌كرد بتواند در مقابل نداشتن اينترنت مقاومت كند چه برسد به اينكه كلاً براي چند ساعت متوالي موبايلش را بگيرند، اما حالا آرامشي به‌دست آورده بوديم كه در مقابله با قبل بي‌نظير بود. خلاصه اينكه يك بيماري شايع كه رفته‌رفته در بين همه اعضاي فاميل ريشه كرده بود از خانه مادربزرگ در حال ريشه‌كن شدن بود؛ ريشه‌كن شدني كه اگرچه درد داشت، اما لذتش بيشتر از دردش بود. لذت بودن با هم در دنياي حقيقي بيشتر و دلچسب‌تر از بودن‌هاي موقت در دنياي مجازي بود.
 
 
 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها