پيش از ازدواج با حاجحسين ميدانستم كه ايشان فعاليتهاي ضدشاهنشاهي دارند اما چندان از آنها اطلاعي نداشتم. حسين پسر عمهام بود و بعد از اينكه باهم ازدواج كرديم، به علت بيماري مادرم ايشان هم در كنار ما بودند. حاجي خيلي نگران اوضاع مادر بودند و ميگفت تا آنجا كه در توانم باشد از مادرتان مراقبت و پرستاري ميكنم. مادر هم علاقه خاصي به ايشان داشتند و همواره نگران فعاليتهايش بود. چند ماه بعد از ازدواج ما، مادرم به رحمت خدا رفتند و در آن روزهاي سخت و تلخي كه بر من ميگذشت اين حسين بود كه با حرفهايش دلگرمم ميكرد. بعد از فوت مادر مسئوليت خواهر و برادرم هم به دوش من افتاد. وضعيتي كه حاجحسين هرگز گلهاي برايش نكرد و همواره با كارها و كمكهايش كنارم بود. اوضاع سياسي كشور و درگيري مردم با شاه و ساواك كمي زندگي را سخت كرده بود. حسين خيلي از اوقات بيرون از خانه مشغول فعاليت بود. از علاقه او به امام خميني (ره) اطلاع داشتم اما هرگز از ريز كارهايش نميپرسيدم و او هم حرفي نميزد. قبل از انقلاب حسين كارگر شركت شن و ماسه بود و روي ماشينهاي سنگين كار ميكرد. كارگري انقلابي كه همواره در تب و تاب بود.
خانه اجارهاي مركز فعاليت انقلابي شد
كم كم نوارهاي صوتي امام خميني را در خانه ميديدم. حسين نوارها را به خانه ميآورد و از روي آنها تكثير ميكرد. وقت خيلي زيادي براي اين كارها صرف ميكرد. شور و حال عجيبي در او بود. اعلاميههاي امام را به خانه ميآورد و بعد از تكثير و مرتب كردن براي پخش به بيرون از خانه ميبرد.
آن زمان ما تنها يك اتاق داشتيم و يك آشپزخانه كوچك اما من هم حسين را همراهي ميكردم و گلهاي نداشتم. ميدانستم مسيري كه او انتخاب كرده است، او را به خدا خواهد رساند. خانه كوچك اجارهاي ما شده بود يك مركز انقلابي. اعلاميهها در گونيها بستهبندي ميشد و بعد از مرتب كردن توسط افرادي كه به در خانه ميآمدند برده ميشد.
در خط امام گام برميدارم
در اين ميان من همواره صحبتهاي حسين را در اولين روزهاي ازدواج مرور ميكردم كه ميگفت من آدمي هستم كه در خط امام گام برميدارم و امكان دارد در اين مسير هر اتفاقي براي من بيفتد و شما بايد آمادگي همه مسائل را داشته باشيد و خودتان را براي روزهاي سخت و دشوار آماده كنيد. ميدانستم امكان دستگيري حسين توسط ساواك وجود دارد، يا اينكه در اين راه كشته شود اما در كنارش ماندم چون به او و آرمانهاي انقلابياش اعتقاد داشتم. خيلي از اين صحبتهاي امروز من، خاطرات حسين است كه بعد از پيروزي انقلاب و در سالهاي بعد از آن برايم روايت شد.
حاجحسين، راننده اتوبوس
همدان –تهران
مدتي بعد از فعاليت در كارخانه شن و ماسه، به يكباره حسين راننده اتوبوس مسافربري تهران –همدان شد. وقتي از او علتش را پرسيدم تنها در يك جمله گفت: يك سري كارها هست كه ما بايد با اتوبوس انجام بدهيم. گاهي هم با سر و دست زخمي به خانه ميآمد كه البته بعدها برايم تعريف ميكرد مثلاً آن روز كه با پيشاني شكسته و ابروي بخيه شده به خانه آمدم، با عدهاي از ساواكيها درگير شده بودم و....
سردارهمداني و عبور از چراغ قرمز
خوب به خاطر دارم، حسين با رنگي پريده به خانه آمد، گفتم چه شده است آن زمان توضيحي نداد و... گفت خستهام و بعدها كه انقلاب پيروز شد خودش تعريف كرد كه حاجخانم ميداني آن روز چه اتفاقي افتاده بود؟ گفتم نه. ايشان ادامه داد: من با اتوبوس بودم و يك گوني اسلحه همراهم بود. دور ميدان آرامگاه بوعلي همدان در حال حركت بودم كه به يكباره متوجه شدم پليس آژيركشان به دنبالم افتاد و از من خواست بايستم. يك ماشين در جلو و يك ماشين در پشت سرم بود، چارهاي نداشتم براي همين ايستادم. اصلاً نگران خودم نبودم، همه نگرانيام براي تجهيزات و اسلحههايي بود كه بايد به دست مبارزان انقلابي ميرسيد. وقتي كنار ايستادم، از آنها علت را پرسيدم و گفتم مگر من چه كردهام؟ آنها هم گفتند: شما تخلف كردهايد و از چراغ قرمز رد شديد. نميدانيد چقدر خوشحال شدم. به آنها گفتم باشد هر چقدر ميخواهيد جريمه بنويسيد، ميپردازم. قبض را از آنها گرفتم و با خوشحالي حركت كردم. آنقدر ذوق داشتم و شاد بودم كه كوچهها را گم كرده بودم. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، پرونده حاجآقا از ساواك بيرون آمد، نامشان در ليست كساني بود كه حكم مرگشان صادر شده بود. خواست خدا بود كه بعد از مجاهدت و تلاش مردان مبارز و شهدا و ايثارگران انقلابي كه بسيار گمنام هستند، انقلاب به پيروزي رسيد.