کد خبر: 741673
تاریخ انتشار: ۳۰ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۰:۳۶
زندگي دانشجويي
گوشه خيابان نگه داشت و به خاله گفت:‌«خاله جان! پياده شو.»

خاله گفت:‌«خاله جان! من توي تهران غريبم، چه جوري برم؟» محمد گفت: «خاله جان! اين وانت رو بيمارستان داده به من كه با آن مسير بيمارستان تا خانه رو بيام و برم؛ نه بيشتر. تا اينجا مسيرم بود. بيشتر از اين گناه داره. بيت‌الماله.»

پياده شدند. براي خاله تاكسي دربست گرفت تا خانه پسرش.

شهيد دكتر محمدعلي رهنمون

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار