كلاس ورزش تو حياط مدرسه خيلي فعاليت داشتم. سر و صورتم روشستم و از معلم اجازه گرفتم كه بيام تو كلاس تا صورتم رو كه شسته بودم با حوله خشك كنم. تو كلاس چشمم به صندليام افتاد. كتابها پخش بودن روي ميز و صندلي. اول زنگ ورزش با عجله لباس ورزشيام رو برداشته بودم و فرصت نشد كه كتابهايم رو از روي ميز و صندلي جمع و جور كنم. اگه معلم ميديد برام زشت ميشد. ممكن بود جلوي محسن، همكلاسيم كه خيلي با من رقابت داره بهم انگ بينظمي بزنه. يكدفعه چشمم خورد به صندلي محسن. بهبه بالاخره محسن هم تبلت خريد.
از چيزي كه ديده بودم هم تعجب كردم هم متنفر شدم. حالا ديگه صد در صد باورم شد كه محسن هنوز دست از رقابت با من برنداشته. اينم يكي ديگه از لجبازياشه. چون از وقتي كه تبلت منو ديده بود به همه بچهها گفته بود ميخواد يك تبلت مثل تبلت من با همون شكل و مدل بخره. اصلاً لجبازي عادتش بود. تو درس خوندن، تو ورزش، تو فعاليتهاي مدرسه هميشه با من رقابت ميكرد. پس بالاخره كار خودشو كرد. حالا هم عمداً تبلتش رو طوري گذاشته بود روي صندلي تا من ببينم. صندليش درست بغل دست من بود.
َاه چقدر متنفرم از آدمي كه با من لجبازي ميكنه.
اصلاً چرا اون بايد اين كار رو بكنه. خب ميتونست يك مدل ديگهاي به غير از مدل تبلت من بخره. اين همه مدلهاي مختلف تو بازار هست. الانم جلوي بچهها ميخواد روي منو كم كنه. نه ديگه بيشتر از اين نبايد بهش رو بدم. بايد درس عبرتي بهش بدم كه يادش نره.
تبلتش روي ميز صندليش بود با خودم نقشهاي كشيدم. ميز صندلي قدري شيب داشت. امكان داشت با يك تكان صندلي، تبلت محسن ليز بخوره و به زمين بيفته. تو ذهنم نقشهاي كشيدم. بايد كاري كنم كه تبلت ليز بخوره و از روي صندلي به زمين بيفته. وقتي نقشهام را عملي كردم فوراً از كلاس آمدم بيرون. چند دقيقه بعد كه زنگ مدرسه به صدا در اومد سعي كردم جلوتر از همه وارد كلاس بشم. رو كردم به بچهها كه هنوز جلوي در كلاس بودند گفتم: «صبر كنين وايسين، بچهها كي ميتونه از اينجا چشم بسته بره سر جاش بنشينه بدون اينكه ذرهاي به صندلي يا ميز كسي بخوره؟» تقريباً همه بچهها اعلام آمادگي كردن. اولين نفر حميد بود، نفر بعدي سهراب و نفر سوم محسن و بقيه بچهها. گفتم: «خيلي خوب به ترتيب از همين اولين نفر شروع ميكنيم گفتم:« حميد شروع كن ديگه.» . نوبت به محسن رسيد. هيجان عجيبي داشتم. ديدن صحنه شكسته شدن تبلت محسن و عكسالعملش برام خيلي جالب بود .چشم بسته قدم برداشت. بچهها هم تشويقش ميكردند. محسن به صندلي كه رسيد بياختيار دستش به لبه صندلي خورد و با صداي افتادن تبلت چشماشو باز كرد.
همكلاسيها كه جلوي در كلاس بودند با شنيدن صداي افتادن تبلت فوراً خودشون رو به صندلي محسن رساندند و شروع كردن به نچ نچ كردن و تأسف خوردن. قند تو دلم آب شد. محسن هاج و واج به تبلت كه حالا شكسته شده بود خيره شد.
منم با كنايه گفتم: «اِ محسن تبلت خريدي؟ مبارك باشه. اِ يعني نه ديگه حيف شد كه شكست. چقدر شبيه تبلت من بود. حالا چند خريده بودي؟»
محسن با قيافه درهم رو كرد به من و گفت: «تبلت من؟ من كه تبلت نخريدم.» گفتم: «نخريدي؟ پس بهت هديه داده بودن؟» محسن گفت: «هديه ؟نه،ولي ميخوام بخرم.» بعد با حالت شرمندگي رو كرد به من و گفت: «خيلي شرمنده، جداً حواسم نبود. اصلاً نديدمش. خودتون كه ديدين. عذر ميخوام و...»
گفتم: «چي ميگي؟ چرا من ببخشم؟»
گفت:«آخه تبلت توئه ديگه!»
با تعجب گفتم:« تبلت من؟ تبلت من كه تو كيفمه.»
و فوراً براي اينكه نشونش بدم دست بردم تو كيفم تا تبلتم رو نشونش بدم اما هر چي گشتم نديدم.
در همين حال محسن گفت: «زنگ ورزش كه خورد دنبال لباس ورزشي ميگشتي. كتاب هات روي ميزو صندلي پخش بود . حواست نبود تبلت تو دستت رو گذاشتي روي ميز من و بعد با عجله رفتي بيرون. يادت رفته؟»