
صداي بلند ترمز خودرو همه نگاهها را به وسط خيابان جلب كرد، اتفاق تازهاي نبود، مثل خيلي از روزهاي ديگر چند پسر بازيگوش با حواسپرتي در حال رد شدن از خيابان بودند كه خودرويي در نزديكي آنها ترمز كرده بود. راننده خودرو هاج و واج اطراف را نگاه ميكرد و بچهها هم كه از قيافههايشان معلوم بود ترسيدهاند وسط خيابان خشكشان زده بود، اما چيزي نگذشت كه بچهها دواندوان از خيابان گذشتند و...
هر بار يكي از عابران كه نگران سلامتي بچهها بود، آنها را نصيحت ميكرد كه « براي حفظ سلامتي خودتون بايد با احتياط و توجه به رفتوآمد ماشينها از خيابون رد بشيد»، اما هر دفعه بچهها بيتوجه به دلسوزيهاي بزرگترها به كار نادرست خودشان ادامه ميدادند.
اميد، بيژن و سعيد همكلاسي بودند، پسربچههايي پرانرژي كه عضو تيم فوتبال مدرسه هم بودند، اما اين انرژي زياد و بازيگوشي بعضي وقتها باعث ميشد خودشان و ديگران را دچار دردسر و مشكل كنند.
همين چند وقت پيش بود كه اميد به خاطر بالا و پايين پريدنهاي بيملاحظه، در حياط مدرسه زمين خورده و دست و پايش حسابي آسيب ديده بود، طوري كه تا مدتها نميتوانست همراه بقيه بچهها در زنگ ورزش بازي كند و از كنار بچهها بودن لذت ببرد.
يا مثلاً بيژن كه سال گذشته موقع پايين آمدن از پلههاي مدرسه به خاطر بياحتياطي سر خورده بود و پايش شكسته بود. خود بيژن بارها براي دوستانش تعريف كرده بود:«اون مدتي كه به خاطر شكستگي پا و گچ گرفتن مجبور شده بودم خونه بمونم تا پام زودتر خوب بشه خيلي بهم سخت گذشت». بيژن هميشه ميگفت:«وقتي صداي بازي كردن بچهها رو از پنجره خونه ميشنيدم، خيلي حسرت ميخوردم و با خودم ميگفتم خوش به حالشون بچهها دارن با هم بازي ميكنن و خوش ميگذرونن، ولي من با اين پاي شكسته تنها كاري كه ميتونم بكنم اينكه از اين بالا بازي كردن اونارو تماشا كنم.»
خلاصه هربار كه اتفاقي براي آنها ميافتاد، به خودشان قول ميدادند كه از آن به بعد شيطنت و بازيگوشي بيش از اندازه را كنار بگذارند و با احتياط بيشتري رفتار كنند تا هم خودشان كمتر آسيب ببينند و هم ديگران را اذيت نكنند، اما انگار بعد از مدتي همه چيز را فراموش ميكردند و دوباره همان آش بود و همان كاسه...
يكروز ظهر كه بچهها سوار بر سرويس مدرسه به خانه برميگشتند، اميد، بيژن و سعيد حسابي سرويس را شلوغ كرده بودند و بي توجه به صحبتهاي آقاي مرادي كه ميگفت:«بچهها بشينيد، اينقدر ورجه وورجه نكنيد، جيغ و فرياد شما حواسم رو پرت ميكنه، يه وقت خداي ناكرده تصادف ميكنيم...» همين طوري بالا و پايين ميپريدند. به تمام بچههاي مدرسه بارها گفته بودند اگر ميخواهند تا رسيدن به خانه حوصلهشان سر نرود ميتوانند بازيهاي آرام مثل اسم و فاميل انجام دهند اما آن سه گوششان بدهكار نبود. وسط راه بود كه ناگهان سعيد و بيژن به هم برخوردند و عقب عقب رفتند و با صندلي راننده برخورد كردند و در يك چشم به هم زدن فرمان مينيبوس از دست راننده خارج شد و به شدت با درخت كنار خيابان برخورد كرد.
در اين اتفاق سعيد كه به جلوي ماشين پرت شده بود همراه آقاي مرادي با شيشه جلويي برخورد كرد و بقيه بچهها هم هر كدام يك جوري آسيب ديده بودند، اما در اين بين بيژن وسعيد كه سر پا بودند و تعادل مناسبي نداشتند از همه بيشتر آسيب ديده بودند. سر و صورت سعيد در اين اتفاق حسابي خوني شده بود.
بچههاي ديگر با اينكه هر كدامشان قسمتي از بدنشان درد ميكرد اما بهخاطر اينكه سر جايشان نشسته بودند آسيبی جدي نديده بودند، اما بيژن و اميد و سعيد به دليل شلوغبازي در سرويس حال مساعدي نداشتند. حادثه آن روز با رسيدن به موقع پليس و اورژانس به خير گذشت اما همه ميدانستند كه مقصران اصلي چه كساني هستند.
چند روز بعد از آن اتفاق سعيد، اميد و بيژن از بيمارستان مرخص شدند و به مدرسه رفتند و از همه بچههاي سرويس و خانوادههايشان عذرخواهي كردند. مدير مدرسه آنها را به خاطر اين كارشان تنبيه كرد. اين تنبيه براي هر سه آنها خيلي سخت بود، زيرا مدرسه هر سال براي دانشآموزان اردويي ميگذاشت كه حسابي به همه خوش ميگذشت اما آن سه امسال بهخاطر اشتباهاتشان نميتوانستند همراه دوستانشان به اردو بروند. آنها خودشان هم ميدانستند اين كمترين تنبيهي بود كه مدير براي آنها در نظر گرفته بود، زيرا آنها با شيطنتشان در حقيقت با جان خود و دوستانشان بازي كرده بودند.