کد خبر: 764352
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۹ دی ۱۳۹۴ - ۱۱:۰۴
«شهيد نواب صفوي در آئينه ناگفته‌هاي يك دوست صميمي» در گفت‌وشنود با آيت‌الله حاج شيخ نصرالله شاه‌آبادي
شاهد توحیدی

عالم جليل، آيت‌الله حاج شيخ نصرالله شاه‌آبادي فرزند مرحوم آيت‌الله العظمي ميرزا‌محمدعلي شاه‌آبادي‌ (استاد نامدار امام خميني) و از دانش‌آموختگان نامدار حوزه‌هاي علميه تهران، قم و نجف اشرف به شمار مي‌رود. وي از دوستان ديرين شهيد نواب صفوي بوده و از منش و كاركرد سياسي وي، خاطرات ارجمندي در سينه دارد. آنچه پيش رو داريد، خاطرات خواندني آيت‌الله شاه آبادي از دوست ديرين خود، در شصتمين سالروز شهادت اوست.

بناي تأسيس فداييان اسلام از كجا گذاشته شد؟ آيا شخصاً با سران اين گروه آشنايي داشتيد؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. حركت فداييان اسلام از نجف شروع شد. مرحوم شهيد نواب صفوي (رحمت‌الله) در نجف درس مي‌خواند و سر پرشوري داشت. شهيد ‌آيت‌الله مدني هم با اينكه چهره بسيار آرامي داشت و ابداً به قيافه‌اش نمي‌خورد كه آدم پر شر و شوري باشد، ولي انقلابي بود و به اعتقاد من، ايشان شهيد نواب صفوي را تحريك كرد كه به تهران بيايد و احمد كسروي را ادب كند. او هم به تهران آمد و تشكيلات فداييان اسلام را درست كرد.

در پاسخ به سؤال دوم شما بايد بگويم بله، مرحومان نواب صفوي، سيد‌عبدالحسين واحدي، سيد‌محمد واحدي، خليل طهماسبي و عده ديگري از آنان را مي‌شناختم و با آنها ارتباط مستقيم داشتم. اساساً يكي از پاتوق‌هاي مرحوم نواب، منزل ما بود.

ظاهراً شما شهيد سيد‌حسين امامي را هم مي‌شناختيد؟

بله، همسايه ما بود.

چه ويژگي‌هايي داشت و چگونه جذب فداييان اسلام شد؟

اوايل يك جور منش داش مشتي داشت. يك شب كه مرحوم نواب همراه با سيدعبدالحسين واحدي به خانه ما آمدند، به مرحوم نواب گفتم: جواني را مي‌شناسم كه شايد الان خيلي سرش توي حساب‌هاي ما نباشد، ولي مطمئنم اگر او را زير بال و پرتان بگيريد، درست مي‌شود. مرحوم نواب بسيار شخصيت جذاب و نافذي داشت. جداً تا به حال مثل او را نديده‌ام. در هر حال، گفت: بگوييد بيايد. سيد‌حسين را صدا زدم و آمد و همان‌طور كه فكرش را مي‌كردم با صحبت با مرحوم نواب، كلاً از اين رو به آن رو شد! يك شب در مسجد جامع، شبستان مرحوم پدرم بودم كه ديدم سيد‌حسين امامي نماز را با همه مناسك و مراسمش و با تأني مي‌خواند! تا آن روز چنين چيزي را از او نديده بودم.

فعاليت‌هاي شهيد سيد حسين امامي در فداييان اسلام چگونه شروع شد؟

او چون مو بور و خوش‌‌قيافه بود، مرحوم نواب او را فرستاد تا در جلسات كسروي شركت كند و برايش از آنجا خبر بياورد. مدتي كه گذشت، پيش مرحوم پدرم آمد و گفت: آقا! اينها مراسم قرآن‌سوزي دارند و در آنجا قرآن، مفاتيح، بحارالانوار و همين‌طور ديوان سعدي و حافظ را آتش مي‌زنند!

واكنش مرحوم پدرتان چه بود؟

فوق‌العاده ناراحت شدند و حتي گريه كردند و به برادران امامي فرمودند: قتل اينها واجب است! يك شب هم بعد از نماز به منبر رفتند و فرمودند: «حالا ديگر كار مملكت شيعه ما به جايي رسيده است كه عده‌اي با حمايت دولت خبيث پهلوي قرآن، كتاب دعا و بحارالانوار را آتش مي‌زنند.‌» مدتي نگذشت كه به خاطر شكايت‌هاي متعددي كه علما و متدينين به دادگاه كردند، كسروي محاكمه شد.

چه شد كه سيد‌حسين امامي تصميم گرفت كسروي را بزند؟

قطعاً به دنبال صحبت‌هايي بود كه مرحوم نواب با او كرده بود. يادم هست يك روز بعد از نماز صبح داشتم به نانوايي مي‌رفتم كه وسط راه سيد‌علي و سيد‌حسين امامي را ديدم. سيد‌حسين دشنه‌اي را نشانم داد و گفت: «200 تومان خرج سمّ اين كرده‌ام! داريم به دادگاه كسروي مي‌رويم‌!» سيد‌حسين و سيد‌علي فقط اسلحه سرد داشتند، اما آقا جواد ساعت‌ساز و برادرش كه قرار بود كمكشان كنند، اسلحه گرم و اتومبيل داشتند.

جريان زدن كسروي را، براي شما به چه شكل تعريف كردند؟

دادگاه كه شروع مي‌شود، كسروي همراه با منشي‌اش وارد مي‌شوند. چند دقيقه كه مي‌گذرد، آقا‌جواد و برادرش به طرف كسروي شليك مي‌كنند. تيرها به دست و پاي كسروي و نيز پرونده‌ها مي‌خورد. قاضي از ترس، زير ميز مي‌پرد! سيد‌حسين و سيد‌علي فوري مي‌روند و با دشنه به او حمله مي‌كنند. منشي كسروي هفت‌تيرش را روي گردن سيد‌علي مي‌گذارد. سيد‌حسين، كسروي را رها و به منشي او حمله مي‌كند. در هر حال كسروي را مي‌زنند و بعد فرياد مي‌كشند و مي‌گويند: الله‌اكبر! الله‌اكبر! دشمن اسلام را كشتيم!

برادران امامي صدمه نديدند؟

چرا، هر دو مجروح شدند. يك تير به دست سيد‌حسين و يك تير به پاي سيد‌علي خورده بود. بعد پشت يك درشكه خالي پريدند و به بيمارستان وزيري در خيابان جامي رفتند. در آنجا گفتند: ما وسيله پانسمان نداريم و به بيمارستان رازي برويد! در اين فاصله دستگاه متوجه شد و به همه بيمارستان‌ها زنگ زد كه اگر فرد گلوله خورده‌اي آمد، او را همان جا نگه داريد و ما را خبر كنيد. دو برادر به بيمارستان رازي رفتند و پانسمان شدند، منتها همان موقع مأموران شهرباني آمدند و آنها را دستگير و روانه زندان كردند.

چه شد كه آزاد شدند؟

وقتي محاكمه آنها شروع شد، آقايان علما شروع به اعتراض كردند كه اينها يك دشمن اسلام را كشته‌اند، به چه حقي آنها را دستگير كرده‌ايد؟ بالاخره هم مصباح‌التوليه ضمانتشان را كرد و آزاد شدند.

از اقدامات بعدي فداييان اسلام چه به ياد داريد؟

ترور عبدالحسين هژير توسط سيد حسين امامي يادم هست كه او را بعد از اين ترور محاكمه كردند و چند روز قبل از فوت پدرم، اعدام شد. بعد هم ترور رزم‌آرا بود كه مرحوم خليل طهماسبي انجام داد. قضيه از اين قرار بود كه به مناسبت درگذشت مرحوم آيت‌الله آميرزا محمد فيض در مسجد شاه (امام فعلي)، فاتحه‌اي گرفتند و رزم‌آرا هم آمد. خليل طهماسبي در همان حياط مسجد، او را ترور كرد. البته خليل آزاد شد، ولي بعدها عكسي كه در ملاقات با آيت‌الله كاشاني گرفته بود و مرحوم كاشاني دستش را روي سر او گذاشته بود، برايشان دردسرساز شد، چون ايشان را كه گرفتند و بردند و محاكمه كردند، همان عكس را مستمسك قرار دادند.

فداييان اسلامي پزشكي را هم كه در يزد بود و به بهايي بودن شهرت داشت ترور كردند. مرحوم نواب و اعضاي فداييان اسلام را محاكمه علني كردند كه ما هم مي‌رفتيم.

از آن جلسات خاطره‌اي داريد؟

بله، آن دادگاه چندين روز طول كشيد و بالاخره هم مرحوم نواب و بقيه يارانش تبرئه شدند. وكيلي به نام آقاي شريعتمدار بود كه وكيل مدافع فداييان اسلام و بسيار مرد سر و زبان‌داري بود. يادم هست در دادگاه فرياد مي‌زد كه: اين محاكمه اصلاً معنا ندارد، چون دكتري كه ترور كرده‌اند بهايي بود و بهايي‌ها خودشان مي‌گويند ما اغنام‌الله يعني گوسفند هستيم! براي گوسفند كه دادگاه تشكيل نمي‌دهند، دادگاه مال آدم‌هاست!

روزي كه آزاد شدند، همراه آقاي حاج سلطان‌الواعظين، نويسنده كتاب شب‌هاي پيشاور به استقبال آنها رفتيم و آنان را با سلام و صلوات خدمت مرحوم آيت‌الله كاشاني برديم. افسري از شهرباني آمده بود كه جلوي استقبال را بگيرد كه مرحوم سلطان‌الواعظين با عصا بر سرش كوبيد و او را كنار زد!

انعكاس فعاليت‌هاي فداييان اسلام در جامعه چه بود؟ به علاوه بر رفتار حاكميت چه تأثيراتي گذاشته بودند؟

دستگاه از فداييان اسلام حسابي ترسيده بود، طوري كه اگر خطايي از يكي از صاحب منصبان يا مسئولان دولتي، وزرا و وكلا سر مي‌زد، كافي بود فداييان اسلام تلفن بزنند يا با اعلاميه يا روزنامه‌اي به آنها تشر بزنند، بلافاصله اعلام مي‌كردند: غلط كرديم! انگيزه فداييان اسلام، ديني بود و هميشه مي‌گفتند: فقط مي‌خواهيم احكام اسلام پياده شود و به مسائل ديگر كاري نداريم! نشانه‌شان هم اين بود كه هر جا كه بودند، به محض اينكه موقع اذان مي‌شد، مي‌ايستادند و اذان مي‌دادند. خود مرحوم نواب هم مقيد بود حتماً اين كار را انجام بدهد.

نظر علما نسبت به آنان چه بود؟

فداييان اسلام در بين علما، مدافعين عظيم‌الشأني داشتند، از جمله مرحوم آيت‌الله سيد محمدتقي خوانساري، آيت‌الله آميرزا محمود روحاني. همچنين مرحوم پدرم كه هميشه به ايشان مراجعه مي‌كردند و از ايشان حكم مي‌گرفتند. آنها هيچ وقت حركت خودسرانه نمي‌كردند و هميشه بر اساس حكم يك مجتهد عادل عمل مي‌كردند.

مرحوم آيت‌الله كاشاني هم كه همواره از فداييان اسلام حمايت مي‌كرد و آنان را فرزندان خود مي‌ناميدند. يك بار فردي به اسم رشيدي مسئول ساخت جاده‌اي شده بود كه از فرحزاد به سمت امامزاده داود مي‌رفت. عده‌اي از فداييان اسلام با او دعوا كرده بودند و او هم به آنها اهانت كرده بود، چند نفرشان هم كتك خوردند. اينها نزد آيت‌الله كاشاني رفتند و قضيه را تعريف كردند. آيت‌الله كاشاني، رشيدي را خواستند و شديداً به او حمله كردند و گفتند: «تو به فرزندان من اهانت كردي!» و يك سيلي هم به او زده بودند.

البته بعد از اينكه فداييان اسلام سركوب شدند، از آنجا كه آنها از مهم‌ترين طرفداران مرحوم آيت‌الله كاشاني بودند، موقعيت ايشان هم تضعيف شد، چون دستگاه از فداييان اسلام هراس داشت و وقتي از بين رفتند، مرحوم كاشاني عملاً نيروي پشتيبان خود را از دست داد و در اختلاف بين مصدق و آيت‌الله كاشاني عملاً ايشان خانه‌نشين شدند.

چون سخن درباره فداييان اسلام، اساساً در بستر نهضت ملي ايران قرار مي‌گيرد، بهتر است كه چند پرسش هم دراين باره داشته باشيم. به نظر شما نقطه اختلاف آيت‌الله كاشاني با دكتر مصدق چه بود؟

دكتر مصدق صرفاً با فداكاري‌ها و حمايت‌هاي پيگير مرحوم آيت‌الله كاشاني سر كار آمد، اما به محض اينكه به نخست‌وزيري رسيد، بنا كرد به مخالفت با آن بزرگوار و عملاً ايشان را از صحنه بيرون كرد. به نظر من نقطه اختلاف آنان، تفاوت نگاه به دين و احكام اسلامي بود. دكتر مصدق به ملي‌گرايي شهرت داشت، اما از نظر علايق ديني و تقوا، درسطحي نازل و قايل به تفكيك بين دين و سياست بود. نه خود دكتر مصدق و نه اطرافيانش، اهتمامي در راه اجراي احكام ديني نداشتند. البته بعضي از اطرافيان او از نظر خانوادگي علاقه‌مند به دين بودند، از جمله مرحوم حسين مكي كه آدم متديني بود يا مهندس حسيبي كه خانواده متديني داشت و آنها را مي‌شناختم و ارتباط خانوادگي داشتيم.

با توجه به اينكه اشاره كرديد با مهندس حسيبي ارتباط خانوادگي داشتيد، بد نيست علت موضع‌گيري او پس از پيروزي انقلاب را بفرماييد؟

مهندس حسيبي از اطرافيان نزديك مصدق و از اركان جبهه ملي بود. خيلي هم به مصدق احترام مي‌گذاشت. انقلاب كه پيروز شد، از جبهه ملي بيرون آمد. وقتي علت را سؤال كردم، گفت: سال‌ها هدف ما اين بود كه شاه را سرنگون كنيم، حالا يك سيد اولاد پيغمبر آمده و اين كار را كرده و در سرنگوني شاه و تشكيل جمهوري موفق بوده است، ما بايد به ايشان كمك كنيم، نه اينكه ساز مخالف بزنيم! هم‌حزبي‌هاي ما مي‌گويند حساب ما با آخوندها سواست، به همين دليل استعفا دادم و از جبهه ملي بيرون آمدم.

عرضم اين بود كه بعضي از اطرافيان دكتر مصدق آدم‌هاي متدين، اهل نماز و روضه و علاقه‌مند به دين و روحانيت بودند، ولي خود او چندان اعتقادي به اين مسائل نداشت. نسبت به شاه هم خضوع و خشوع زيادي نشان مي‌داد، در حالي كه آيت‌الله كاشاني ابداً حاضر نبود در برابر شاه تواضع به خرج بدهد. در مجموع طرز تفكر اين دو با هم تناسبي نداشت.

ديگر علما نسبت به اين قضيه چه نظري داشتند؟

علماي ايران و عراق نظر خوبي به جبهه ملي نداشتند و از آيت‌الله كاشاني پشتيباني مي‌كردند. خاطرم هست اوايل پيروزي انقلاب بود كه مرحوم فلسفي در مدرسه فيضيه سخنراني و به‌شدت به دكتر مصدق حمله كرد. من درمحضر مرحوم امام خميني بودم كه آيت‌الله مكارم شيرازي از مدرسه فيضيه آمدند. امام پرسيدند: «آقاي فلسفي چه گفت؟» آقاي مكارم در پاسخ گفتند در مورد مصدق چنين حرف‌هايي زد. امام فرمودند: «كم گفته، حرف‌هايي كه آقاي فلسفي زده درست است، اما يكي از صدها هم نيست! از طرف مصدق ظلم‌هاي فراواني بر آيت‌الله كاشاني رفت و جسارت‌هاي زيادي كرد. لغزش‌هاي مصدق بسيار بسيار زياد بود. يكي از آنها هم اينكه از مرحوم آيت‌الله كاشاني جدا شد و از آن به بعد پشت سر هم اشتباه كرد! مرحوم آيت‌الله كاشاني حقيقتاً مي‌خواست دين در اين كشور حاكم باشد.‌» در هر حال مخالفت‌هاي مصدق با مرحوم آقاي كاشاني به روزنامه‌ها جرئت داد كه به آن بزرگوار جسارت‌هاي بسيار زننده‌اي كنند.

از ديگر دلايل اختلاف مرحوم آقاي كاشاني با مصدق موضوع خروج شاه بود. مرحوم آيت‌الله كاشاني معتقد بودند شاه اگر برود، قوي‌تر از قبل برمي‌گردد، ولي اگر او را نگه داريم قدرتش را محدود كرده‌ايم و برنده ميدان هستيم. مصدق معتقد بود شاه را بايد اخراج كرد. شاه هم به وضع بدي به عراق، نجف و كربلا رفت و بعد از مدتي با كمك امريكا بازگشت و ماجراي 28 مرداد پيش آمد و همان شد كه مرحوم آقاي كاشاني پيش‌بيني مي‌كردند.

شما در جريان رخداد28 مرداد در ايران بوديد؟

خير، بنده در نجف بودم و چند روز مانده به 28 مرداد داشتم در حرم مولا نماز مغرب و عشا را مي‌خواندم. پس از نماز مرحوم آيت‌الله سيد علي ساوجي، برادر بزرگ علامه عسگري كه بسيار طرفدار دكتر مصدق بود، آمد و صحبت از مصدق و برنامه‌هايش شد. به قرآن تفألي زدم و به ايشان گفتم: «كار مصدق تمام است!» ايشان با تعجب گفت: «اين چه حرفي است كه مي‌زنيد؟» گفتم: «به قرآن تفأل زده‌ام و اين آيه آمده است: يَوْمَ تَرَوْنَهَا تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَه عَمَّا أَرْضَعَتْ وَ تَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا وَ تَرَى النَّاسَ سُكَارَى وَ مَا هُم بِسُكَارَى وَ لَكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ(1)» ايشان گفت: «معاني زيادي را مي‌شود از آن استنباط كرد.‌» گفتم: «معنايش همين است كه فهميدم، كار مصدق تمام است!» هنوز چند روزي نگذشته بود كه زاهدي عليه مصدق كودتا كرد و شاه را برگرداند.

در عراق خرمايي بود به اسم خرما زاهدي كه ايراني‌ها خيلي به آن علاقه داشتند. عرب‌ها به آن مي‌گفتند: «عجم‌كش!» بعد از كودتاي 28 مرداد، كساني كه طرفدار دكتر مصدق بودند به اين خرما مي‌گفتند «عجم‌كش» چون اسمش زاهدي بود!

از دوران خانه‌نشيني آيت‌الله كاشاني خاطره‌اي داريد؟

بله، يك بار ايشان در منزل يكي از دخترهايشان در قلهك بودند و من، برادر و پسردايي‌ام به ديدن ايشان رفتيم. روي تختي در حياط نشسته و شال سفيدي را دور سرشان بسته بودند. سلام و احوالپرسي كرديم و ايشان با آن لحن شيرينشان فرمودند: «بي‌سواد! ديدي كجا بوديم، كجا رسيديم؟» و بعد هم از ته دل خنديدند! ابداً برايشان مهم نبود روزگاري چه جمعيتي به خانه ايشان رفت و آمد مي‌كرد و حالا چطور پرنده در آنجا پر نمي‌زد! مطلقاً ناراحت نبودند. بديهي است به قول مرحوم امام، اگر حركت براي خدا باشد، غالب شويم پيروزيم، مغلوب هم شويم پيروزيم، چون در هر حال وظيفه خود را انجام داده‌ايم. مرحوم آيت‌الله كاشاني هم چون در تمام مراحل زندگي وظيفه خود را تمام و كمال انجام داده بودند، ابداً غصه نمي‌خوردند و از برگشتن روزگار ناراحتي و شكايتي نداشتند.

پي‌نوشت:

(1) سوريه حج، آيه 2

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۷/۱۲/۲۴
2
1
جالب بود
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار