عشق بازي خدا با بندگان صالحش را به خوبي ميتوان در زندگي شهدا ديد. اينكه شهيدي تنها چند روز بعد از ازدواج، وارد حجله شهادت ميشود يا شهيد ديگري چند صباحي بعد از تولد فرزندش به شهادت ميرسد، اتفاقي نيست. امتحاني الهي است كه از بدو تاريخ تاكنون پيش پاي تمامي بندگانش، عاشورايي قرار ميدهد و شهيد كسي است كه از ميان تعلقات دنيا عبور كرده و خودش را به صف كربلاييان ميرساند. شهيد مدافع حرم سجاد طاهرنيا هم همين چند ماه پيش هنگامي با عاشورايش روبهرو شد كه زمان اعزامش به سوريه مصادف شده بود با آخرين ساعات به دنيا آمدن دومين فرزندش. او در اين امتحان الهي سربلند بيرون آمد و تنها شش ساعت پس از رفتن، فرزندش به دنيا آمد و 15 روز بعد نيز به شهادت رسيد، بيآنكه حتي يكبار «فاطمه رقيه»اش را در آغوش بگيرد. بيراه نيست اگر بگويم سجاد اگر در عاشوراي سال 61 هجري هم بود... گفتوگوي ما با پدر، مادر و همسر اين شهيد مدافع حرم را پيشرو داريد.
فتحعلي طاهرنيا پدر شهيد
گويا خود شما هم از رزمندگان دفاعمقدس بوديد و سجاد به نوعي راه شما را ادامه دادهاست، از خودتان بگوييد و روحيات فرزندتان. من 30 مرداد سال 61 وارد سپاه شدم و از همان سال هم به جبهه رفتم. تقريباً 26 ماه سابقه حضور در مناطق جنگي دارم. بنابراين وقتي سجادم 23 مرداد سال 64 به دنيا آمد، چند سالي از حضورم در سپاه و جبهههاي جنگ ميگذشت. پسرم از همان كودكي روحيات خاصي داشت. بچه مسجدي بود و در پايگاه بسيج مسجد صاحبالزمان رشت فعاليت ميكرد. 20 سالش كه شد، با ميل و علاقه خودش وارد سپاه شد و بعد از گذراندن آموزشي در همدان جذب يگان صابرين شد. محل كارش تهران بود و خودش ساكن قم. از خلق و خويش هرچه بگويم كم گفتهام. هر وقت از محل خدمتش مرخصي ميآمد هرجا من و مادرش را ميديد اول از همه خم ميشد و دستمان را ميبوسيد. ميگفتيم اين كار را نكن. اما قبول نميكرد. اخلاقش طوري بود كه دوست و آشنا به او علاقه داشتند و به حالش غبطه ميخوردند.
شما كه حالات رزمندگان دوران دفاع مقدس را درك كردهايد، چه تشابه يا تفاوتي بين آنها و رزمندگان و شهداي حرمين چون سجاد ميبينيد؟انگيزه، روحيه و اهداف رزمندگان مدافع حرم هماني است كه در بچههاي جبهه و جنگ ميديديم. همان ولايتمداري و تلاش براي سربلندي اسلام ناب محمدي در اين بچههاي نسل سوم و چهارم كه الان مدافع حرم ميشوند، ديده ميشود. شايد تنها تفاوتشان اين باشد كه آن موقع ما در مرزهايمان با دشمنان ميجنگيديم و اكنون در يك كشور ديگر به مصاف آنها ميرويم. پسرم سجاد به حضرت آقا عشق ميورزيد. او در پنج صفحه وصيتنامهاي كه از خودش برجاي گذاشته در هر صفحهاش نام آقا را آورده است و در آن ما را به ولايتمداري و دفاع از حريم ولايت توصيه كردهاست. همين توصيهها را رزمندگان دوران جنگ خصوصاً در وصيتنامهشان نسبت به حضرت امام خميني داشتند. سخني مقام معظم رهبري دارند كه ميفرمايند جوانان امروز در دفاع از انقلاب و ولايت اگر بيشتر از جوانان دوران جنگ نباشند كمتر هم نيستند.
يك نكته عجيبي كه در زندگي شهيد طاهرنيا وجود دارد، رفتنش به جمع مدافعان حرم در حالي است كه فرزندش يك روز بعد به دنيا ميآيد، اعزام ايشان داوطلبانه بود؟ما آن موقع خبر از اعزام سجاد نداشتيم. تازه چند وقت بعد از اعزام، متوجه شديم كه ايشان به سوريه رفته است. بعد از شهادت سجاد، فرماندهاش ميگفت ما از وضعيت خانمش خبر داشتيم و به او گفتيم تو با وضعيتي كه داري با ما نيا. اما خودش آنقدر اصرار كرده بود كه هم همسرش و هم فرماندهاش راضي به رفتنش شده بودند. بنابراين رفتنش كاملاً داوطبانه بود. سجاد با اراده و اختيار راهش را انتخاب كرد. او دختري چهارساله به نام فاطمه رقيه هم داشت كه خيلي به او علاقهمند بود. محمدحسين پسرش هم كه چند ساعتي بعد از رفتن سجاد به دنيا آمد. پسرم در وصيتنامهاش بعد از توصيههايي كه به دخترش ميكند، خطاب به پسر نوزادش مينويسد: با اينكه خيلي دوست داشتم ببينمت اما نشد. چون من صداي كمك خواستن بچه شيعيان را ميشنيدم و نميتوانستم به صداي كمك خواستن آنها جواب ندهم. از پدرتان راضي باشيد. مادرتان را تنها نگذاريد و گوش به فرمان امام خامنهاي باشيد.
سكينه عليزاده مادر شهيد
سجاد را چطور تربيت كرديد كه سعادت شهادت يافت؟ما قبل از انقلاب خانواده سنتي داشتيم و بعد از انقلاب هم سعي كرديم از لحاظ مذهبي خودمان را تقويت كنيم. همانطور كه ميدانيد همسرم رزمنده بود و سعي ميكرد رزق حلال به خانه بياورد. من هم سعي ميكردم فرزندانم را مذهبي بار بياورم. قبل از اينكه خدا سجاد را به ما بدهد، دخترمان زهرا به دنيا آمده بود. من هر وقت براي نماز صبح پا ميشدم، يك شاخه گل شمعداني كنار زهرا و يك شاخه ديگر كنار سجاد ميگذاشتم و بعد به آرامي آنها را بيدار ميكردم و ميگفتم «بلندشيد ببينيد فرشتهها براتون گل آوردن.» آنها هم به اشتياق ديدن گلها بلند ميشدند و نمازشان را ميخواندند. خدا را شكر كه نتيجه همان تربيتها در شهادت سجاد خودشان را نشان دادند.
شما همسر يك رزمنده دفاع مقدس بوديد و حالا مادر يك شهيد مدافع حرم. تعريفتان از چنين حالتي چيست؟در واقع همان راهي كه همسرم در دوران دفاع مقدس رفته بود، پسرم به نوعي آن را ادامه داد و همانطور كه من در دوران جنگ به عنوان يك همسر رزمنده در نبودنهاي همسرم صبر ميكردم وقتي سجاد سپاهي شد و به مأموريتهاي مختلف شمالغرب، سيستان و بلوچستان و. . . ميرفت، باز هم صبر كردم. خوب است خاطرهاي در همين خصوص تعريف كنم. به نظرم ايام عمليات والفجر9 بود و يكي دو ماهي ميشد كه همسرم از جبهه برنگشته بود. آن زمان سجاد و زهرا هر دو كوچك بودند و من هم شاغل بودم. يك روز كه از سركار برگشتم و آنها را از مهد برداشتم، ديدم هردوي آنها مريض هستند. دست تنها هر دو را بردم دكتر و برگرداندم خانه. اما حال سجاد خوب نشد و دوباره او را به دكتر بردم. آنجا به قدري از وضعيت پسرم ناراحت شدم و خستگي به من فشار آورد كه از حال رفتم. در حال خودم دعا كردم و گفتم يا امام زمان(عج) احتمال دارد پدر اين پسر شهيد شود كاري كن حداقل سجاد يادگاري از او برايم بماند. همان لحظات بود كه مرا به هوش آوردند و دكتر گفت خانم اين چطور بچهاي است! وقتي بردمش داخل معاينه كنم ناگهان پنجره باز شد و نوري رويش افتاد. الان هم صحيح و سالم است. دكتر ميگفت من آدم معتقدي نبودم ولي الان اعتقادم بيشتر شده است. سجاد با دعا و به نام اهل بيت حفظ شد تا حالا در دفاع از حرم اهل بيت شهيد شود.
فكر ميكرديد روزي به شهادت برسد؟راستش بله، چراكه اخلاق و رفتار سجاد طوري بود كه لياقت شهادت را داشته باشد. وقتي در جمعي بوديم و بچهها به شوخي هم غيبت ميكردند، سجاد سريع ميگفت غيبت ممنوع، اين پسر هر وقت من و پدرش را ميديد، دستمان را ميبوسيد. طوري بود كه فكر ميكردم لايق شهادت باشد. منتها فكر نميكردم به اين زودي شهيد شود. بار آخر كه اواخر شهريور امسال به رشت آمده بود، خواهرزادهاش زينب كوچولو به قدري به او وابسته شده بود كه مرتب دايي دايي ميگفت. تقريبا يك ماه بعد كه سجاد به شهادت رسيد، احساس كردم زينب كوچولو چيزي در وجود سجاد ديده بود كه آنطور به او ميچسبيد و وابستهشده بود. شب قبل از اينكه خبر شهادش را به ما بدهند، خواب ديدم برادر شهيدم ولي عليزاده آمد و گفت مهمان داري. گفتم مهمانم كيست؟گفت سجاد. فرياد زدم ياحسين و از خواب بيدار شدم. همان روز علي برادر ديگرم به منزل ما آمد و خبر داد كه سجاد به شهادت رسيدهاست.
نسيبه عليپرست همسر شهيدبه نظر شما همسرتان چطور توانست دل از شما و فرزندانتان بكند و راهي دفاع از حرم شود؟ من فكر ميكنم اصلاً بحث دل كندن مطرح نيست. يعني سجاد آنقدر خانواده و خصوصاً دخترمان فاطمه رقيه را دوست داشت كه نميتوانست از ما دل بكند. اما او فهميده بود سفرهاي پهن شده و بايد از آن استفاده كند. بهره هم برد و شهيد شد.
اگر ميشود كمي بيشتر به رابطه عاطفي بين شما، دخترتان و شهيد بپردازيم. رابطهتان چطور بود؟همين قدر بگويم كه خيلي وقتها پيش ميآمد همسرم با صداي بلند خدا را به خاطر داشتن ما شكر ميكرد. برايم جالب بود كه او گاهي تقريباً داد ميزد كه خدايا شكرت به خاطر داشتن اين خانواده و به خاطر دادن فاطمه رقيه. از رابطه اين پدر و دختر بگويم كه هر وقت سجاد خسته از سركار برميگشت، دستان دخترمان را ميبوسيد و بعد از اينكه با صداي بلند خدا را شكر ميكرد، بعدش چنان با اين بچه قاتي ميشد و بازي ميكردند كه گاهي تذكر ميدادم خانهمان استيجاري است و سر و صدا همسايهها را ناراحت ميكند. او در اوج دلبستگي بود. اما هنر مرداني چون سجاد گذشتن از اين دلبستگيها براي رسيدن به سعادتي بالاتر مثل شهادت است.
شهيد يك دغدغه يا دلبستگي ديگر هم داشت كه صحبت از آن كمي سخت است، فرزندي كه در راه بود. گذشتن ايشان از چنين مسئلهاي و رفتنش يك طرف ماجراست و راضي شدن شما يك طرف ديگر، چطور گذشت و چطور گذشتيد؟جالب است بدانيد كه پسرمان محمدحسين تنها شش ساعت بعد از رفتن پدرش به دنيا آمد. سجاد 14 مهر94 رفت و محمدحسين 15 مهر به دنيا آمد. به دليل نزديكي تولدش، فرمانده سجاد نامش را از ليست اعزاميها خط زده بود. همان روز همسرم به خانه آمد تا از من اجازه بگيرد. اتفاقاً سؤالم اين بود كه واقعا دوست نداري در اين شرايط كنارم باشي؟ گفت چرا دوست دارم اما دوست دارم نامم در كنار مدافعان حرم باشد. بعد از آن خودم را مشغول كار خانه نشان دادم تا از سرش بيفتد. اما وقتي برگشتم ديدم روي پله خانه نشسته و دارد گريه ميكند. صورتش خيس اشك شده بود. وقتي او را در چنين حالتي ديدم ديگر نتوانستم مخالفتي كنم. من دوست داشتم او به آنچه آرزويش را دارد برسد و نميخواستم مانعش از رسيدن به آرزويي كه هميشه در سرداشت شوم. بنابراين هرچند سخت بود، رضايت دادم و او راهي شد.
15 روز بعد در اول آبان 94 هم به شهادت رسيد، بدون آنكه يك بار هم پسرش را ديده باشد، تعريف شما از چنين آدمي (شهيد طاهرنيا) چيست؟اين آدمها قابل تعريف نيستند. از هر زاويهاي كه نگاه كني و هر طور كه بخواهي بگويي، باز گوشهاي خالي ميماند. شايد بهتر باشد اين آدمها را تنها ديد و احساس كرد. كار ما نيست شناسايي راز گل سرخ/ كار ما شايد همين باشد كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
لحظه شنيدن خبر شهادتش با يك دختر چهار ساله و كودك 15 روزهتان به چه فكر ميكرديد؟ چطور آرام شديد؟ آن لحظه فكرم پيش دخترم «فاطمه رقيه» بود. فكر ميكردم او توان و تحمل اين داغ را ندارد. مخصوصاً با وابستگياي كه به پدر داشت. قبل از اينكه خبر شهادت سجاد را بشنويم، دخترم عصبي شده بود و شبها ناگهان از خواب ميپريد و گريه ميكرد. اما وقتي به خودم مسلط شدم، ديدم ما يك عمر در هيئات يا حسين ميگوييم، حالا يكي رفته و به نداي حسين لبيك گفته است. تنها كه نبايد شعار داد و بايد عمل كرد. همين مرا آرام كرد و شكر كه خدا به من و دخترم و خانواده شهيد آرامش داد. سجاد عاشق حضرت رقيه بود، نام دخترمان را به دليل همين عشق رقيه گذاشت و عاقبت نيز فداي حرم رقيه(س) شد.