کد خبر: 765755
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۲
ديروز تو يه مهموني دوستانه به «جشن طلاق» يه همكلاسي قديمي دعوت شديم!
آناهيتا مهرتوس

همكلاسي قديمي رفته بود توي مود سخنراني و شور و هيجان داشت و از آزادي‌هاي تازه به دست آمده‌اش مي‌گفت. صلابت لرزان و شكننده كلماتش زننده بود. نوعي همدلي زنانه شايد ما رو وادار ميكرد تا به هيجان بغض‌آلودش گوش بديم.

از وسواسي كه براي از قلم نينداختن بي‌اهميت‌ترين جزئيات قصه‌اش به خرج مي‌داد معلوم بود كه داستان نخ‌نما شده‌اش مدت‌هاست نقل محافل گوناگون بوده. تقريباً با ذكر تك تك جزئيات برامون توضيح داد كه چطور بالاخره موفق شده «اون شوهر به درد نخورش رو تبديل به پول كنه.»

و اينكه چطور با خودش گفته بوده: «حالا كه اون نه پدره و نه شوهره و نه حتي هيچ چيز ديگه‌اي(!) بهتره كه اقلاً تبديل به پول بشه.» مهريه‌اش رو تمام و كمال گرفته بود؛ دو دختر و پسر كوچولوش رو باخته بود اما ثروت داشت. حالا او جلوي ما زني بود كه به نظر مي‌رسيد فاصله‌اي هزار ساله با دخترك شاد و طناز سال‌هاي دور «همكلاسي» داشت. حرفي براي گفتن نبود. گوشي هم براي شنيدن نبود. يادمه اونوقتا وقتي كه در دوره نوجواني، زيبايي‌هاي افسونگرش، حسادت رقابت آميزمونو تحريك مي‌كرد چطور با تخيلات شورانگيز و دروغ‌هاي وسوسه آلودمون، ازش يه قهرمان قصه‌هاي عاشقانه ساخته بوديم. آخر هر چي قصه سيندرلا و اسكارلت اوهارا كه در حد و حدود مغز 14 ساله ما مي‌گنجيد، بالاخره يه جوري وصل ميشد به همين همكلاسي طناز.

اما براي اون قصه‌ها فقط در حد يك رؤيا باقي موند. تابستون همون سال با خبر ازدواج زودهنگامش همه رو غافلگير كرد. شوهرش مردي بود 40 ساله، ثروتمند، عاشق‌پيشه! شايد در بين همه ما اون آخرين نفري بود كه به همچين ازدواج دستپاچه و هول هولكي نياز داشت. تصميم عجيبش حتي با شعور اون زمانه‌مون هم جور در نميومد. هر قدرم كه با مهريه‌اي آنچناني معامله‌اش كرده بودن باز دليل نمي‌شد! اصلاً معلوم بود كه قراره وسط اونهمه فانتزي سيندرلايي با «ازدواج» چه غلطي بكنه؟!

اما همكلاسي ما سال بعد هم با خبر حاملگي زودهنگامش غافلگيرمون كرد. همينطور سال بعد و همينطور سال بعدش. كاملاً معلوم بود كه خاله خان باجي‌هاي دور و نزديك، توصيه‌هاي درست درموني براي پايبند كردن مرد گريز پا در چنته داشتن.

اما خيلي زود اون خلأ و يكنواختي عاطفي كه پيش‌بيني شده بود با زاييده شدن بچه‌ها برطرف بشه به اوج خودش رسيد و «مرد گريز پا» پا به فرار گذاشت. لااقل به لحاظ عاطفي كه رفت. بعدش هم تيم بچه‌هاي بي‌خاصيت بلافاصله سپرده شدند به انواع و اقسام كلاس‌هاي آموزشي- پرورشي و مهد و زبان و ورزش و وات ايز ديس و... ديگه «كانون خانواده» جايي براي نگهداري از اونا نداشت. سه كله ترسو با گونه‌هاي بي‌رنگ و چشمان ويران شده محكوم بودند تا در مسير رفت و آمد از كلاس‌هاي آموزشي- پرورشي بزرگ بشن. در حدود همين سال‌ها، شوهر ثروتمند هم ناگهان ورشكست ميشه! حالا ديگه نه حضوري و نه حتي پولي! اين قطع ناگهاني جريان مالي همكلاسي معتاد به ولخرجي رو با ليست‌هاي خريد عريض و طويل و بي‌سرانجامي رها ميكرد كه در تمام اين سال‌ها جايگزين انواع كمبودهاي روحي- رواني خودش كرده بود. رها شده در حرص و تمنايي بي پايان از شوهري ورشكسته. خب تا به اينجاي داستانش چيزي نبود كه لااقل دورادور ازش بي‌خبر مونده باشيم، اما اونچه كه ناگفتني بود ناگفته باقي موند.

باقي داستان همكلاسي، مجموعه شايعاتي بودند كه به صورت يك كلاغ چهل كلاغ و درگوشي زمزمه مي‌شد. اين اواخر ديگه هيچ خبري از فرزندان و خانواده سرشناس پدريش نبود. حضور كمرنگي در مهماني‌ها داشت گاهي هم كه سر و كله‌ش پيدا مي‌شد. ملغمه داغون‌تري شده بود از آنجلينا جولي و مونيكا بلوچي!

بالاخره «شايعات» وجود داشتند! همكلاسي قديمي، سال‌ها پيش همه كس و كارش رو تبديل به پول كرده بود. حالا اون بالا درست روي ثروتي نشسته بود كه بهترين‌هاي زندگي زيرش دفن بودند. ديگه كسي وجود نداشت تا «خوشبختي»‌ها رو باهاش تقسيم كنه. كسي نبود تا بابت «پيروزي»‌ها براش هوراااااا! بكشه. ثروت غم انگيزش چيزي نبود كه بشه باهاش جشن گرفت و پايكوبي كرد. و حالا اين جشن طلاق به نظر مي‌رسيد كه چوب حراجي بود بر آخرين بازمانده از روابط عاطفي به جا مانده در تمام طول زندگيش. ما هم دعوت شده بوديم!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها