شعلههاي انقلابيگري با شهادت پسرعمو
هنوز بيش از چند ماه از تبعيد و سخن تاريخي امام نگذشته بود كه در اسفند سال 1342 در قلب به غم نشسته زاگرس جلال در حومه شهرستان خرمآباد متولد شد. روزهاي جواني جلال با تظاهرات مردمي عليه حكومت پهلوي همزمان ميشود و شهادت پسرعمويش در مهرماه سال 1357 روحيه انقلابيگري را بيشتر در وجودش شعلهور ميكند.
با پيروزي انقلاب اسلامي جلال و دوستانش براي اداره شهر اقدام به تشكيل بسيج ويژه ميكنند. حسين نريماني دوست قديمي و همرزم شهيد كه از همان دوران جلال را در فعاليتهاي انقلابياش همراهي ميكرد درباره اقدامات شهيد در ماههاي نخستين انقلاب ميگويد: جلال از خانوادهاي مذهبي كه سابقه انقلابي و ايثارگري داشتند پا به بسيج گذاشت. شهادت پسرعمويش كه تنها پسر خانواده هم بود انگيزه او را براي بسيجي شدن بيشتر كرد. خاطرم هست قبل از پيروزي انقلاب در يكي از كوچهها شعار مرگ بر شاه مينوشت كه دوستان متوجه مأموران ساواك ميشوند. سريع فرياد ميزنند و نام آقا جلال را صدا ميكنند كه همانموقع جلال پا به فرار ميگذارد و اين تعقيب و گريز تا سطح شهر ادامه پيدا ميكند و همگي در سطحي شهر متواري ميشوند. بعد از پيروزي انقلاب جلال همچنان در مسير مبارزه ماند و يك سال بعد از پيروزي انقلاب به عضويت سپاه در آمد و بعد از مدتي در قسمت عمليات مشغول شد. ولي چون صداي خوشي داشت و به كارهاي فرهنگي علاقهمند بود در شهرستان دورود كارهاي فرهنگياش را ادامه داد.
چندي بعد با حمله رژيم بعث عراق جنگ تحميلي شروع ميشود و جلال خود را آماده حضور در منطقه نبرد ميكند. اما در اين ميان مشكلي وجود دارد. اعزام جلال به جبهه با بيماري لاعلاج پدرش مواجه ميشود. اما جلال گويا سوداي فداكاري و دفاع از وطنش را در سر داشت. فوت پدر هم مانع از رفتن جلال نميشود و او خواهران و برادرانش را به مادرش ميسپارد و بدون شانه خالي كردن خود را به جبهه ميرساند.
نجمه پاپي مادر شهيد حال و هواي آن روزهاي پسرش را اينگونه توصيف ميكند: جلال براي جنگ ساخته شده بود و طوري نبود كه بتوان او را در خانه نگه داشت. مرد جنگ بود. جنگ را هم براي خدا رفت. بچههايم خيلي زود يتيم شدند و جلال در ميانشان بچه بزرگ بود. اوايل خيلي سعي كردم جلال به جبهه نرود ولي ميگفت مادر! ما بايد زينبي باشيم و زينبي زندگي كنيم و زينبي بميريم. جلال از همان بچگي مداح و نمازخوان بود. هيچگاه نماز شبش ترك نشد.
نفوذ به توپخانه دشمن
روز اعزام به جبهه جلال از لحظات خاطرهانگيز زندگي اوست. مسعود كشاورزي كه آن روزها يكي از اعزاميها به جبهه بوده در اين باره ميگويد: در شهرمان اعزام به جبهه داشتيم و بچهها جمع شده بودند. خانوادهها آماده خداحافظي بودند و بچهها خود را براي رفتن آماده ميكردند. نيروهايي كه آماده اعزام بودند در محوطه جمع بودند و كسي نبود اينها را راهنمايي يا منسجم كند. ناگهان ديديم جلال روي سكويي رفت و شروع به نوحهخواني و مداحي كرد. بچهها جمع شدند و شروع به سينهزني كردند. جلال با خواندش كاري كرد كه در عرض نيم ساعت تمام نيروها به وجد آمدند. پس از مداحي او آمدند نيروها را به خط كردند و عازم جبهه شديم.
علي جان بزرگي ديگر همرزم شهيد فعاليتهاي شهيد جلال ابراهيمي در جبهه را چنين برميشمارد: آن زمان تمام كارهاي تبليغاتي بنياد شهيد مثل پوستر و پلاكارد نويسي و ديگر كارهاي اينچنيني را انجام ميداد. نيرويي شاخص در سپاه و در شهرمان بود. شهيد با توجه به مشكلات عديده خانوادگياش به جبهه آمده بود با توجه به تمام اين شرايط هيچگاه جبهه را ترك نكرد و نيروهايش را تنها نگذاشت. ايشان در دل و جان و قلب بسيجيان نفوذ داشت. فرمانده گروهاني از گردان ثارالله بود كه در حدود جبهه دربندي خان حضور داشت. سه دسته در نقاط مختلف داشت و هر شب جمعه در يكي از دستهها حضور پيدا ميكرد و دعاي كميل را برگزار ميكرد و مرثيه ميخواند. رفتارش نسبت به بچهها طوري بود كه خود را با بچهها يكي ميدانست. بيشتر در صحبتهايش از اهداف انقلاب و جنگ تحميلي ميگفت كه وظيفه ما چيست. بچهها را آماده ميكرد تا در عملياتها حضور ذهن و آمادگي رواني داشته باشند. تقوا داشت و حلال و حرام را تشخيص ميداد. نسبت به فرماندهانش حرف شنوي داشت. زماني كه ما كم ميآورديم بين نيروها ميآمد و برايشان مداحي ميكرد و از لحاظ روحي شارژشان ميكرد كه از دهها سخنراني برايمان باارزشتر بود.
رفتن به خط مقدم دشمن و نفوذ در توپخانهشان يكي از كارهاي شگفتانگيز و بهيادماندني شهيد ابراهيمي بود. حميد خادم آن واقعه را چنين توصيف ميكند: خط مقدم ما با توپخانه دشمن فاصله زيادي داشت. جلال يك شب خط مقدم را رد ميكند و به توپخانه عراق ميرود. نقشه عمليات و نقاطي كه ميخواستند ما را بزنند ميآورد. اين كار جلال ميزان شجاعت و نترس بودن او را نشان ميدهد. با تمام اينها بسيار مهربان و عاطفي هم بود. بعد از عملياتي در سنگر نشسته بوديم كه نيروها اسيري گرفته بودند و داخل سنگر آوردند. وقتي جلال با اسير روبهرو شد، اسير از ترس جان يا ضرب و شتم به خود ميترسيد. از اينكه با او برخورد شود لرزه به اندامش افتاده بود. ولي جلال در نهايت رأفت و مهرباني با او برخورد كرد و برايش آب و چايي آْورد و اسير را نوازش و به بچهها سفارش كرد هوايش را داشته باشند. چنين ويژگيهايي از جلال يك چهره شاخص ساخته بود.
همچنين درايت بهموقع او مانع از انفجار بمبي در مسجد پيرانشهر ميشود. شهيد جلال ابراهيمي با يكي از نيروهايش در مسجد پيرانشهر حضور داشت كه پيرمردي با لباس كردي وارد محوطه مسجد شد و سراغ فرمانده را گرفت. وقتي جلال ابراهيمي با پيرمرد ملاقات و صحبت ميكند، پيرمرد ميگويد كه در سرويسهاي بهداشتي مسجد بمب گذاشتهاند. شهيد سريع به جانشينش دستور ميدهد تا صحبتهاي پيرمرد را پيگيري كنند. با دستور شهيد به جانشين و نيروهايش بمب خنثي شد تا از شهادت نيروهاي زيادي جلوگيري شود.
يك ماه قبل از شهادت، شهيد جلال ابراهيمي با دختري از سلسله سادات عقد ميكند. ميگفت فكر نكنيد من با دختري از خانواده سادات عقد كردهام كه مراسم عروسي بگيرم، بلكه من با اين وصلت ميخواهم در قيامت به حضرت زهرا محرم شود و بگويم من داماد شما هستم و در راه شما شهيد شدهام تا حضرت زهرا(س) من را مورد شفاعت خود قرار دهد.
ايستادگي تا شهادت
سهراب ابراهيمي درباره آخرين اعزام برادرش ميگويد: من در كوچه مشغول بازي بودم كه بين بچهها آمد و من را صدا زد و گفت برادرم تو نبايد ديگر فوتبال بازي كني. من برادران و خواهرانمان را به تو ميسپارم و تو بايد مرد خانواده باشي. دو وصيت به من كرد؛ يكي اينكه درست را بخوان و ديگري آنكه طرفدار خط امام باش. آخرين لحظات من را بوسيد و نگاه عميقي به من كرد و گفت شايد اين آخرين ديدارمان باشد و ديگر هيچوقت شما را نبينم فقط وصيتم را گوش كن.
شهيد جلال ابراهيمي به قصد انجام عمليات سرنوشتساز كربلاي4 در ديماه سال 1365 دوباره عازم جبهه شد. سردار مرتضي كشكولي فرمانده سپاه حضرت ابوالفضل(ع) استان لرستان نقش شهيد در اين عمليات را اينگونه روايت ميكند: در عمليات كربلاي4 به گردان محبين آمد. فرمانده و همگي تشخيص داده بوديم جلال بايد ارتقا پيدا كند و جانشين گردان شود. گردان محبين در كربلاي4 شاهكار كرد و نوني شلمچه را فتح كرد. هرچند در كربلاي4 به اهداف مدنظر نرسيديم ولي در كربلاي5 با وجود اين شهيدان بزرگوار راه باز شد تا ما در كربلاي5 موفق شويم. شهيد جلال ابراهيمي زير نوني در شلمچه شهيد شد. با شجاعت و تدبيرش به همراه فرمانده گردانش تا منطقه نوني شكل رفت و نوني را هم فتح كرد. وقتي عمليات لو ميرود و رزمندگان در محاصره دشمن قرار ميگيرند سعي ميكنند ايشان را از ماندن منصرف كنند ولي شهيد قبول نميكند و تا آخرين لحظه مقاومت ميكند. نيروهاي همراهش را به عقب ميفرستد و ميگويد شما به عقب برگرديد و خودم همينجا ميمانم و مقاومت ميكنم. شهيد جلال ابراهيمي تا آخرين لحظه هم مقاومت كرد و همانجا شهيد شد و پيكرش همانجا ماند.
شهيد صوت دلنشين و گرمي داشت و تقريباً سبكش شبيه سبك مرحوم كافي بود. وقتي ايشان مداحي ميكرد به خوبي ميشد قطرات اشك را روي محاسنش مشاهده كرد. اين باعث شده بود در هر محفل و مجلسي كه به مداحي ميپرداخت آنجا مملو از بسيجيان و رزمندگان شود. با سوز و آه خاصي ميخواند به گونهاي كه كسي تاب و تحمل نميآورد. از نغمههاي سنتي و آئيني كه وقار و اثرگذاري لازم را دارد، استفاده ميكرد و محور فعاليتش را روي بحث ادعيه و مناجاتها قرار داده بود. از نوجواني با مكبر و قاري و مؤذن بودن شروع به فعاليت كرد و بعد از مدتي يكي از بهترين مداحان شهر شد.
شهادت در کربلا
ماشاءالله بازگير همرزم شهيد درباره حالات روحي او در جبههها ميگويد: در نيمههاي شب و وقت خواندن نماز حالتش به كل عوض ميشد. هميشه با اشك در چشمانش، سر پايين در حين نماز و دعا بود. يك شب در دربندي خان مسئول سركشي به نگهبانان بودم. چون در منطقه كوهستاني بودم صداي مرثيه زيبايي شنيدم. صدا به گوشم آشنا آمد. پرسوجو كردم و گفتند فرمانده گروهان آمده و اين صداي جلال ابراهيمي است كه مرثيه ميخواند. ايشان در مرثيههايش دعا ميكرد خدايا مرگ ما را با شهادت رقم بزن. در ساعاتي كه قرار بود عمليات شروع شود بچهها به شوخي به هم ميگفتند تو چهرهات عوض شده و شهيد ميشوي و تو شهيد نميشوي. يك روز رو به جلال كردند و گفتند شما شهيد ميشوي؟ اما او گفت من اينجا شهيد نميشوم. من جايي شهيد ميشوم كه منطقهاش كويري و شبيه دشت كربلا باشد. ما آن موقع متوجه حرفهايش نشديم. بعداً كه شهيد شد فهميديم معناي حرفش چيست. ساعت 11 ظهر تپهاي مهم و استراتژيك را ميخواستيم تصرف كنيم. در حين عمليات يكي از بچهها به نام يعقوبي تير مستقيم به گودي زير گلويش خورده بود و هر لحظه امكان شهادتش ميرفت. دوستان پيغام ميفرستند كه آقاي يعقوبي ميخواهد در لحظات آخر شما را ببيند. شهيد يعقوبي خونريزي شديد داشت و فقط ميگفت به جلال بگوييد بيايد تا او را ببينم. درگيري خيلي شديد بود. به ايشان مراجعه كرديم و گفتم يعقوبي در حال شهادت است و دم از شما ميزند. ايشان در جواب ميگويد من نميتوانم خط را رها كنم اما به برادر يعقوبي بگوييد اگر شهيد شد من به زودي به او ملحق ميشوم.
شهيد ابراهيمي در آخرين اعزام با شركت در عمليات كربلاي4 همراه رفقاي غواصش مظلومانه در تاريخ 4 دی ماه1365 به شهادت ميرسد و پيكرش چندين سال مفقود ميماند و 10 سال بعد به زادگاهش برميگردد.