
جوابش هم بعد از چند ساعت يا حداكثر چند روز - بسته به توان كودك براي خنديدن و شيرينكاري- اين است كه: همه چي فداي يه خنده بچهام...
وقتي درست سه روز بعد از تمام شدن 20 سالگي و سه ماه بعد از روز عروسيم، متوجه شدم «حسامالدين» را باردارم، هيچ خوشحال نشدم؛ چرا؟ چون در همان ترم اول كه ازدواج كردم، شرط گذاشته بودم تا ليسانسم تمام نشده بچه بيبچه! از اينكه با مِنومِن و شرمندگي ماجرا را براي فاميل ميگفتم يك كوه غصه داشتم. فكر ميكردم دختري عقب ماندهام كه عين مادر و مادربزرگش در 20 سالگي مادر شده. از اينكه همدانشكدهايهايم متوجه بارداريام بشوند وحشت داشتم. خداروشكر مثل هميشه اين چادر بود كه به دادم رسيد. تا هفت ماهگي به جز چند نفري كسي بويي نبرد... و ترم تمام شد.
همان روز اول وقتي حسامالدين را بغل كردم و به چشمهاي بستهاش خيره شدم، وقتي ميديدم چطور با تمام ناتوانياش در آغوش هيچكس آرام نميگيرد و فقط به من پناه ميآورد، با خود زمزمه ميكردم «همهچي فداي سرت مردِ كوچك من...»
همسر، مادر، مادرشوهر و يك خانواده بسيج شده بودند تا من، هم درس بخوانم و هم مادر خوبي باشم؛ ولي همه تكههاي پازل آنروز جوري چيده شده بود كه باز سؤال هميشگيام به سراغم بيايد... هوا آنقدر سرد بود كه انگشتانم كبود شده بود؛ آنقدر به بچه لباس پوشانده بودم كه نميتوانست نفس بكشد و يك ريز انگار مار نيشش زده باشد گريه ميكرد. برف ميباريد و زمين ليز و خيس بود. ميترسيدم حسام از دستم بيفتد يا كيفش از دوشم پخش زمين شود. حسام با پشتكار قابل تحسيني بيقراري ميكرد تا از دست كلاه و شال جلوي صورتش خلاص شود! تمام مسير از خودم ميپرسيدم «الان وقت بچهدار شدن بود آخه؟!»
مادر سرماخورده بود و نميشد بچه را به او سپرد. خانواده همسر هم سفر بودند و خودش هم كه مثل هميشه سركار. چوبخط غيبتهايم پرشده بود و بايد هر طور كه ميشد اين جلسههاي آخر ترم را ميرفتم.
دير رسيدم. بچه آنقدر گريه كرد كه خوابش برد. ميخواستم بگذارمش در نمازخانه و بروم سر كلاس، ولي همين كه روي زمين گذاشتمش و از جا بلند شدم انگار ميخواستم موسايم را به نيل بيندازم، دلم راضي نميشد. بغلش كردم و تا جلوي در كلاس رفتم. كف دستانم عرق كرده بود. داغ شده بودم. آرام با نوك انگشتانم در زدم و داخل شدم. سرم را پايين انداختم و كيفم را روي اولين صندلي گذاشتم و نشستم. آنقدر با تعجب نگاهم كردند كه ياد سكانس آخر مريم مقدس افتادم. نگاهم به حسام بود، كه چشمهايش را باز كرد و تا من را ديد لبخند زد؛ آنقدر شيرين كه دوباره جواب هميشگي خودش را به دلم رساند كه «همهچي فداي خنده بچهام».