جنگ های جهانی اول و دوم که از یک سو نماد و نشان خروج امریکا از دو قرن انزوا و از سوی دیگر افول قدرت اروپا بود، تحولی را ایجاد را کرده است که نظم بین المللی هنوز متاثر از آن است. به گونه ای که آمریکا به اشکال مختلف قاره سبز را زیر سیطره خود گرفته و سیاست خارجی این منطقه را بر مبنای سیاست ها و تمایلات و منافع خود قرار داده است. البته آغاز تسلط امریکا بر اروپا به شکل و شمایل اقتصادی بود که با طرح مارشال به اوج رسید اما در گام ها بعدی به لحاظ سیاسی، نظامی و ... اروپا دنباله رو امریکا شد. در حال حاضر امریکا در کل خاک اروپا دارای پایگاه های نظامی زیادی است که حتی در برخی موارد تسلیحات هسته ای این کشور نیز در اروپا مستقر هستند. یکی از مهمترین دلایلی که واشنگتن علاقه داشت با مطرح کردن سپر دفاع موشکی، تسلیحات خود را به کشورهای چک و لهستان بفرستد، این بود که پایگاه ها و منابع نظامی خود را در حوزه شرق اروپا تقویت کند. یکی از دلایل آن نیز این بود که شرق اروپا در دوران نظام دوقطبی در اختیار شوروی سابق قرار داشت و واشنگتن توان گسترش قدرت خود را در این منطقه نداشت. مسئله ای که در سال های اخیر نیز با مخالف های روسیه همراه بوده است.
در کنار مباحث اقتصادی و نظامی، واشنگتن در زمینه سیاسی و سیاست خارجی نیز پس از جنگ های جهانی و دوران دوقطبی و همچنین دوره پسامدرن بر اروپا مسلط بوده است. به گونه ای که اروپا در امور سیاسی بویژه سیاست خارجی از رویکردهای امریکا دنباله روی کرده است. این موضوع در چارچوب پیمان اتلانتیک شمالی (ناتو) بیشتر به چشم می خورد. امریکا به تنهایی بیش از 60 درصد بودجه ناتو را که 28 عضو دارد، تامین می کند. طبیعی است که عمده سیاست های این کشور محور اصلی فعالیت های ناتو باشد. مجموع 27 کشور دیگر ناتو که عموما اروپایی هستند، کمتر از نیمی از بودجه ناتو را تامین می کنند. از این منظر سیاست خارجی اروپا بویژه در حوزه نظامی و امنیتی متاثر از خواسته های امریکا است. در حالی که اروپا بیش از هر چیز در روابط اقتصادی و سیاسی سعی دارد جدای از امریکا اقدام کند و استقلال عمل بیشتری را به نمایش بگذارد که البته در این کار هم محدود است و این محدودیت در بحث اوکراین و اجبار به تحریم علیه روسیه خود را نشان داد. اگر چه اروپا همانند روسیه در بحث تحریم ها با مشکل مواجه می شد اما به دلیل پیروی از امریکا مجبور شد که این سیاست را تا حدودی اعمال کند.
اروپا در طول 60 تا 70 سال گذشته در بسیاری مواقع از سوی امریکا با چنین اجبارهایی مواجه شده است. همچنین در طول این مدت بسیار علاقه مند بوده است که با جدا شدن از امریکا و استقلال نسبی، شخصیت پیشین و مستقل خود را بازآفرینی کند. اما تاکنون نتوانسته است. این تمایلات در برخی از کشورهای اروپایی بیشتر از همه دیده می شود که المان نمونه بارز آن است. المان ها زخم خورده جنگ های جهانی اول و دوم هستند و هنوز در حال پس دادن تاوانی هستند که از این دو جنگ نصیب آنها شده است. به همین دلیل تقلای زیادی برای استقلال از امریکا داشته اند. نگاهی به مواضع پیدا و پنهان بسیاری از سیاستمردان پیشین و حتی کنونی المان حکایت از این دارد که آنها خواهان بازگشت به قدرت پیشین و جدا شدن از امریکا هستند. این مسئله هفته گذشته نیز یک بار دیگر خود را نشان داد. وزیر دارایی آلمان در حالی به صراحت از ایجاد ارتش اروپایی سخن به میان آورد که ناتو در حال حاضر همین نقش را برای کشورهای غربی انجام می دهد. این مسئله گویای آن است که آلمان ها یک بار دیگر به شکل غیرمستقیم بحث استقلال خود و اروپا را از امریکا و این بار در حوزه نظامی مطرح کرده اند تا واکنش واشنگتن را جویا شوند.
اروپا برای اولین بار این نقش را در حوزه اقتصادی و واحد پولی یورو به آزمایش گذاشت تا همانگونه که برای اولین بار اقتصاد عاملی شد که اروپا پس از دو جنگ جهانی زیر سیطره امریکا برود، باز هم اقتصاد اولین گام اروپایی برای جدا شدن از امریکا باشد. المان در حال حاضر قوی ترین اقتصاد اروپا را دارا است و به شدت هم از واحد پولی یورو حمایت می کند. این نقش در دوره بحران سوم سرمایه داری طی سال های گذشته خود را به نمایش گذاشته است. حال پس از حوزه اقتصاد، زمینه های نظامی جدا شدن از امریکا کلید خورده است که یک بار دیگر المان آن را مطرح کرده است. این رویکرد در بلندمدت حتی می تواند چالش هایی جدیدی را در غرب و بخصوص بین امریکا و آلمان و همچنین کل اروپا ایجا کند.