کد خبر: 751124
تاریخ انتشار: ۱۱ آبان ۱۳۹۴ - ۱۶:۳۹
گفت‌وگوي «جوان» با همسر مدافع حرم شهيد فرشاد حسوني‌زاده
چندي پيش بود كه خبر شهادت حميد مختاربند و فرشاد حسوني‌زاده دو تن از يادگاران دفاع مقدس در سوريه به گوش رسيد.
صغري خيل‌فرهنگ

اين دو شهيد از رزمندگان خوزستاني بودند كه ياد و خاطره رزمندگان باصفاي خطه جنوبي كشورمان در دفاع مقدس را اين بار در مبارزه با سلفي‌ها در جبهه مقاومت اسلامي تداعي كردند. شهيد فرشاد حسوني‌زاده فرمانده اسبق تيپ صابرين و مسئول ستاد تيپ يكم حضرت حجت اهواز بود كه پس از 30 سال مجاهدت به آرزوي ديرينه خود در جوار حرم بي‌بي زينب كبري(س) رسيد. شهيد حسوني‌زاده در آخرين پيامك خود خطاب به همسرش نوشت: «خدايا به شير زناني همچون همسرم صبر عطا بفرما و همانند حضرت زينب(س)‌ جزو مجاهدين كربلا قرار بده». به پاس همراهي زنان مجاهد مدافع حرم با زينب موالي همسر و ناصر حسوني‌زاده فرزند شهيد فرشاد حسوني‌زاده همكلام شديم كه ماحصلش را پيش رو داريد.

 
همسر شهيد


موقعي كه با شهيد حسوني‌زاده آشنا شديد، ايشان در جبهه‌هاي دفاع مقدس حضور يافته بود؟

بله، سال 1362كه فرشاد به خواستگاري من آمد، اوج جنگ بود. من آن موقع 13 سال داشتم. البته ما سال 1364 با هم ازدواج كرديم. ايشان همان زمان از بچه‌هاي جبهه و جنگ بود. وقتي با هم صحبت كرديم، شرط اولش براي ازدواج اين بود كه من غير از اينكه در خدمت خانواده هستم، تعلق اصلي‌ام براي مردم است نه فقط مردم كشور خودم، بلكه كل مردم جهان. ايشان آن زمان 16 سال داشتند و من 14، 15 سال. مي‌گفت نمي‌خواهم در آينده از نبودن‌هايم شكايت كني و ناراحت شوي و من پذيرفتم و گفتم كه مي‌توانم. اين صحبت‌ها از يك نوجوان 16 ساله در آن شرايط و اوضاع جنگ چندان بعيد نبود. آنها براي اهتزاز پرچم اسلام در آن سوي مرزها مجاهدت مي‌كردند. شور انقلاب در وجود تك تك جوانان و نوجوانان موج مي‌زد. من مي‌دانستم كه با يك رزمنده جهادي ازدواج مي‌كنم كه هر لحظه احتمال شهادتش وجود دارد.

وقتي هم كه به خواستگاري من آمد مي‌دانستم كه بر حسب تكليفي است كه بر گردن دارد و بايد آن را انجام دهد. خيلي مقيد به انجام تكليف بود. تكليفي كه در هر سني بر او واجب مي‌شد و او به آن پايبند بود. نماز، روزه، مبارزه، جهاد و درنهايت شهادت رمز مردان مبارز بود. در مدت حضورش در جبهه بارها مجروح و شيميايي شد اما هرگز به دنبال تشكيل پرونده و... نرفت. برادرش فرامرز حسوني‌زاده در 19 سالگي در عمليات نصر 8 در كردستان به شهادت رسيد و فرشاد سال 1361 به عضويت رسمي سپاه پاسداران درآمد.

از 30 سال همراهي و زندگي با مردي بگوييد كه رزمندگي را پيشه ساخته بود. ثمره زندگي‌تان چند فرزند است؟

حاصل 30سال زندگي من با فرشاد دو پسر به نام‌هاي ناصر و روح‌الله و يك دختر است. اولين فرزندم را در سال 1366 به دنيا آوردم. خوب به ياد دارم كه فرشاد به خاطر عمليات فتح فاو در خانه نبود. من در نبودن‌هايش هرگز خسته نشدم، غصه نخوردم. ايشان اجازه نداد تا ما سختي نبودن‌هايش را حس كنيم. هر بار كه از خانه براي انجام مأموريت مي‌رفت، منتظر آمدنش نبودم. مي‌گفتم اين آخرين باري است كه او را مي‌بينم. امروز كه نگاه مي‌كنم به آن روزها حسرت مي‌خورم، سختي آن روزها برايم بسيار لذت‌بخش است. همواره همراهي‌اش كردم و تنها نگراني‌ام تربيت فرزنداني بود كه نزدم به امانت بودند و خدا را شكر همان شدند كه پدر از آنها انتظار داشت و ان‌شاءالله راه پدر را ادامه مي‌دهند.

دغدغه شهيد حسوني‌زاده چه بود؟ ايشان به عنوان يك همسر در خانه چه رفتاري داشتند؟

فرشاد مبارزي خستگي‌ناپذير بود و هيچ وقت خسته نمي‌شد. من تا امروز كلمه خسته شده‌ام را از زبانش نشنيدم. ارتباط خيلي خوبي با جوانان داشت و همواره من را به ارتباط با دختران جوان سفارش مي‌كرد. مي‌گفت با رفتار و كردارتان جوانان را به خود جذب كنيد و آنها را به حجاب و نماز تشويق كنيد. ايشان بسيار باايمان و بااخلاق بود. قبل از شهادت چند روزي را در كنار ايشان بودم. غذا مي‌پخت، شام و ناهار را مهيا مي‌كرد و من را مثل هميشه شرمنده خود مي‌كرد. مي‌گفتم: مهم اين است كه در كنار هم هستيم. براي چه زحمت ناهار و شام را مي‌كشي؟ اما حاج‌فرشاد مي‌گفت: من بايد براي مجاهدم غذا درست كنم. مي‌گفتم حاجي مجاهد تويي نه من! مي‌گفت شما هستيد كه سال‌ها ما را ياري مي‌كنيد.

سردار حسوني‌زاده دلتنگ ياران و همرزمان شهيد دوران دفاع مقدسش مي‌شد؟

نمي‌دانم چه سر و رازي در دلتنگي بچه‌هاي رزمنده دوران دفاع مقدس بود كه از قافله شهدا و دوستانشان جامانده‌اند و نمي‌توانند آرامش داشته باشند. آنها تنها منتظر اذن بودند، كه بروند و به داد مظلومان مسلمان برسند. بارها گريه و زاري و التماس‌هاي حاجي را به خدا مي‌شنيدم و معناي اين همه دلتنگي را نمي‌دانستم اما هر بار كه راهي منطقه مي‌شد و به خاك سوريه قدم مي‌گذاشت، شادتر از دفعات قبل باز‌مي‌گشت. حاجي شيميايي بود و گاهاً دردها امانش را مي‌بريد اما مي‌گفت فرصتي براي درمان و دكتر و... ندارم. اين دردها براي من شيرين است. شما نگران نباشيد.

كي متوجه شديد كه همسفر زندگي‌تان مي‌خواهد مدافع حرم شد؟

فرشاد دو سال و شش ماه در سوريه بود. وقتي متوجه شدم كه مي‌خواهد به سوريه برود، گفتم شنيده‌ام آماده‌اي و مي‌خواهي بروي، گفت: مخالفي؟ گفتم: نه اگر كاري براي خدا باشد من هم هستم و حاجي خدا را شكر كرد.

بچه‌ها نسبت به تصميم پدرشان و جهاد ايشان در آن سوي مرزها، عكس‌العملي نشان ندادند؟

دختر و پسر كوچك‌ترم براي رفتن پدرشان بي‌تابي مي‌كردند و مي‌گفتند پدر اگر تكليفي داشته تا امروز همه را انجام داده است ولي من به آنها گفتم اگر تكليف بر گردن كسي باشد، هميشگي است. زمان و انتها ندارد و همچنان ادامه دارد و پايان‌ناپذير است.

شما اگر از مرگ پدر مي‌ترسيد من به شما بگويم مي‌تواند در يك تصادف يا هر اتفاق ديگر پدر از بين شما برود. اگر قرار بر شهادت هم باشد شهيد مي‌شود. بگذاريد جهادش را بكند، ما كاري به شهادت نداريم. اگر شهيد شد، شهادت مزد جهاد خالصانه پدرتان بوده است.

چگونه از شهادت ايشان مطلع شديد؟

روزي كه خبر شهادتش را به من دادند در خانه تنها بودم. دلم مي‌خواست پرواز كنم، بال دربياورم. طعم شيريني شهادت فرشاد در دهانم بسيار مزه كرد. خيلي شاد بودم. نمي‌دانستم و دوست نداشتم آن لحظه‌اي را كه نبود ببينم و تنها به اين فكر مي‌كردم كه او به آن چه كه مي‌خواست رسيد. پيكرش را ديدم. پيكرش مثل شهداي عاشورا بود. چشمانش تخليه شده بود. انگشتانش قطع و ران پاهايش از بين رفته بود.

از آخرين حرف‌هايي بگوييد كه بين‌تان رد و بدل شد.

قبل از شهادت مي‌خواست به مرخصي بيايد كه گفت بايد بمانم. گفتم بمان جهادت را ادامه بده. به من گفت منتظرم نباش. گفتم نه، من سال‌ها است كه منتظر نيستم. هر بار كه رفتي خودم را براي شهادتت آماده كردم. گفت به روح‌الله پسر كوچكم بگو فكر كند از وقتي به دنيا آمده پدر نداشته است و دعا كن خدا از من راضي باشد. آخرين پيامي كه سردار براي من در گوشي ارسال كرد، اين بود: «خدايا به شير زناني همچون همسرم صبر عطا بفرما و همانند حضرت زينب(س)‌ جزو مجاهدين كربلا قرار بده». در آخر هم گفت اين بار اگر بيايم مرخصي مي‌گيرم و حسابي پيش بچه‌ها مي‌مانم. به قولش عمل كرد. مرخصي گرفت اما از خدا. حاجي صبح براي بچه‌هاي مدافع املت درست كرده بود و بيدارشان كرده و گفته بود كه آخرين املت را مي‌خواهم بدهم تا بخوريد. من ديگر برنمي‌گردم.

از اينكه همسرتان بعد از 30سال مزد مجاهدتش را گرفت، چه احساسي داريد؟

من از شهادت سردار به آرامش رسيدم. مي‌دانم چه بود و در دلش چه مي‌گذشت. مي‌دانم چه دردهايي مي‌كشيد. خيلي درد داشت از كساني كه از ولايت تبعيت ندارند. اين درد‌ها در دلش ماند. از حضرت زينب (س)‌ خواستم هر چه در دل همسرم است بدهد. من امروز پسرهايم را در اين راه مي‌دهم. امام حسن از علي‌اصغر، از علي‌اكبر، از قاسم از همه داشته‌هايش گذشت. همه چي را داد. بايد اسلام زنده بماند. من از حضرت زينب خواستم كه پسر‌ها ادامه‌دهنده راه پدر شوند و من شرمنده نشو م.

اما در اينجا مي‌خواهم از طريق روزنامه «جوان» به كساني كه گاهاً طعنه و كنايه‌هايشان از حضور نيرو‌هاي ما در سوريه و عراق دل خيلي‌ها را مي‌سوزاند بگويم كه: هر جا اسلام در خطر باشد ما همانجا هستيم. فرقي نمي‌كند جهاد كه فقط در ايران نيست. اسلام ناموس همه ما است. اينها هدف‌شان نابودي مسلمانان است. اينها براي تضعيف و تسلط بر ايران به سوريه و عراق آمدند. داعشي‌هاي تكفيري امروز همان ابوسفيان‌ها و شمر‌ها و ضدانقلاب‌ها و كساني هستند كه از سال‌ها براي نابودي اسلام برنامه دارند. ريشه همه آنها يكي است.

 

فرزند شهيد

نمي‌توانم 33 سال زحمتم را هدر بدهم

ناصر حسوني‌زاده فرزند شهيد حاج فرشاد حسوني‌زاده از افتخاري چون پدرش برايمان مي‌گويد: يكي از پاتوق‌هاي هميشگي پدر گلزار شهدا بود و زيارت عاشورا...

خودم شوق و ذوق شنيدن خاطرات و حرف‌هايش از دوران دفاع مقدس را داشتم و همواره با ايشان به مناطق عملياتي مي‌رفتم. پدر برايم رفيق بود، خيلي صميمي بوديم. الان اگر بخواهم از رفيق شهيدم برايتان بگويم اين است كه هرگز خسته نمي‌شد. همواره ما را اميدوار مي‌كرد و مي‌خواست كه در همه شرايط به خدا توكل كنيم. پدر خيلي در رفتار و اخلاقش گذشت داشت. به خواهر و برادرم مي‌گفتم كه بابا يك لحظه از فكر من خارج نمي‌شود چون او را در منطقه با نام ابوناصر صدا مي‌زنند.

وقتي به اهواز مي‌آمد، ليستي از ديدارها و ملاقات‌هايش با خانواده شهدا و بستگان آماده مي‌كرد تا كسي را فراموش نكند و صله رحم را به جا آورد. پدرم 33 سال شهادت را از خدا در ذكر قنوت‌هايش عاجزانه طلبيد. وقتي بچه‌ها مي‌گفتند بابا مي‌شود نروي سوريه، گفت نمي‌توانم 33 سال زحمتم را هدر بدهم. پدرم رفت تا اسلام را نجات دهد. جهاد پدر براي حضرت رقيه (س) ‌و زينب (س)‌ بود. او حرمين شريفين را ناموس خودش مي‌دانست. رفت تا دشمنان قسم خورده به خاك ما تعدي نكنند. آري اينگونه شهادت در سوريه پدر را به سمت خودش كشيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار