
خاله گفت:«خاله جان! من توي تهران غريبم، چه جوري برم؟» محمد گفت: «خاله جان! اين وانت رو بيمارستان داده به من كه با آن مسير بيمارستان تا خانه رو بيام و برم؛ نه بيشتر. تا اينجا مسيرم بود. بيشتر از اين گناه داره. بيتالماله.»
پياده شدند. براي خاله تاكسي دربست گرفت تا خانه پسرش.
شهيد دكتر محمدعلي رهنمون