کد خبر: 763012
تاریخ انتشار: ۱۲ دی ۱۳۹۴ - ۰۹:۴۱
زهرا شكوهي‌طرقي
 
كمتر كسي پيدا مي‌شود كه مهماني رفتن را دوست نداشته باشد. آن شب خانواده آقاي لطيفي هم به خانه عمه‌خانم دعوت شده بودند.   
همگي در حال آماده شدن بودند و از هر اتاقي صدايي به گوش مي‌رسيد. از اتاق سهيل صداي پيس‌پيس ادكلن، از اتاق سوگند صداي سشوار و از اتاق مادر صداي جيرينگ جيرينگ زيور‌آلات و صداي پدر خانواده كه مي‌گفت: «خانم اين جوراباي من كجاست؟»
طبق روال هميشه مردهاي خانواده زود آماده شدند و با هيبت مردانه رفتند كه سوار ماشين شوند و باز هم طبق معمول چند دقيقه‌اي داخل ماشين منتظر خانم‌ها شدند. صداي باز شدن در ماشين زماني به گوش رسيد كه تقريباً زير چرخ‌هاي ماشين علف‌ها سبز شده بودند!
بالاخره بعد از اندكي غر‌غر آقاي لطيفي، به راه افتادند و يك ساعتي در راه بودند تا به خانه عمه‌خانم رسيدند. سهيل زنگ در را زد و شوهر عمه با سلام و احوالپرسي در را باز كرد.  
مثل هميشه بقيه منتظر پدر خانواده كنار در ماندند و آقاي لطيفي هم طبق معمول هميشه بعد از قفل كردن در ماشين يك بار دور ماشين چرخيد و آن را برانداز كرد.  
خلاصه آقاي لطيفي از پله‌ها بالا رفت و بقيه هم به ترتيب پشت سرش همين طور پله‌نوردي كردند و به طبقه چهارم رسيدند و با استقبال پر‌شور عمه و شوهر عمه مواجه شدند. بعد از اينكه وارد خانه شدند هر كدام مبلي خالي پيدا كردند و نشستند، خانم‌ها هم براي عوض كردن چادر به اتاق ديگري رفتند.  
بوي غذا فضاي خانه را پر كرده بود. اين رايحه خوش آنقدر جذاب بود كه حتي آدم سير را گرسنه مي‌كرد!
همين طور كه همگي مشغول صحبت كردن بودند و خانم‌ها در آشپزخانه به عمه كمك مي‌كردند، مهمان‌ها يكي پس از ديگري وارد خانه مي‌شدند. كم‌كم قار و قور شكم همه در‌آمده بود، اما چرا سفره را نمي‌انداختند؟ آخر منتظر عمو‌احمد بودند، آنها هميشه آخرين نفر مي‌آمدند و همه منتظر آنها مي‌ماندند. تا اينكه زنگ به صدا در‌آمد و همه خوشحال شدند كه آخرين مهمان‌ها نيز از راه رسيدند.  
عمو‌احمد پسري هم‌سن و سال سهيل داشت به نام آرش. با باز شدن در آرش سرش را پايين انداخت و بدون سلام و در حالي كه تبلتي به دست داشت راهش را گرفت و رفت روي مبل نشست. براي همه اين رفتار به دور از ادب آرش امري عادي بود. بعد از او زن‌عمو و عمو‌احمد هم وارد شدند.  
چند دقيقه‌اي از آمدن عمو نگذشته بود كه خانم‌ها سفره را در گوشه‌اي از پذيرايي پهن كردند و با سليقه خاص خود آن را چيدند. نگاه كردن به سفره پر رنگ و لعاب عمه‌خانم دل از همه برده بود.  
تا شوهر عمه گفت: «بفرماييد شام» انگار همه منتظر بودند تا به سمت سفره خيز بردارند. سهيل و خواهرش و بقيه به سمت دستشويي رفتند تا دستشان را بشويند. زن عمو زير لب به آرش گفت: «پاشو تو هم دستتو بشور. انقدر دستتو به اين ور اون‌ور ماليدي كه كثيف شده، پاشو». آرش داد زد: «نمي‌خوام برم دستمو بشورم، ولم كن». بيچاره مادر آرش حسابي خجالت كشيد و چيزي نگفت. خلاصه همه سر سفره كنار خانواده خود نشستند.  
رسم بر اين بود كه سر سفره اول خانم بزرگ شروع كند و بعداً بقيه افراد غذا بكشند، اما آرش هيچ وقت به اين رسم پايبند نبود و آنقدر غر‌غر مي‌كرد كه مجبور مي‌شدند قبل از آمدن خانم بزرگ براي او غذا بكشند. اين‌بار هم مثل هردفعه بود اما ديگر كسي كاري به او نداشت. همين طور كه همه با بسم‌الله گفتن خانم بزرگ داشتن شروع مي‌كردند، يكدفعه آرش گفت: «چقدر بدمزه است! من اين غذا رو دوست ندارم». همه نگاه‌ها به سمت آرش برگشت، مامانش داشت آرش را دعوا مي‌كرد كه عمه گفت: «ولش كن بچه است ديگه، بذار هرچي دوست داره بخوره».
همه دلشان به حال عمه‌خانم سوخت، آخر غذا خيلي خوشمزه بود و دستپخت عمه مثل هميشه عالي از آب درآمده بود و عمه براي مهماني آن روز حسابي زحمت كشيده بود.  
دوباره همه مشغول خوردن غذا شدند كه صدا‌هاي ناهنجاري آرامش سفره را بر هم مي‌زد، صداي ملچ ملوچ و خش خش و قورت قورت و گاهي قاشقي كه محكم به بشقاب كشيده مي‌شد. اين صدا‌ها باز هم از سمت آرش به گوش مي‌رسيد. اگر كسي چشمي هم به بشقاب آرش مي‌انداخت متوجه مي‌شد كه همه غذا‌ها دور و بر بشقاب او ريخته و چنگال آرش هم دست نخورده كنار بشقاب افتاده است.  
همين طور كه آرش داشت با هول غذا مي‌خورد تا زودتر از سر سفره بلند شود، ناگهان صورتش قرمز شد و شروع كرد به سرفه كردن، انگار نمي‌توانست نفس بكشد، مادرش حسابي هول كرده بود. لقمه غذا درست جويده نشده در گلوي آرش گير كرده و نفس كشيدن را برايش سخت كرده بود و داشت خفه‌اش مي‌كرد...  
همه از سر سفره غذا بلند شده بودند، يكي آب مي‌ريخت، ديگري محكم به پشتش مي‌زد و عمه دستپاچه از آشپزخانه روغن زيتون آورد.... تا اينكه بعد از لحظاتي آرش نفس كشيد و مشكل برطرف شد.  
با اتفاقات آن روز طعم لذيذ غذا به كام همه تلخ شد. اما اين‌بار آرش روي ديدن هيچ كسي را نداشت چون همه به او چشم‌غره مي‌رفتند و براي اولين بار چند نفر به پدر و مادر آرش تذكر دادند.  
خانواده آرش آن روز برعكس هميشه زودتر از همه مهماني را ترك كردند و رفتند.  
كسي نمي‌دانست بعد از رفتن آنان چه برخوردي از سوي خانواده‌اش با آرش شده بود، اما هرچه بود اتفاقات آن روز با همه تلخي‌اش، ثمره خوبي داشت. در مهماني‌هاي بعدي آرش رفتارش عوض شده بود.  

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار