چقدر منتظرش هستي؟ اصلاً هيچ وقت به آن فكر ميكني؟ ميداني چقدر انتظار براي اين بخش از زندگي بر كيفيت چگونه زندگي كردنت اثر دارد؟ درباره اطرافيانت چطور؛ چقدر به اين ميانديشي كه قرار نيست هيچ كس هر قدر هم دوستت داشته باشد تا هميشه در كنارت بماند؛ نه همراه و شريك زندگيات و نه حتي پدر و مادرت. مهمترين واقعه زندگي من، تو و همه موجودات هستي يعني «مرگ» به سراغ من ميآيد و هم به سراغ تو و هم به سراغ تمام اطرافيان و دوستانت و عزيزانت. چه منتظرش باشي و چه نباشي.
نميدانم چرا ما آدمها با هر چه كه ما را در چالش بيندازد مبارزه ميكنيم و نميخواهيم آن را بپذيريم و به آن فكر كنيم. يكي از آن چيزهايي كه با وجود آنكه ملموسترين واقعيت پيرامون ماست كمتر به آن فكر ميكنيم و حتي از صحبت درباره آن فرار ميكنيم «مرگ» است. اين در حالي است كه مرگ ممكن است در هر لحظهاي به سراغ هر يك از ما بيايد چه براي پذيرفتنش آماده باشيم و چه در برابر حضورش غافلگير شويم.
زمستان عمر هم زيباستبهار اگرچه آغاز است و نشانهاي براي زندگي اما اگر بنا بود بهار هم تا ابد ادامه يابد ديگر معناي بهار بودنش را از دست ميداد. زيبايي بهار با تفاوتش با ديگر فصلهاست كه خودنمايي ميكند همانگونه كه تابستان زيباييهاي خود را دارد و پاييز و زمستان. زمستان هم اگر ثمر داشته باشد زيباست. بارش دانههاي سفيد برف از آسمان و تن خشك و عريان درختان كه حالا به جاي برگ از برف پوشيده ميشود و منظره متفاوتي از زندگي را به تصور ميكشد. حكايت عمر ما آدمها هم درست شبيه حكايت تغيير فصلهاست. نوجواني و جواني بهار و تابستان عمر است و وقتي پا به سن ميگذاري به پاييز و زمستان عمرت ميرسي. هر چند هر جاي اين مسير كه باشي ممكن است مرگ به سراغت بيايد و آغاز ديگري را برايت رقم بزند. اينكه چگونه روزهاي عمرت را سپري كني در نگاه تو به اين فصلها و ديدن زيبايي هر كدام از آنها اثرگذار است. زندگيات كه ثمر داشته باشد زمستانش هم زيباست.
گاهي به مرگ هم فكر كناغلب ما آنقدر در روزمرگيهايمان گم شدهايم كه بيشتر وقتها به تنها چيزي كه فكر نميكنيم مرگ است. اصلاً خيلي وقتها به گونهاي رفتار ميكنيم كه انگار نه انگار قرار است مرگ به سراغ خودمان يا يكي از نزديكانمان بيايد و ما را با خود به دنيايي ديگر ببرد. اين در حالي است كه مرگ هم بخش مهمي از زندگي است. اصلاً اگر مرگ نبود و بنا بود تا هميشه زندگي كنيم زندگي هم معناي خود را از دست ميداد. هر آغازي پاياني دارد و پايان زندگي ما در اين دنيا هم مرگ است. آنچه موجب ميشود از مرگ بترسيم يا گريزان باشيم چگونگي زندگي كردن است كه ما را در برابر مراحل ديگر زندگيمان دچار ترديد و توهم ميكند. آن وقت است كه در مواجهه با حقيقتي مانند مرگ دست و پايمان را گم ميكنيم و به هم ميريزيم. با آنكه از لحظه قدم گذاشتن در اين دنيا بارها به ما گوشزد شده اين آمدن به معناي ماندن نيست و رفتني در پي دارد اما آنقدر در درياي فراموشي غرق ميشويم كه نميانديشيم قرار است ما هم برويم، قرار است عزيزانمان هم بروند. و اگر كمي به اين رفتن بيشتر ميانديشيديم بيترديد زندگي را به گونهاي ديگر معنا ميكرديم. بيترديد صفاتي مانند حسادت، زيرآبزني، بدخواهي، بدگويي، آزار و ظلم در زندگي كساني كه بيشتر به مرگ ميانديشند كمرنگتر است، چراكه آنان ميدانند ممكن است همين حالا مرگ به سراغ خودشان يا عزيزانشان يا حتي كساني كه به آنها ظلم كردهاند و اصلاً دوستشان ندارند بيايد، بيآنكه هيچ فرصتي براي جبران وجود داشته باشد.