عروسي يكي از آشنايان كه همين پارسال برگزار شد نمونه جالب از يك ازدواج ساده بود. يك ازدواج ساده دانشجويي كه سرو ته هزينه اين ازدواج براي دو طرف شايد كمتر از پنج شش ميليون تومان شد. يعني چيزي كمتر از وام ازدواج. تازه عروس و داماد معتقد بودند ميشود با كمتر از اين هم مراسم را برگزار كرد تا خداي ناكرده اسراف نشود.
در كنار اين عروس و داماد خوشبخت كه الان يك سالي ميشود زير يك سقف مشترك زندگي ميكنند عروس و دامادي را ميشناسم كه ماه گذشته مجلس عروسيشان را در يك مركز نگهداري از كودكان بيسرپرست در مشهد برگزار كردند. مراسمي كه در آن از موسيقيهاي زننده و خداي ناكرده رفتارهاي ناشايست خبري نبود. نه تنها بدون گناه، بلكه سراسر ثواب بود. مهمانان اصلي مراسم اعضاي خانواده و بستگان درجه يك عروس و داماد بودند كه روي هم رفته 70، 80 نفر ميشدند، اما بچههاي بيسرپرستي كه مهمان اين زوج بودند از همه خوشحالتر بودند و برق شادي و رضايت را ميشد در چهره تكتك آنها سر ميز شام ديد و از همه مهمتر دعاي خيري بود كه از سوي اين بچههاي يتيم بدرقه راه اين زوج براي ادامه زندگي ميشد.
در ذهنم مروري ميكنم و ياد ازدواج ساده ميثم ميافتم، طلبه جواني كه مجلس عروسياش به سادهترين شكل ممكن برگزار شد. دامادي كه تمام دارايياش يكي دو چمدان بزرگ كتاب و يك موتورسيكلت قديمي بود. ياد مراسم ازدواج ميثم ميافتم و ياد عروس خانمي كه بدون كمترين توقع پا در خانه اين طلبه جوان گذاشت و هيچ وقت مثل خيلي از دخترهاي ديگر فكر نكرد كه مردم چه ميگويند؟ زشته من آبرو دارم. نه، او به اين حرفها توجهي نكرد. براي همين است كه حالا وقتي اين عروس و داماد را ميبينم لبخند رضايت را ميتوان به درستي در چهره هركدامشان ديد.
خوب يادم است همان روزها وقتي با ميثم صحبت ميكردم ميگفت بالاخره ما مسلمانيم و اعتقاد داريم كه شيعه و دوستدار اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه(س) هستيم، بنابراين بايد به گونهاي زندگي كنيم كه شبيه سبك زندگي اين بزرگواران باشد. ميثم برايم ميگفت: «مگر عروسي حضرت علي و فاطمه به چه صورتي برگزار شد، غير از اين بود كه به سادهترين شكل ممكن بود؟ ما كه از امام اول شيعيان و از دختر رسول خدا بالاتر نيستيم، هستيم؟»
صحبتهاي ميثم را هيچ وقت فراموش نميكنم. هنوز به فكر ميثم هستم كه ذهنم ميرود به سمت عروسيهاي پرهزينه و گرانقيمت. ياد منوي گرانقيمت برخي از رستورانها، تالارها و باغ تالارها، ياد منوهاي 200، 300 هزار توماني. ياد عروس و دامادهايي كه عروسيشان ميليوني برگزار شد، اما فقط چهار ماه با هم زندگي كردند و جشن گرانقيمت و پرهزينه عروسي تضميني براي خوشبختي و تداوم زندگيشان نشد... و ياد عروسيهاي قديم ميافتم. منظورم از قديم يك قرن پيش نيست همين 30،20 سال پيش را ميگويم. عروسيهايي كه خيلي ساده برگزار ميشد. حياطهاي بزرگ محل برگزاري اين عروسي ساده بود. يك منزل با حياط بزرگ را در نظر ميگرفتند براي مهمانان خانم و يك حياط ديگر را در همان كوچه براي مهمانان آقا و گوشهاي از همين حياط هم ديگهاي غذا در حال طبخ براي مهمانان بود. بوي پلوي دم كشيده خوش عطر ايراني سرتاسر محله را پرمي كرد و صداي جشن و شادي و سرور در كل محله ميپيچيد و خانوادهها شاد و صميمانه دور هم جمع ميشدند و مراسم عروسي با شكوهي خاص برگزار ميشد.
يادش بخير حتي يادم است در آن عروسيها نماز جماعت اول وقت هم برگزار ميشد. عروسيهايي كه اين روزها خيلي جايشان خالي است. يادش بخير...