کد خبر: 741167
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۶:۴۹
آيا جلال آل‌احمد از پديده روشنفكري «گذار» كرد؟!
معروف است كه مي‌گويند جلال از روشنفكري گذار كرد و در آن متوقف نشد.
ايمان صفرآبادي‌فراهاني

شايد بزرگ‌ترين تأييد‌كننده‌ اين مدعا كتاب معروف «در خدمت و خيانت روشنفكران» باشد كه پس از مرگ آل‌احمد منتشر شد. اما بايد به اين قول معروف و مشهور نگاهي دوباره بيندازيم و ببينيم وقتي چنين گزاره‌اي را مطرح مي‌كنيم در حقيقت از چه چيز صحبت مي‌كنيم؟

روشنفكركيست؟

وقتي مي‌گوييم «جلال از روشنفكري گذر كرده است» چند مقوله داريم كه بايد آنها را بررسي كنيم. اول جلال است، دوم روشنفكري و سوم فعلي كه به جلال نسبت مي‌دهيم؛ يعني گذار. فعلاً به جلال نمي‌پردازم. ببينيم مدعي هستيم كه جلال از چه چيزي عبور كرده است. جلال از چه چيز عبور كرده است؟ از روشنفكري؟

روشنفكري چيست؟

آيا منظور ما از گفتن واژه «روشنفكري» در اين جمله‌ يك خطي، واژه انگليسي «Intellectualism» است؟ اينجا چند اما و اگر وجود دارد. همانطور كه جلال نمي‌دانست من نيز نمي‌دانم كه اين ترجمه مال چه كسي است و نمي‌دانم آيا مترجم متوجه تبعات چنين ترجمه‌اي از واژه‌ «Intellectualism» بوده است يا خير. اما آنچه ما امروز پيش خود مي‌بينيم تلقي از روشنفكري است كه با ترجمه تحت‌الفظي واژه اصلي متفاوت است. جالب اينجاست كه تلقي امروز ما از روشنفكري حتي ربطي به تركيب آن ترجمه هم ندارد. «Intellectualism» واژه‌اي بود كه به جرياني تعلق داشت كه اعتقاد به اصالت ذهن و فكر در امور داشت و در دوران رنسانس در اروپا شكل گرفت. روشنفكري غربي، مكتبي بود بر اساس سه اصل روش علمي(بيكن و دكارت)، رفاه و خوشبختي(مور) و فايده‌انگاري (بنتام) شكل گرفت. كاري به اينكه اين چه عقلي بود كه منجر به نهضتي شد كه ما امروزه آن را «Intellectualism» مي‌ناميم نداريم. كاري هم به زمينه‌هاي اجتماعي و تاريخي شكل‌گيري اين مفهوم چه در غرب و چه در ايران نداريم. بلكه مي‌خواهم ببينم تلقي ما از روشنفكري در كجاي اين پازل است و چه تصوري از آن داريم!

مترجم از كلمه «روشنفكر» براي ترجمه استفاده كرد و اين تا همين جا تبعاتي دارد. ديگر وقتي از واژه‌ روشنفكر استفاده مي‌كنيم چيزي در برابر آن نيز وجود دارد. كسي كه روشنفكر نيست؛ تاريك فكر است؟! آيا هركه در اين وادي نيست و اعتقادي هم‌راستاي روشنفكران ندارد تاريك‌فكر است؟ از ترجمه كه بگذريم، نكته ديگر اين است كه روشنفكر كيست؟ اين روشنايي در چه جهت است و چرا عده‌اي خودشان را روشنفكر مي‌نامند؟ اول اينكه روشنفكر (اگر به معناي آنچه در غرب ظهور پيدا كرد قائل باشيم) كسي است كه به قوه فكر و علم بيش از هر چيز اعتماد دارد. روشنفكر، شخص بيداري است كه شاهد و ناقد جامعه خود است و هر جامعه‌اي به چنين افرادي نياز دارد. روشنفكر در واقع ما را با خودمان مواجه مي‌كند و مانند آيينه‌اي ما را در برابر خودمان قرار مي‌دهد. روشنفكر در واقع چيزي شبيه به خرمگس جامعه است با اين تفاوت كه تنها خرمگس نيست و بايد فعال و پيشرو و راهبر در جامعه نيز باشد. روشنفكر بايد جامعه را از چند بلا حفظ كند؛ از بلاي منطقي نينديشيدن و تقليد، جزم و جمود و ناسازگاري عمل و نظر.

اما بازگرديم به جلال. روشنفكري كه جلال در كتابش به آن پرداخته چيست؟ جلال پس از آنكه در مقدماتي روشنفكري را در كنار آزاد‌انديشي و انقلابي‌گري از زبان ماركس و كامو ترجمه مي‌كند براي روشنفكري مد نظرش تعريفي ارائه مي‌كند: «روشنفكر كسي است كه فارغ از تعبد وتعصب و به دور از فرمانبري، اغلب نوعي كار فكري مي‌كند و نه كار بدني و حاصل كارش را كه در اختيار جماعت مي‌گذارد، كمتر به قصد جلب نفع مادي مي‌گذارد» اما كمي بعد و جلوتر شرايط روشنفكري يعني آنچه در ايران منورالفكري و بعدها روشنفكري ناميده شد را اينگونه ذكر مي‌كند: «فرنگ و مدرسه‌هاي آلافرنگ ما جوانان را براي زندگي در محيط‌هاي فرنگي (متروپل) مي‌پرورند و آن وقت ايشان را در حوزه‌هاي اجتماعات سنتي كه گرفتار استعمارند رها مي‌كنند... و اگر روشنفكري هم در چنين محيط‌هاي سنتي دوام بياورد، بيشتر نوعي جانشين عوامل استعماري است يا ديلماج ايشان و نه عضوي جا‌افتاده در جامعه سنتي» و بعد براي همين روشنفكران چند ويژگي را بر مي‌شمارد كه عبارتند از فرنگي‌مآبي، بي‌ديني و تظاهر به آن، درس‌خواندگي، بيگانه بودن نسبت به محيط بومي و سنتي و جهان‌بيني علمي داشتن.

روشنفكري، واژه استحاله شده

در ايران روشنفكري چيست؟ آيا آنچه امروز ما از روشنفكري مي‌فهميم همان است كه جلال مي‌فهميد؟ آيا روشنفكر (چه در زمان و زبان ما و چه در زمان و زبان جلال و هم دوره‌اي‌ها خود او) همان بوده است و مراد مي‌شده كه واژه‌اش معنا مي‌دهد؟ استعمار يعني طلب عمران و آباداني كردن و در ابتدا كه اين كلمه جعل شد دقيقاً براي همين معنا بود و نخبگان جامعه ما اين كلمه را براي استفاده از نيروي خارجي براي آباداني ايران استعمال مي‌كردند. اما بعدها معنايي معكوس در افواه پيدا كرد. واژه «روشنفكر» چطور؟ روشنفكري كه ما امروز از آن صحبت مي‌كنيم چه نسبتي با آن تعاريف ابتدايي دارد؟ چه نسبتي با فرنگي‌مآبي بودن و فكل كراواتي بودن دارد؟ روشنفكري كه ما از آن ما به ازاي بيروني در جامعه مي‎بينيم با اينها قرين است اما همه اينها نيست. آنچه ما ديده و مي‌بينيم در ايران نسبت با چپ بودن هم دارد و اكثر آن كساني كه به عنوان برجستگان روشنفكري صحبت مي‌كنند گرايش چپ دارند. اين هم در زمان جلال بوده است. اما امروز در كنار آنها هم روشنفكري امروز فكل كراواتي دارد كه به جاي فكل كراوات عينك كائوچويي كلفت به چشم مي‌زند و موي فرفري بلند مي‌كند و عكس «چه گوارا» اين طرف و آن طرف مي‌زند و در عين حال حامي تمامي جريان‌هاي ليبراليستي اقتصادي است و تظاهر به بي‌ديني و لاقيدي هم مي‌كند. بي‌پرده بايد گفت اينها انگلند، انگل روشنفكري. دور هم در كافه‌اي، پاركي يا حتي هر قبرستاني جمع مي‌شوند و ادا در‌مي‌آورند. اينها ادا هستند و البته چه كامران‌هايي كه در همين ادا و اطوار بودند و جستند و «مرتضي آويني» شدند. از همين انگل‌ها كه هر جرياني دارد و روشنفكري ايراني نيز از آن در امان نبوده و نيست و نخواهد بود كه بگذريم از چپ بودن روشنفكري در ايران به آن شكل گذشته خبري نيست چراكه در عرصه سياست تيم‌هاي مختلف ليبرال با لباس‌هايي متفاوت، عرصه را از ايشان گرفته‌اند و روشنفكران و رهبرانشان يا به سياق سياسيون تغيير موضع داده‌اند يا سكوت اختيار كرده‌اند. با آن تعاريف از ابتدا گفته شده هم روشنفكري ايراني كه در زمان جلال منفعل بود همچنان در انفعال خود هست و پشت سر جامعه حركت مي‌كند و نه آيينگي مي‌داند و نه آيينه‌داري براي اين عروس! يك بار ديگر بايد تأكيد كرد كه شرح حال گفته‌شده براي توضيح آن چيزي است كه تصور ما از روشنفكري است و در ايران بيشتر به چشم مي‌آيد. همه اين حرف‌ها براي واضح كردن اين مطلب است كه ما وقتي از نسبت جلال با روشنفكري مي‌پرسيم و سخن مي‌گوييم بايد بدانيم از نسبت با چه چيزي حرف مي‌زنيم و مراد خود را مشخص كنيم. مراد ما از روشنفكري تعريف غربي آن است؟ مراد ما تعريفي است كه جلال ارائه داده است يا منظور ما از روشنفكري صورت محقق آن است؟

دوم اينكه وقتي از «گذار» صحبت مي‌كنيم. مراد ما از اين كلمه چيست؟ منظور ما عدول است؟ منظور ما فرا رفتن است؟ منظور ما نفي است؟ منظور برگشت است؟ راستش را بخواهيد هر كس از اين واژه برداشتي مي‌كند و به قولي هر‌كس از ظن خود يار گزاره‌ مورد بحث ما مي‌شود. برخي «گذار» را به معناي خروج از روشنفكري و عدول از آن، در معناي منفي ياد مي‌كنند. يعني جلال در سير خود بازگشتي به عقب داشته است و از يك روشنفكر جامعه تبديل به يك فرد متحجر مدافع دين و روحانيت شده است. برخي از «گذار» معناي بازگشت را دريافت كرده‌اند كه يعني آل‌احمد بعد از دوره‌اي و طي كردن مسيري، دست از پا درازتر به دامان گرم دين و مذهب زمانه‌اش بازگشته، دست به نفي روشنفكري زده است و نه تنها خودش ديگر در زمره‌ روشنفكران نيست بلكه بر ضد آنهاست. اين دسته دوم البته اين را در مدح جلال مي‌گويند اما برايند عملي دو حرف اين مي‌شود كه انگار جلال آل‌احمد در تمام عمري كه از نجف بازگشت و به خليل ملكي و الباقي دوستان پيوست و به قول معروف در زمره‌ روشنفكران درآمد، كاري جز شراب‌خواري و ولنگاري و فكل‌كراواتي بودن نداشته است و بعد از اين متحول و مؤدب شده است و اگر كمي بيشتر عمر مي‌كرد احتمالاً به نجف و پاي درس صرف و نحو عربي بازمي‌گشت. هر دو يك معنا دارند. با اين تفاوت كه ما ارزش‌هاي تهي از معناي خود را بار ماجرا كرده‌ايم و يكي از ماجراي جلال، ظهور و سقوط جلال درآورده و ديگري ديو چو بيرون رود فرشته درآيد. اما از گذار مي‌توان معناي فرارفتن و رشد كردن را دريافت كرد. در اين معنا، معناي گزاره مورد بحث مي‌شود اينكه جلال از جايگاه روشنفكري فرارفته است و در فرادست به اينجا نگاه كرده است. براي روشنفكري، نقشِ روشنفكر را ايفا كرده است و آيينه‌داري‌اش را. اينجا آل‌احمد سيري دارد و به جايي رفته است فراتر از جناح‌بندي‌هاي رايج و در ديگري اتفاقاً مي‌خواهد بگويد كه جلال به همان سلكي درآمد كه ما پيش از آن در آن بوده‌ايم.

روشنفكر بود، روشنفكر ماند

اما برويم بر سر نسبت‌ها؛ «جلال» و «روشنفكري» و «گذار» از آن. جلال چه نسبتي با روشنفكري دارد؟ باز هم سؤال تكراري‌ام را به شيوه‌اي ديگر بگويم: جلال چه نسبتي با كدام نوع روشنفكري داشت؟ اگر از لفظ و معناي روشنفكري درگذريم و به همان «Intellectualism» اكتفا كنيم بايد بگويم جلال هيچ‌گاه از آن گذاري نكرده است. اگر بگوييم اين نهضت «Intellectualism» عقل خود بنيادي است كه براي همين عقل، بيش از هر چيز ارزش قائل است؛ نمي‌توان در جلال اين را ديد كه از اين مشخصه‌گذاري كرده باشد. آل‌احمد تا آنجا كه ما در آثارش مي‌بينيم چندان از اين امر گذار نكرده است. البته شايد از اين امر كه عقل بشر را برتر از تمام منابع معرفتي بداند كوتاه آمده باشد، شايد. اما جلال در آثارش همه به عقل و چشم خود بيش از هر چيز اعتماد مي‌كند و حتي چندان اعتقادي به تحقيقات در كتب و منابع هم از خود نشان نمي‌دهد. جلال طبق تعريف ابتدايي خودش از روشنفكري هم يك روشنفكر بود و گذاري نداشت. «روشنفكر كسي است كه فارغ از تعبد و تعصب و به دور از فرمانبري، اغلب نوعي كار فكري مي‌كند و نه كار بدني و حاصل كارش را كه در اختيار جماعت مي‌گذارد، كمتر به قصد جلب نفع مادي است». با اين تعريف جلال آل‌احمد يك روشنفكر بود چه آن زمان كه به دور از تعصب از دين پدري رو گرداند و چه آن زمان كه از حزب توده جدا شد و چه آن زمان كه غربزدگي يا سفر به ولايت عزرائيل را مي‌نوشت. به دور از تعصب و فرمانبرداري از هيچ‌كس هر آنچه مي‌ديد و فكر مي‌كرد را مي‌نوشت تا روشنگر باشد. اگر بخواهيم روشنفكري را در اين ببينيم كه فردي باشد كه جامعه خواب‌زده را تكاني بدهد و رو به بيداري ببرد و آيينه‌اي باشد جلوي روي جامعه‌اش، باز هم جلال همواره روشنفكر بوده است. جلال آل‌احمد مي‌گفت: «يكي، دو بار دوستان گفته‌اند و نوشته- و به صراحت- و چند بار جوان‌ترها ولنگيده‌اند و در پسله - كه فلاني چرا مدتي است قصه نمي‌‌نويسد و بعد اينكه چرا در هر مقوله‌اي قلم مي‌زند يعني كه لابد گمان كرده‌اند كه اين قلم تخصص دارد مثلاً در قصه‌نويسي و نه در ديگر مقولات. خواستم خيالشان را راحت كنم... ما در اين راهي كه مي‌رويم همه‌كاره‌ايم و هيچ‌كاره... ما به هر صورت مي‌نويسيم. تو اسمش را بگذار و نوعش را مشخص كن.» جلال چه آن موقع كه سه تار را مي‌نويسد و در چند داستان جامعه مذهبي را به نقد و چه آن زمان كه غربزدگي را مي‌نويسد و جامعه غربزده (البته معنايي كه خودش از غربزدگي فهميده) را به تصوير مي‌كشد و چه آن زمان كه در خدمت و خيانت روشنفكران را مي‌نويسد و عرياني لباس پادشاه روشنفكري در ايران را نشان مي‌دهد، به وظيفه روشنفكري خودش عمل مي‌كند. اينها كدامشان نشان از گذار از روشنفكري دارد؟ البته كه جلال با آن روشنفكري به قول خودش فكل كراواتي نسبتي ندارد و البته كه جلال از مشخصه‌هايي كه درباره‌ روشنفكري محقق در ايران از آن نام برده گذر كرده است. في‌المثل نگاه كنيد به مشخصه «بيگانه بودن با محيط بومي و سنتي». كدام نويسنده ايراني بيش از جلال روستاهاي ايران را گشته است؟ اصلاً كدام ايراني تك‌نگاري به دقت اورازان از روستاي پدر خود داده است؟ ايران‌گردي و شناخت ايران پيش‌كش. بله اگر مراد ما از روشنفكري آن جانشين استعمار در ايران باشد جلال اصلاً تمايلي به آن نداشت كه بخواهد از آن گذار كند.

جلال آل‌احمد را جناح‌بندي نكنيم. اگر بخواهيم جناح‌بندي كنيم و براي ياركشي‌هاي خودمان از او استفاده كنيم راه را به بيراهه رفته‌ايم. ما بگوييم كه او از روشنفكري عبور كرده است و عكس ريشوي او را روي جلد كتاب‌هايش چاپ كنيم و يكي ديگر هم بگويد كه جلال نقش پدرخوانده روشنفكران را داشته است و مانند سارتر در كافه مي‌نشسته و جوانان را دور خودش جمع مي‌كرده است و البته جلال را تا آنجا قبول دارد كه غربزدگي را ننوشته باشد يا نخواهد اشاره‌اي به آن بكند وگرنه او را جزو روشنفكران بدون دانش و تخصصي دسته‌بندي مي‌كند كه راجع به همه چيز حرف مي‌زند و ضد علوم انساني! هستند يا اينكه ديگري براي هرچه بيشتر جار زدن بي‌سوادي خودش دليل جاودانگي جلال را صرفاً غرب‌ستيزي! او بداند. گزاره‌ مبهم «جلال از روشنفكري گذار كرد» به درد همين جناح‌بندي‌هاي مبذول و ايدئولوژيك و سياست‌زده مي‌خورد.

اما جلال اهل و مرد گذار بود. اين را در تمام دوره‌هاي زندگي‌اش ثابت كرده است. گذار از خود و جامعه‌ خود. كاري هم نداشته است كه عده‌اي او را لامذهب بدانند و عده‌ي ديگري او را بي‌سواد. كار به كار اينها ندارد. جلال به دنبال گذار از خودش است و مدام از خودش در درجه اول گذار مي‌كند و اين بدانجا مي‌انجامد كه از جامعه‌اش گذار مي‌كند و نه عدول و نه نفي و نه بازگشت. جلال اصل سفر است و مسافر هيچگاه يكجا نمي‌ماند. اتفاقاً خوش سفر هم است و تو مي‌خواهي اسمش را گذار بگذار. مهم سفر است كه پايي مي‌خواهد كه اگر پايبند به جناح‌بندي و ياركشي باشي هيچ وقت نداري! و جلال آل‌احمد داشت.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها