
تماس اول
- بله بفرماييد؟
- سلام عروس گلم، خوبي؟ شما معلوم هست كجايي؟!
- سلام مادرجون، همين دور و برا؛ مثل هميشه مشغول درس و دانشگاه و...
- حميد بهم گفت مهموني هانيهاينا رو نميخواي بياي، چرا مادر؟
- خيلي دوست دارم بيام ولي شنبهاش، هم امتحان نيمترم دارم و هم تحويل پروژه؛ به خدا نميرسم بيام.
- اووه! حالا كو تا شنبه عزيزم، مهموني چهارشنبه شبه! دفعه قبل هم خونشون مهموني بود، نيومدي؛ اين بار نياي ميگن لابد يه مشكلي داره با ما نمياد!
- من خودم زنگ ميزنم از هانيهخانوم عذرخواهي ميكنم ميگم نميتونم بيام.
- نه عزيزم، يه جور برنامتو تنظيم كن بياي؛ اينطوري نميشه كه عروس قشنگم، مهموني وسط هفتهست كلاس داري، آخر هفتهست امتحان داري؛ هنوز نصفي از فاميلا پاگشاتون نكردن؛ بابا الان همه دخترا دانشگاه ميرن والا بهخدا!
- پس چهارشنبهشب حميد مياد دنبالت؛ يه لباس شيك بپوش عروس گلم؛ مادرشوهر هانيه هم داره مياد، شما رو قبلا نديدن. الهي فدات بشم، كاري نداري؟ سلام به مامانت خيلي خيلي برسون...
تماس دوم
- جانم مليحه...بگو من پشت فرمونم...
- من به شما نگفتم نميتونم بيام مهموني، من به شما نگفتم امتحان استاتيك دارم، من به شما...
- خب؟
- من از روز اول به تو نگفتم درسم برام خيلي مهمه؟ دانشگام خيلي مهمه؟ تو نگفتي من با ادامه تحصيل و درسخوندنت مشكل ندارم؟ همين مامان خانومت مگه نگفت من اصلاً اومدم خواستگاري دختر زرنگ دانشگاه...
- خب خب... چي شده حالا مليحجان...اونو بگو.
- هيچي! مامان خانومت زنگ زده، انگار من عروسك خونوادگيشم...حتماً لباس شيك بپوش مادرشوهر هانيه هم هس؛ من كه ميدونم تيكه اون روز ميندازه كه با بدبختي خودم از دانشگاه رسوندم مهموني دختر داييت...
- مليحجان! بهخدا از شما كه دانشجويي بعيده...خب خودتو بذار جاي اون...دلش ميخواد تو مهمونيها عروس خوشگلش كنارش باشه به همه نشونش بده...هي هرجا ميره بايد يه ربع توضيح بده چرا شما نيستي؟ كلاسي...امتحان داري...خب حق داره ديگه.
- حق داره ديگه؟! من حق ندارم؟ چرا تو خودتو نميذاري جاي من؟ خوبه خودت دانشجوي برق بودي ميدوني وضع من چيه...من چي كار كنم كه شنبه تا چهارشنبه آموزش كلاس گذاشته، يكي هشت صبح يكي دو بعدازظهر...مشكل منه هر روز كلاس دارم؟! چي كار كنم كه استاداي دانشگاه امتحان ميگيرن، پروژه ميخوان، تمرين ميخوان؟ چي كار كنم كه استاداي من به حضور و غياب حساسن؟ ها؟ چي كار كنم؟ براي مامان تو سخته توضيح بده به اقدس خانوم و كبرا خانوم، ولي واسه من آسونه برم براي استادم شرح بدم مهموني دختر عمه نامزدم بودم. فاميل شما هم كه هي مهموني، هي مهموني...چهارماهه عقد كرديم چهارصد بار مهموني دعوت كردن! اه...خسته شدم بهخدا...
- الو حميد؟ الووو...چي شد؟ حميد صداي چي بود؟ حميد؟ حميد؟ حمييييييييييد...يا ابوالفضل...
- داد نزن...صداتو بيار پايين...حرف دهنتو بفهم مردك...ميگم درست حرف بزن...دوزار خسارت خورده ديگه...مليحه بعداً زنگ ميزنم...
- الوو...