
گروه خاصي از فرصتطلبها كه براي همه، راه فريب خوردن خاص خودشان را سراغ دارند آدمشناس هستند، نه اينكه روانشناسان خوبي باشند نه، آنها فقط ميدانند براي فريب زنها بايد به چه راهي متوسل شوند و براي جذب مردان بايد وسوسه را چطور آغاز كنند. اين گروه خاص كه هر روز اسم عوض ميكنند آينهبين، رمال، كفبين، فالگير، طالعبين، پيشگو همه جزو كساني بوده و هستند كه تنها اسم عوض كردهاند، شيك شدهاند و مديوم و آيندهنگر ناميده ميشوند. گاهي اوقات بهجاي نقد كردنهاي بدون شناخت ميشود در مسيري با آنها همراه شد تا فهميد چقدر حرفهايشان از سر دانستن حقيقي و علم است و تا چه اندازه واهي حرف ميزنند!
اگر ماجرا بر سر رجوع يك اقليت به اين آدمهاي فريبكار بود ميشد از كنا ماجرا گذشت ولي واقعيت اين است كه بر اساس پژوهشهاي صورت گرفته، با بررسي جمعيت ۱۵ تا ۶۴ سال مشاهده شده است كه ۱۰ درصد جمعيت اين گروه به دعانويس، رمال و... رجوع و سالانه بيش از 300 ميليارد تومان به جيب رمالان و فالگيران سرازير ميكنند، و اين فقط ضرر مادي اين اشتغال سياه و نحس است.
فال اول: چنددهه قبل، هم رمل بود و رمال
اين قصه سر دراز دارد! مال امسال و پارسال و سال قبل هم نيست، هيچ ربطي به سياست و دولت و فضاي فرهنگي كشور هم ندارد. كمتر از 20 سال پيش شما هرجاي شهر كه زندگي ميكرديد ميتوانستيد در مناطق خاصي رد پاي حضورشان را ببينيد. آن روزها اسمشان كفبين بود، البته حضور رمالها در كنار كفبينها يك اتفاق كاملاً عادي بود. حوالي ميدان خراسان، خيابان انبار گندم را اگر ميگرفتيد و تا ميدان شوش و بعد از آن به ميدان قيام و توپخانه ميرسيديد ميتوانستيد به راحتي كنار خيابان يا سر هر كوچهاي ببينيدشان كه بساط كارشان را پهن كردهاند. حتي اگر مشتاق بوديد ميتوانستيد در ميدان شهرري، دو راهي ورامين، اطراف حرم حضرت عبدالعظيم حسني و حوالي منطقه ورامين هم به راحتي پيدايشان كنيد.
مثلاً حوالي همين خيابان انبار گندم اين روزها بسياري از همان رمالها وجود دارند و بدون هيچ نگراني كار خودشان را ميكنند. مرد و زن بودنشان فرقي ندارد در اين حرفه هركس چربزبانتر و سريشتر باشد ميتواند كاسبي كند. به قول «شيخ» يكي از رمالهايي كه معمولاً ميتوان او را در حوالي ميدان قيام تا نرسيده به خيابان انبار گندم پيدا كرد قبلاً زنها اجازه نداشتند رمالي كنند براي همين هم ما نه به زنها رمالي ياد ميداديم و نه اجازه ميداديم كه كنار ما كار كنند اما يكدفعه چشم باز كرديم ديديم رمالهاي زن هم آمدهاند.
اينكه بخواهي شيخ از حرفهشان بگويد كار سختي نيست. كافي است اولش بگويي كار و زندگيام گره خورده نه چرخ كار ميچرخد و نه گره زندگي باز ميشود. او هم در جواب ميگويد بنشين تا ببينم مشكل از كجاست. بماند اينكه من خودم ميدانم نه در كار و حرفهام مشكل دارم و نه در زندگي اما وقتي قرار است بفهمي چقدر دروغ ميگويند پس تو هم مجبوري تظاهر كني و دروغ بگويي.
شيخ دست دراز ميكند از كنار پرده كركره مغازه برايم كارتوني بريده شده درميآورد. روبهروي خودش و پشت به پيادهرو، طوري ميگذارد كه مردم حضور من را درك كنند تا شايد كسي از جمع عابران با ديدن من تشويق شود و بعد از من مشتري شيخ شود.
تعارفش را ميپذيرم و مينشينم، دستي به روي ريشش ميكشد و ميگويد: «گفتي كار و زندگيات؟» با سر حرفش را تأييد ميكنم.
دو مكعب مستطيل برنزي كه هر كدام از وسط سه تكه شدهاند و تكهها قابل چرخش هستند را در دستش تكان ميدهد. زيرلب چيزي ميخواند، چشم به آسمان ميدوزد، روي صفحه برنزي گردي كه پر است از اعداد و اشكال را نگاه ميكند. باز تكان ميدهد، ميخواند، نگاه ميكند و بعد از چند بار تكرار كردن بالاخره رضايت ميدهد و دو ستون را روي صفحه پرت ميكند.
نگاهم ميكند، در چشمانم زل ميزند و ميپرسد كه چرا آنقدر به پر و پاي شوهرت ميپيچي؟ چشمانم گرد ميشود، من كه ازدواج نكردهام! سرم را ميآورم نزديكتر و ميگويم: «ببخش شيخ اما من ازدواج نكردهام.» انگار كه هول شده باشد سريع ميگويد كه تو به پر و پاي يك مرد ميپيچي كه كار و زندگيات گره خورده، آن مرد حتماً رئيست است. شيطنت تمامي ندارد و قرار نيست من به چيزي كه نبوده اقرار كنم پس بلافاصله ميگويم: «آخه رئيس من مرد نيست يك خانم است.» شيخ كه بالاخره ميخواهد يكجوري حرفش را القا كند ميپرسد: «ببينم دخترجان تو خواستگاري هم نداري كه سر لجاجت با او داشته باشي؟ برادري در خانه نداري كه با او سر ناسازگاري داشته باشي؟ پدرت، با پدرت چطور، مشكلي نداري؟»
تازه متوجه شدم قرار است اينجا بعد از شنيدن جمله اول خود مراجعهكننده جملهاي بگويد تا شيخ مسير كار دستش بيايد و چون من همراه نيستم پس رمالي بيرمالي! به شيخ نگاه ميكنم و ميگويم: «من تنها دختر خانواده هستم و طبيعي است كه همه با من سازگاري كنند و هوايم را داشته باشند. اگر پيش شما آمدم هم براي اين است كه اصلاً خواستگار ندارم!»
شيخ كه كلافه شده دست ميبرد با عصبانيت به سرعت مهرهها را جمع ميكند و ميگويد: «پاشو برو دخترجان، پاشو برو، نه تو با من حرف دلت جور است و نه كار من براي تو سازگار.» هرچه اصرار ميكنم ادامه نميدهد، انگار كه فهميده باشد من قرار نيست بازيچه اين صفحه رمالي شوم.
فال دوم: كف دستت بده فالت بگيرم
مستأصل از رسيدن به نتيجه راهم را ميگيرم ميروم تا حوالي ميدان شوش ببينم ميتوانم كسي را پيدا كنم كه بشود حرف درستي از اين بساط رمالي بگويد. به پمپ بنزين ميدان شوش كه ميرسم به ذهنم ميرسد از متصدي پمپ بپرسم ميتوانم كسي را پيدا كنم يا نه. جوان تازه پشت لب سبز شده تا سؤالم را ميشنود ميگويد: «خانم اينجا پر است. هركسي رد ميشود انگار براي خودش خبره است. چند دقيقه صبر كن خودشان ميآيند.»
منتظر ايستادهام كه يكدفعه ميبينم زن كولي بار كفش كاترپيلار روي شانه و چند نمونه در دست وارد پمپ بنزين ميشود. در حال نشان دادن كفشها به رانندههاست كه جوان از دور اشاره ميكند: «بيا اين يكي از آنهاست.»
به سرعت خودم را ميرسانم كنار جايگاه. جوان من را نشان زن ميدهد و ميگويد: «گالي، اين خانم ميخواهد برايش كفبيني كني.»
زن كه بين دو ابرو و چانهاش را خالكوبيهاي شكلدار كوچك آبي پر كرده است با دستهايي كه روي آنها هم پر است از خالكوبي و سر انگشتان حنا بسته دستم را ميگيرد و با يك «چشم» گفتن كشيده من را با خودش ميكشد به فضاي سبز كنار ميدان. بساط كفشش را روي زمين ميگذارد و با يك كمر راست كردن ميگويد: «جواني، نبينم اين همه غم داشته باشي»!
با چشمان متعجب نگاهش ميكنم و ميگويم: «غم ندارم، از سر كار ميآيم خستهام. يك سؤال، شما مگر دورهگرد كفشفروش نيستي پس كفبيني چطور بلدي؟» لبخند ميزند و ميگويد: «كفبيني و پيشانيخواني را از مادربزرگ ياد گرفتم. ما كوليهايي بوديم كه براي كار به تهران آمديم و اين راه درآمد من بود اما وقتي ديدم مردم اين روزها برايشان مهم نيست كه چه چيز انتظارشان را ميكشد و خودشان را تسليم زندگي كردهاند من هم دست به كار فروش كفش شدهام.»
بيچاره! انگار خودش هم باورش شده كه پيشگوست. يكي نيست بگويد اگر آنقدر به مهارت خودت واقفي پس چرا براي خودت يك پيشگويي نكردي كه وضع و حالت اين نباشد؟ فكرم نبايد منحرف شود، پس بلافاصله دستم را ميگذارم كف دستش و ميگويم: «بگو كجا را اشتباه كردهام كه زندگيام آنقدر آشفته است؟»
طوري كف دستم را گرفته و نگاه ميكند كه هركس نداند فكر ميكند نوشتهاي رويش است كه فقط او از عهده خواندنش برميآيد. بعد از كلي چپ و راست كردن سرش را بلند ميكند و ميپرسد: «شوهر داري؟» با علامت سر حرفش را تأييد ميكنم. همانطور كه دستم را گرفته ادامه ميدهد «بميرم، بميرم چرا اینقدر آشفتهاي؟ بگو مگو كردهايد؟ كتكت هم زده! ميدانم چند وقت است كه زندگيات آشوب است. برايت طلسم باز كردهاند، بردهاند در يك قبرستان قديمي خاك كردهاند. شوهرت از تو و خانه فراري است. وقتي در خانه و كنار توست دلش مثل سير و سركه ميجوشد، ميگويد هرجا باشم الا خانه. يك زن ديگر هم كنارش هست، نميدانم مادرش است يا پاي يك زن ديگر در ميان است. تلاش نكن. اوضاع درست نميشود. اين غائلهاي كه من ميبينم آخرش جدايي است، مگر اينكه بروي پيش يك دعانويس ماهر تا بتواند جادوي زندگيات را باطل كند».
حالت بغض به خودم ميگيرم و ميگويم: «كتك كه نزد اما زندگيام خون شده، شما دعانويس سراغ نداري؟» ميخندد و انگار كه به هدف بعدياش رسيده باشد ميگويد: «عزيزجان چرا سراغ ندارم، تلفن و آدرس حاجرضا را ميدهم. رفتي بگو گالي معرفي كرده خودش كارش را ميكند.»
بلند ميشوم. قرار نيست پاي اين اراجيف بيش از اين وقت بگذارم. يك دو هزار توماني كف دستش ميگذارم. با ديدن پول عصباني ميشود، لحن صدايش عوض ميشود و كاملاً حق به جانب ميگويد: «اووي كجا؟ دستمزدم آنقدر نيست، 20 كم دادي.» برميگردم با غضب نگاهش ميكنم، لحنم را درست مثل لحن چند لحظه قبل خودش ميكنم، دستش را ميگيرم و با كنايه ميگويم: «ببين عزيزجان، من نه شوهر دارم و نه در زندگيام مشكل دارم. من خبرنگارم و از سر كنجكاوي آمدم پيش تو. اگر همين الان به اين بحث خاتمه ندهي زنگ ميزنم بيان ببرنت ضمناً از من به تو نصيحت، كفش بفروشي و پول دربياري بهتر از اين است كه يك گوني اراجيف تحويل مردم بدهي و پول دغلبازي ببري سر سفره خودت.»
فال آخر: تلفني هم كار راه مياندازند
ديگر فرصت رفتن پيش حاجرضا دعانويس را ندارم، ترجيح ميدهم زنگ بزنم. بعد از چندبار زنگ زدن و جواب ندادن بالاخره يك روز صبح زود يك صداي گرفته گوشي را جواب ميدهد. من كه انگار باورم نشده كسي پاسخم را بدهد هول ميشوم و پشت سر هم ميگويم: «الو منزل حاجرضا، شماره شما را گالي لطف كرد به من داده، گفت ميتونيد كمكم كنيد، من در زندگيام به مشكل...»
بعد از چند دقيقه توضيح دادن من، حاجرضا ميگويد: «گالي به من لطف نداره، از هر مشتري كه برايم ميفرسته حق مشتري برميداره. شما هم با اين توضيحي كه دادي برايت طلسم باز كردهاند يك باطلالسحر ميخواهي، يك زبانبند براي شوهرت و خانوادهاش، يك دعاي مهر و محبت، دعاي رزق و روزي، يك دعاي بلقيس هم براي خودت مينويسم كه تا وقتي همراهت باشد كار و زندگيات بر روال باشد.»
صحبتش كه تمام ميشود ميگويم: «خب حاجآقا من چطور بيام بگيرم؟» انگار كه هول شده باشد بلافاصله ميگويد: «حضوري نه. من حوصله بگير و ببند پليس را ندارم. اين خانه را تازه اجاره كردهام، شما آدرس بده پيك من دعا را با شرح استفاده برات مياره و يك ميليون پول دعا رو هم از شما ميگيره براي من مياره. اگرم در مراحل استفاده مشكل داشتي زنگ بزن»!
زنگ بزنم؟! به همين راحتي؟ من چند روز است كه با اين شماره تماس ميگيرم كسي جوابم را نميدهد حالا پولم را به چه اميدي بدهم آن هم براي يك سري مشكلاتي كه از خودم درآوردم؟! با يك جمله «فكر كنم بعد تماس ميگيرم» به اين تماس هم پايان ميدهم.
سحر وجود داره در قرآن اومده وخداوند راهحل داده که باخود سوره های قران باطل می شود