کد خبر: 739470
تاریخ انتشار: ۲۱ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۷:۰۰
گفت‌و‌گوي «جوان» با برادر جاويدالاثر يدالله فرضياني‌ارشد
يدالله فرضياني‌ارشد جوان 19 ساله‌اي بود كه سال 42 در تهران به دنيا آمد.
محبوبه قرباني

غيرت و مردانگي ‌او از همان دوران كودكي خودش را نشان داد، طوري كه وقتي در سنين نوجواني با ترور حجت‌الاسلام مخبر روحاني مسجد فاطميه توسط منافقين مواجه شد، خودش را سرزنش مي‌كرد كه چرا آن لحظه نبوده تا از جان حاج‌آقا محافظت كند. همين غيرت يدالله بود كه با شروع جنگ تحميلي او را به جبهه‌ها كشاند و طي يك عمليات با وجود زخمي كه برداشته بود آن قدر ايستاد و جنگيد تا اينكه جاويد‌الاثر شد. اما رازي كه در عاطفه مادر و فرزندي است كار خود را كرد و بعد از شنيدن خبر مفقودي يدالله، زبان مادر به خواندن قرآن باز شد تا سال‌هاي دلتنگي‌اش را با كلام الهي پر كند و به جاي صحبت با فرزندش با خدا سخن بگويد. اكرم غلامحسيني مادر يدالله در برگشت فرزندش بسيار مصمم و اميدوار است. گويا آيه آيه‌هاي اميد را مرور مي‌كند. به دليل كهولت سن اكرم خانم، مصاحبه زير را با عباس فرضياني‌ارشد برادر جاويدالاثر يدالله فرضياني‌ارشد انجام داديم. او در اين سال‌ها مونس تنهايي‌هاي مادر بوده است.

براي شروع ما را با خانواده‌تان آشنا كنيد.

عباس فرضياني‌ارشد هستم متولد 1348 اهل تهران، سه خواهر و سه برادر هستيم. يدالله متولد سال 42 بود و سال 61 مفقودالاثر شد. 33 سالي مي‌شود كه ما را چشم انتظار نگه داشته است. پدرمان فوت كرده و مادر همچنان چشم به راه فرزند است. مرحوم پدرم بركت سفره‌مان را با تلاش و زحمت فراوان فراهم مي‌كرد. وسيله كسب روزي‌اش اسب بود و چرخ، تا اينكه بر اثر تصادفي در حمل آهن پايش آسيب ديد و زمينگير شد. اما پدر و مادر هر دو بسيار احساس مسئوليت مي‌كردند و غيرت و عاطفه آنها در قبال فرزندان اجازه نداد بچه‌ها سختي را احساس كنند. پدر در منزل شكسته‌بندي مي‌كرد و مادر هم مشغول كار در خارج از منزل شد.

اغلب خانواده‌هايي كه رزمنده پرورش داده‌اند، رگه‌هاي ايمان و انقلابي بودن را از همان دوران طاغوت در خود داشتند، خانواده چطور بود؟

عقايد مذهبي و اصرار بر آن از طريق پدر به ما ارث رسيده بود. در زمان شاه خيلي از خانواده‌ها كافه مي‌رفتند اما پدر به خانواده ياد داده بود مسجد و هيئت را بر هر مكان ديگري ترجيح دهند. هيئتي به اسم يدالله هم‌اكنون به ارث رسيده كه ماحصل زحمات پدر و ديگران است. يدالله در اوايل انقلاب مرتب در راهپيمايي‌ها و مساجد بود. مادر هرچند نگرانش بود ولي اعتقاد زيادي به مسير و راه انقلاب و رهبر داشت به همين دليل ما را سرزنش نمي‌كرد. هميشه پدر توصيه مي‌كرد همان مقدار كه خدا روزي مقدر كرده است زندگي كنيد اگر بيشتر از آن توقع داشته باشيد مجبوريد با مال حرام سفره را پر كنيد. اين توصيه پدر نقش زيادي در زندگي‌ام داشت. من هم به فرزندانم خيلي اين نكته را سفارش مي‌كنم. بسيار بخشش داشت و فرد طمعكاري نبود. اگر كسي براي شكسته‌بندي مي‌آمد نرخي تعيين نمي‌كرد و مي‌گفت هرچقدر راضي هستيد و توان داريد من هم راضي هستم. اگر كسي پول نداشت مي‌گفت صلوات و فاتحه‌اي بفرستيد. پدرمان بسيار اهل عبادت و عاشق اهل‌بيت بود. هر چه داشت در دهه محرم خرج امام حسين(ع) مي‌كرد. يكي از اسب‌ها را هميشه در نقش ذوالجناح جلوي هيئت حركت مي‌داد. همين شد پدر بعد از سه سال جدايي از فرزند طاقت نياورد و روز تاسوعا به ديدار حق شتافت و روز عاشورا به خاك سپرده شد.

از خلقيات برادر بزرگ‌تان بگوييد.

يدالله در كل خانواده مثال نداشت و نخواهيم داشت. غيرت و مردانگي را از بچگي تا جواني داشت. هم كمك خرج خانواده بود هم مخارج تحصيلش را از موتوري كه داشت كسب مي‌كرد. آنقدر با تك تك افراد خانواده صميمي و نزديك بود كه حرف دل اعضاي خانواده را نگفته مي‌خواند و ناراحتي خواهرانش را نمي‌توانست تحمل كند. مرتب به خواهرها سر مي‌زد و رسيدگي مي‌كرد. اين مرام را از خانواده به جبهه برد و با غيرت و مردانگي تا آخر ايستاد. يدالله در مسجد فاطميه فعاليت مي‌كرد. آقاي مخبر روحاني مسجد بود كه ترور شد. برادرم خيلي خودش را سرزنش مي‌كرد مي‌گفت چرا من نبودم تا از جان حاج‌آقا مخبر محافظت كنم.

از همان حضور در مسجد و بسيج راهي جبهه شد؟ از ماجراي مفقودي‌اش بگوييد.

اوايل انقلاب سر كوچه ما سنگر درست كرده بودند و يدالله شب‌ها پست مي‌داد. سرشيفت بسيج شده بود. وقتي مي‌آمد منزل و از تلويزيون صحنه‌هاي جنگ را مي‌ديد خيلي حسرت مي‌خورد. سنش طوري بود كه نمي‌توانست از پدر و مادرم اجازه بگيرد. كمي كه از سنش گذشت شروع به بهانه گرفتن كرد. خودخوري مي‌كرد، غذا كم مي‌خورد و مي‌گفت دشمن دارد پيشروي مي‌كند و من نبايد اينجا باشم. خيلي تلاش كرد تا پدر و مادر راضي شوند و بالاخره سال 61 اعزام شد. يدالله در بسيج همه دوره‌هاي آموزشي را ديده بود به همين دليل مستقيم به شلمچه براي شركت در ادامه عمليات بيت‌المقدس اعزام شد. در كشاكش عمليات دشمن پاتكي مي‌زند كه احد حامدي‌اصل از دوستان يدالله شهيد مي‌شود و برادرم جراحت‌هايي برمي‌دارد، ولي هر چه اصرار مي‌كنند صحنه نبرد را ترك نمي‌كند، پانسماني سطحي مي‌شود و برمي‌‌گردد به خرمشهر. طبق گفته‌هاي دوستانش، برادرم آزادي خرمشهر را هم مي‌بيند. هر چه اصرار مي‌كنند يدالله برگردد قبول نمي‌كند. عراقي‌ها باز حمله مي‌كنند كه خرمشهر را پس بگيرند. همرزمانش مي‌گويند موشكي باعث افتادن فاصله بين نيروها مي‌شود و در اثر آن يدالله مفقود مي‌شود.

از روزهاي چشم به راهي مادر بگوييد.

هنوز لباس‌ها و وسايل يدالله در اتاق است. حتي مادر موتور يدالله را در اتاق نگه‌داشته به اميد روزي كه برگردد. خانواده همچنان مادر را در آن حال و هوا حفظ مي‌كند. مادر از دوري فرزندش گاه‌گاهي در خودش است و به فكر مي‌رود. گاهي هم مي‌گويد لقمه در گلويم گير كرده، آخه يدالله من گرسنه است. اميدوار است يدالله برگردد. البته مادر هميشه سعي دارد روزها جلسات قرآن را ترك نكند و خودش را با اعتقادات محكمش حفظ كرده است. زيارت قبور شهدا در بهشت زهرا(س) هم از عادات مادر است.

گويا برادرتان تلاوت قرآن را به مادر هديه داده است. چطور اين اتفاق افتاده است؟

زماني كه برادرم عازم شد مادر اصلاً سواد نداشت و قرآن خواندن را نمي‌دانست. وقتي خبر جاويدالاثري يدالله را آوردند به صورت معجزه‌آسا شروع به خواندن قرآن كرد. ياد روزي افتادم كه مادر بيرون منزل كار مي‌كرد و يدالله گفت روزي بيايد كه تلافي كنم... الحق كه برادر خوب تلافي كرد و مزد تلاش مادر را به خوبي داد.

با توجه به فداكاري‌هاي يدالله چه وظيفه‌اي را بر دوش احساس مي‌كنيد؟

روزي آنها در مسير حق قدم برداشتند و آبروي ما شدند امروز ما هم بايد آبروي آنها را حفظ كنيم. وظيفه داريم از آنها براي فرزندانمان بگوييم تا يادشان در د‌ل‌ها و نسل‌ها باقي بماند. سرمان را بالا مي‌گيريم كسي را الگو قرار داده‌ايم كه هميشه موجب افتخار و سربلندي‌مان شده است. ما ياد گرفته‌ايم كه وطن آبرو و ناموس ماست. بايد از آن دفاع كنيم. ما منتظر نيستيم كه جنگ شود ولي اگر جنگ شود دشمن منتظر پاسخ ‌قاطع‌مان باشد چون ما مي‌آييم.

اگر روزي برادرتان برگردد، دوست داريد چطور برگردد؟

خيلي سخت مي‌شود پاسخ داد ولي بايد واقع‌بين بود. منتظرش هستم. ته دلم و احساسم مي‌گويد يدالله هست. دوست دارم قهرمانانه برگردد.

كدام اخلاق برادر براي شما در زندگي الگو است؟

صبوري و دلسوزي. غيرت، مردانگي و مصمم بودن در تصميماتش. به‌خاطر همين وقتي زخمي شد برنگشت و تا آخر ادامه داد.

سخن آخر...

پدر و مادر‌مان در تربيت فرزندان خوب تلاش كردند. به حمدالله طوري زندگي كرده‌ايم كه شرمنده نباشيم. در محله روي خانواده ما طوري ديگر حساب مي‌كنند همه اين آبرو را اول از خدا بعد از ايثار و دعاي يدالله داريم. مادرهاي چشم به راه و خانواده‌هاي آنان با ديگر خانواده‌هاي دفاع مقدس متفاوت هستند. اميدوارم روزنه‌هاي اميد را بخصوص در مادران و با رفتار و گفتارهايمان درخشان‌تر كنيم و آنها را آزرده خاطر نكنيم. جاويدالاثرها حتماً مي‌آيند و ما همچنان چشم به راهيم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار