جهانيسازي، ارتباطات و انقلاب اطلاعاتي، پديدهاي است كه – امروزه هيچ گوشي با آن بيگانه نيست- با معناي قدرت رابطه قريبي دارد. در پروسه جهانيسازي، مرزهاي كشورها و فرهنگهاي متفاوت و گاه متضاد، بيمعنا شده و نوعي جريانسازي واحد، خواسته يا ناخواسته، براي همه كشورها ايجاد ميشود كه اين منجر به برتري و سلطه قدرت غرب بر ديگر ملل است. جهانيسازي از دو حربه قدرت سخت و نرم براي رسيدن به اهداف خود بهره ميبرد. در اين ميان قدرت سخت براي تسلط بر جهان با توجه به افزايش توان نظامي ساير ملل، گزينهاي نه چندان كارآمد مينمايد بلكه آنچه دريچههاي سلطه پايدار را باز ميكند، قدرت نرم است چراكه هيچ كشوري نميتواند بدون تدوين يك ساختار و برنامه جامع از آسيبهاي مخرب جهانيسازي به خصوص در حوزههاي فرهنگي و هويتي در امان بماند.
نظريه دهكده جهاني درصدد رسيدن به سلطه و هژموني بينالمللي در سايه برتري خود و حل كردن ساير فرهنگها در فرهنگ امريكايي با بهرهگيري از يك استراتژي و راهكار تركيبي متشكل از اعمال همزمان قدرت سخت و نرم ميباشد و به راحتي دروازههاي اطلاعاتي و ارتباطي كشورها را به روي خود بازكرده و دسترسي به اطلاعات ملل را سهلالوصول ميكند. در اينجا اهميت مسئله امنيت به ويژه امنيت اطلاعاتي به موضوعي پيچيده تبديل ميگردد.
اين رويكرد ميتواند تهديدي جدي براي ملتها و فرهنگهاي مستقل و ريشهدار محسوب شود كه در جريان آن عوامل غيردولتي و حتي خارجي را از حيث تأثيرگذاري در امور فرهنگي جوامع هدف، همرديف عناصر دولتي يا حتي مؤثرتر از آنها قرار دهد. قدرت اطلاعات اگر چه ميتواند با گرفتن در يك روند سالم منجر به آرامشي همه گير و رفاه جهاني شود، اما آيا آنچه اكنون در جهان پيرامون اتفاق ميافتد، خبر از صلح و آرامشي حاصل از جهاني شدن و انفجار اطلاعات است؟!
ترديدي نيست كه قدرتهاي بزرگ با انحصارطلبي و روح نژادپرستي خود، مانع بزرگي براي برخورداري از عدالت اطلاعاتي هستند و ابزارهاي ارتباطي و اطلاعاتي را به صورت انحصاري در خدمت و رفاه خود ميخواهند، در نتيجه اين امر، كشورها احاطه و كنترل اطلاعاتي خود را از دست داده و دريچههاي نفوذ و سلطه و سپس انحطاط و فروپاشي آنها به روي جهان سلطه باز ميشود.
غرب به خوبي دريافته كه آنچه باعث رواج افكار ناپلئون بناپارت و افزايش قدرت او شد، قدرت نظامي او بود اما همين به كارگيري قدرت سخت براي متحد الشكلسازي غربي مهمترين عامل سقوط و شكست او نيز بود و همينطور سياستهاي خشن و غيرفرهنگي اتحاد جماهير شوروي و تلاش آن براي انحلال بعضي دولتها راه به سرانجامي مطمئن نبرد.
اين تجربيات ضرورت بهرهگيري از قدرت نرم را براي حفظ قدرت جهاني به غرب گوشزد كرد، البته ناگفته پيداست كه چنانچه قدرت نرم بر بستر يك نظام مردمي و واقعي استوار باشد، ميتواند براي هر ملتي همچون يك نوشدارو عمل نمايد اما امريكا در جريان جهانسازي نشان داده نه تنها اهميتي براي انديشه مردم كه براي جان آنها نيز قائل نيست. دخالتهاي غرب در سوريه وتلاش براي براندازي دولت قانوني«بشاراسد» نمونه بارزي از سياستهاي مداخلهجويانه است. در واقع جنگ نرم همان فعاليت ها، اقدامات، تبليغات رسانه اي، بازيهاي رواني و به راه اندازي نوعي بوتاكس فرهنگي زير پوست باور و رفتار يك ملت است تا ستونهاي اعتقادي و فرهنگي آن را متزلزل كرده، بدون آتش و خون اقدام به تسخير ملتها ميكنند و موجب يك براندازي نرم ميشوند. سياستهاي مزورانه غرب امروز مبارزه مسلمانان با صهيونيسم بينالملل و جهان استكباري را به مبارزه و جنگ مسلمانان با مسلمانان منحرف كرده است و اين روند به تضعيف قدرت جهان اسلام و زمينهسازي منطقه براي حضور و سلطه بيشتر غرب خواهد انجاميد و بدتر آنكه امريكا در وادي آتش و خوني كه خود باني آن است، تلاش دارد در قالب يك مصلح و منجي خود را به جهانيان معرفي نمايد. بيترديد تثبيت و سلطه جهاني با گذشتن از روي جسدهايي ممكن ميگردد كه تروريسم داعشي، طالباني و تكفيري آن را به قربانگاه «جهانيسازي» ميبرد.
موقعيت سوقالجيشي و استراتژيك و نيز تبديل شدن ايران به برترين قدرت منطقه، هراس و واهمهاي در دل نظام سلطه ايجاد كرده است چراكه اهداف، آرمانها و باورهاي آن را متضاد با خود و اهداف خود ميبيند. بنابراين ايران اسلامي را مورد آماج شديدترين حملههاي نرم خود قرار داده است و هزينههاي هنگفتي را براي استحاله فرهنگي از درون جامعه از طريق شبكههاي ماهوارهاي و مجازي انجام ميدهد و تنها راه تغيير نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران را بهكارگيري موشكهاي فرهنگي ميداند.
نظام سلطه با دخالت در مسائل هستهاي ايران به منظور محدودسازي و براندازي و به بهانه واهمه از ساخت سلاح كشتار جمعي و نيز پشتيباني و تغذيه تروريسم براي فلج كردن امنيت منطقه و سپس دخالت در مسئله خاورميانه و تسلط بر آن و همچنين انتقاد از مسائل زنان و حقوق بشر در ايران در جهت ايجاد نوعي دل مردگي و نااميدي جمعي از اسلام و نظام، به دنبال تغيير رفتار جمهوري اسلامي است.
از عمده فعاليتهاي امريكا براي نيل به اين هدف ميتوان از سياست آلوده شبكهسازي براي به چالش كشيدن و وارونهسازي هنجارهاي فرهنگي، اجتماعي و مذهبي داخل ايران نام برد كه يكي از آنها تبديل متبحرانه ارزشها به ضدارزش و بالعكس است و مهمترين نتيجه آن تضعيف قدرت جهان اسلام و منفعلسازي ايران در منطقه به عنوان قدرتمحور ميباشد؛ شبكههايي كه محور برنامهها و فيلمهاي آنها به چالش كشيدن ارزشهاي اسلامي و ايجاد انحراف و جناحسازي متعدد در ايران است و به اين طريق درصدد مشغولسازي ملت ايران به امور مبتذل و نازل به جاي آرمانخواهي انقلابي است.
مسئله هستهاي و دخالت در حقوق هستهاي ديگر ملل از جمله ايران از ديگر نقطه هدفهاي اين گونه رسانههاست. برجام به عنوان يك توافق براي بازكردن دريچههاي اقتصادي جهان به روي ايران، ميتواند آماج اهداف و آفات جهانيسازي قرار گيرد كه نيازمند دقت، مراقبت، ظرافت و هوش فراوان است. پرواضح است آنچه براي هر ايراني غيرقابل پذيرش است برجام فرهنگي از طريق نفوذ و تغييرات فرهنگ ايراني- اسلامي به فرهنگ امريكايي زير سايه برجام هستهاي ميباشد.
اين مطلب در پي رد يا تأييد برجام نبوده و نيست و تنها احتياط و هوشياري بسيار زياد در مقابله با نيرنگهاي هوشمندانه و خبيثانه دشمن را مورد تأكيد دارد. بايد هنگام باز شدن دريچه ها، مراقب برنامه و اهداف پشت پرده دشمن بود كه سالهاست پشت دروازههاي بسته كمين كردهاند تا از راه نفوذ نرم بر اوضاع منطقه و ايران مسلط شوند. آنچه مسلم است در مسير اجراي مفاد برجام با عنايت به شروط رهبر معظم انقلاب و وحدت مخالفان و موافقان و نيز قرار گرفتن دولت و ملت در يك خط به مثابه دو بال براي پرواز آرمانهاي جمهوري اسلامي، غيرقابل انكار است. در مقابل هوش و مكر طرف مقابل، نخستين قدم، حفظ وحدت ملي و جلوگيري از ايجاد شكاف در باور و اعتماد عمومي بر حفظ منافع ملي تحت هدايتهاي رهبري، اجرايي شدن برجام را با پيمودن گامهاي مطمئن به پيش خواهد برد و بايد هميشه به ياد داشت كه احتياط شرط عقل است.