کد خبر: 738160
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۵:۲۰
مروري بر زندگي و مجاهدت‌هاي دكتر مهدي نودهي در گفت‌وگوي «جوان» با فرزند شهيد
عروج برخي از جانبازان، اين گنجينه‌هاي مجروح جنگ، آن قدر آرام و مظلومانه صورت مي‌گيرد كه وقتي خبر پرواز‌شان را مي‌شنويم تنها شرمندگي است كه از اين همه بي‌خبري نصيب‌مان مي‌شود.
عليرضا محمدي

شهادت جانباز 70 درصد دكتر مهدي نودهي در يازدهم تيرماه 1394، يكي از همين عروج‌هاي مظلومانه است كه خيلي دير خبرش به دست‌مان رسيد و براي كاستن از بار شرمندگي‌مان گفت‌و‌گويي را با دانيال نودهي فرزندش ترتيب داديم. اما با شنيدن مختصري از زندگي دكتر مهدي نودهي، با رزمنده‌اي خستگي‌ناپذير آشنا شديم كه پس از نيل به مقام جانبازي از پا ننشست و با وجود مشكلات متعددي كه داشت، 23 سال در سنگر تحصيل كوشيد تا اينكه هنگام شهادت يكي از پزشكان سرشناس و متخصص در رشته راديولوژي در استان خراسان شمالي بود. گذري بر زندگي اين شهيد نخبه كشورمان را پيش رو داريد.
 

موسم رزمندگي پدرتان از چه زماني آغاز شد و چطور جانباز شدند؟

پدربزرگ من مرحوم محمدحسن نودهي از مدافعان سرسخت نهضت اسلامي امام خميني(ره) در شهر زادگاهش بجنورد بود. ايشان بعد از پيروزي انقلاب و شروع جنگ تحميلي، با آنكه در سنين ميانسالي بود، بسيجي‌وار به جبهه مي‌رود. بعد از اينكه پدربزرگم فراغتي از جنگ مي‌يابد، پدرم عزم رفتن مي‌كند و در دوران خدمت سربازي به لشكر 28 پياده كردستان مي‌پيوندد و دو سال تمام در مناطق جنگي خدمت مي‌كند. تنها 20 روز مانده به پايان خدمتش هم در سال 65 و در منطقه پنجوين از ناحيه هر دو پا مجروح مي‌شود. پدرم تعريف مي‌كرد به اتفاق هفت نفر از همرزمانش بودند كه گلوله خمپاره‌اي ميان‌شان منفجر مي‌شود. هفت همرزم پدر شهيد مي‌شوند و تنها ايشان زنده مي‌مانند. البته با دو پاي مجروح كه به تشخيص پزشكان هر دو پاي ايشان از بالاي زانو قطع مي‌شود.

اين اتفاق كه در اوايل جواني پدرتان رخ داده بود، قاعدتاً از نظر روحي لطمه زيادي به ايشان وارد مي‌كند؟

بله همين طور هم بود. عمويم تعريف مي‌كند وقتي كه پاي پدر قطع مي‌شود، در همان بيمارستان همه خانواده‌گريه مي‌كنند و به شدت ابراز ناراحتي مي‌كنند. خصوصاً مرحوم پدربزرگم كه حتي نمي‌خواسته اجازه بدهد پاهاي پدر را قطع كنند و پزشكان چون احتمال سرايت عفونت زخم‌ها به كل بدن را مي‌دادند، به اصرار رضايت قطع پاها را مي‌گيرند. عمويم تعريف مي‌كند كه وقتي ما پيش پدرت گريه مي‌كرديم، ايشان ما را دلداري مي‌داد و مي‌گفت هنوز دستانم سالم است و مي‌توانم با آنها كار كنم. پدرم با آن روحيه رزمندگي‌اش را حفظ كرده بود، اما به هرحال آن زمان تنها 21 سال داشت و چند ماه طول مي‌كشد تا بتواند روحيه خود را بازسازي كند و بالاخره تصميم مي‌گيرد حقيقت را پذيرفته و زندگي‌‌اش را با ادامه تحصيل پربارتر كند.

تصميم براي ادامه تحصيل يك طرف قضيه است و تحمل سختي‌هاي اين مسير با دو پاي قطع از بالاي زانو طرف ديگر قضيه. چطور از پس اين كار برمي‌آيند؟

قطعاً اتخاذ چنين تصميمي به اين راحتي‌ها هم نبود. آن وقت‌ها خانواده ما هنوز در بجنورد زندگي مي‌كردند و وقتي پدر مي‌خواهد ادامه تحصيل بدهد ناچار مي‌شود به مشهد برود. سال 66 ايشان با مادرم ازدواج مي‌كنند و اواخر همين سال برادر بزرگم داوود به دنيا مي‌آيد. همان سال 66 نيز پدر با يك همسر جوان و نوزادي كه داشتند به شهر غريبي نقل مكان مي‌كند و درسش را شروع مي‌كند. قبل از هر كاري هم تصميم مي‌گيرد كه به جاي ويلچرنشيني با پاهاي مصنوعي حركت كند. استفاده از پاهاي مصنوعي قديمي با وزن بسيار بالا و استانداردهايي كه اكنون ديگر در دنيا منسوخ شده كار سختي بود. (هرچند پدرم تا زمان شهادتش هم با همين پاهاي مصنوعي قديمي سر مي‌كرد) اين طور بگويم كه پدر سال 66 از پاهاي مصنوعي شروع به استفاده كرد، اما عادت كردن به آن و كنار آمدن با مشكلاتي چون تاول زدن پاها و عفونت‌هاي حاصله و... تا سال‌ها طول كشيد. من متولد 69 هستم و تا به چهار يا پنج سالگي برسم سال 74 بود. حتي همان زمان يادم است وقتي ايشان از دانشگاه به خانه مي‌آمد، تا مي‌رسيد پاهاي مصنوعي را درمي‌آورد و جاي تاول‌هايش پماد مي‌زد و بسيار درد مي‌كشيد. شايد بتوان گفت يك دهه طول كشيد تا پدر بتواند به شرايط پاهاي مصنوعي عادت كند. نه اينكه مشكلش به كلي برطرف شود، بلكه تنها به دردش عادت كرده بود.

رشته تحصيلي ايشان چه بود و تا چه مقطعي ادامه دادند؟

ابتدا پدرم در رشته پزشكي عمومي ادامه تحصيل مي‌دهد و سپس دوره تخصصي را در رشته راديولوژي مي‌گذراند. اما به دليل مشكلات جسمي و همين طور مسائلي كه براي پدربزرگ و مادربزرگم پيش آمد، 23 سال دوره تحصيل شهيد طول مي‌كشد. پدرم سال 89 امتحان پريبورد را مي‌دهد و مجوز تأسيس مطب را مي‌گيرد. در حالي كه از سال 87 و به خاطر وخامت حال پدربزرگم، ايشان دوباره از مشهد به بجنورد مي‌رود. نهايتاً پدربزرگ‌مان سال88 فوت مي‌كند. پدر همچنان در بجنورد مي‌ماند و سال 90 نيز مطبش را در آنجا داير مي‌‌كند. در همين سال 90 از سوي دانشگاه علوم پزشكي بجنورد دعوت به تدريس مي‌شود و دو ترمي را هم در آنجا تدريس مي‌كند. اما بي‌مهري‌هايي نسبت به شهيد صورت مي‌گيرد كه با وجود اعلام علاقه دانشجويان و دادن لوح تقديري به ايشان از سوي دانشجويان‌شان، پدر از ادامه تدريس انصراف مي‌دهد و همزمان در درمانگاه بخش آشخانه در 35 كيلومتري بجنورد مشغول مي‌شود. پدرم عضو نخبگان بنياد شهيد نيز بود.

پدرتان روحيه رزمندگي را تا چه حدي در خودش حفظ كرده بود؟

همين تلاشش براي كار و ادامه تحصيل از روحيه رزمندگي‌اش نشأت مي‌گرفت. وقتي كه ايشان از طرف يكي از دوستانش به كار در درمانگاه آشخانه دعوت شد، آنجا يك بخش محروم بود كه كيلومترها از بجنورد فاصله داشت. اما پدر با وجود آنكه با افتتاح مطبش مشكل مالي هم نداشت به خاطر كمك به محرومان آن منطقه يك روز درميان عصرها بعد از تعطيل كردن مطبش به آشخانه مي‌رفت و تا نيمه‌هاي شب در آنجا مي‌ماند و وقتي به خانه برمي‌گشت ساعت به يك بامداد هم مي‌رسيد. يعني يك جانباز 50 و چند ساله از هشت صبح تا يك شب سرپا بود و كار مي‌كرد. اين چيزي غير از حفظ روحيه رزمندگي نيست.

پس پدر شما به عنوان يك پزشك جانباز در امور خير هم شركت داشت؟

بله، شهيد به منشي مطبش گفته بود هيچ كس را به خاطر فقر و نداشتن پول رد نكنيد. خودم بارها شاهد بودم هر كس به مطب‌شان مي‌آمد و عنوان مي‌كرد بي‌بضاعت است، پدر وجهي از او دريافت نمي‌كرد. يك بار خود شهيد تعريف مي‌كرد پيرمردي به مطب‌شان آمده و با عصبانيت به منشي گفته بود من پول ندارم ولي دكتر بايد من را ويزيت كند. منشي هم به پدر مي‌گويد يك پيرمردي آمده و انگار از شما طلبكار است. پدرم با خوشرويي با پيرمرد حرف مي‌زند طوري كه شرمنده مي‌شود و مي‌گويد: نه اينكه نخواهم پول‌تان را ندهم بلكه بعداً پرداخت مي‌كنم. پدر هم مي‌گويد من از نيازمندان وجهي دريافت نمي‌كنم و پيرمرد را هم مجاني ويزيت مي‌كند. بعد از شهادت پدر وقتي گاوصندوق درون مطبش را باز كرديم، ديديم حدود 10 بچه يتيم را تحت سرپرستي گرفته و ماهانه مبلغي را به حساب آنها واريز مي‌كرده است. بدون اينكه ما به عنوان فرزندانش از اين موضوع باخبر باشيم.

خصوصيات بارز اخلاقي شهيد چه بود؟

صبر و خوش اخلاقي و پشتكارشان براي من الگوست. كودكي‌هايم را به ياد دارم كه پدر پا به پاي ما در موقعيت‌هاي مختلف حضور داشت و اگر بهانه‌گيري مي‌كرديم و مثلاً در خريد يك لباس از اين مغازه به آن مغازه مي‌رفتيم، ايشان صبر مي‌كرد و با وجود مشكل پاهايش با خوش‌اخلاقي همراهي‌مان مي‌كرد. پدرم روي اعتقادات مذهبي‌اش هم محكم مي‌ايستاد و هميشه به ما ياد مي‌داد هر كاري مي‌كنيم، حتي اگر درس مي‌خوانيم براي رضاي خدا باشد و هميشه از ما مي‌خواست در زندگي‌مان به هيچ كس ظلم نكنيم و خيلي از روي اين موضوع به ما تأكيد داشت.

شهادت‌شان چطور رقم خورد؟

ظاهراً رگ‌هاي ايشان به دليل كم‌تحركي كه از عوارض جانبازي‌شان بود، مي‌گيرد و همين هم باعث سكته قلبي‌اش مي‌شود. طوري كه روز شهادت سه سكته را در عرض چند ساعت رد كرده بود. يازدهم تير كه ماه رمضان هم بود، ايشان بعد از سحري احساس مي‌كند اتفاقاتي در شرف رخ دادن است و چون خودش هم پزشك بود، تشخيص مي‌دهد كه مشكل از قلبش است. به هرحال وقتي به ما خبر دادند و از مشهد به بجنورد رفتيم، حال پدر واقعاً وخيم شده بود. دكتر افتخارمنش از هلال احمر بجنورد با هلال احمر تهران تماس مي‌گيرد تا مجوز اعزام يك هلي‌كوپتر از مشهد براي انتقال پدر به آنجا داده شود اما متأسفانه اين مجوز داده نمي‌شود و مجبور شديم با آمبولانس ايشان را به مشهد ببريم. من و برادرم داوود داخل آمبولانس بوديم. به دليل سرعت‌گيرهاي توي جاده و پستي و ‌بلندي‌هايي كه بود، هر بار كه آمبولانس تكان شديدي مي‌خورد حال پدر بدتر مي‌شد. به هرحال ايشان را به بيمارستان جوادالائمه(ع) مشهد رسانديم، اما ديگر كار از كار گذشت و با پاره شدن رگ آئورت قلب پدر، ايشان به شهادت مي‌رسد.

نظر شما در خصوص نحوه شهادت مظلومانه پدرتان چيست؟

اينها يادگاران جنگ هستند. يادگاران ارزشمندي كه بايد براي نسل‌هاي آتي حفظ شوند. پدرم جانبازي بود كه سال‌ها كوشيد تا درسش را بخواند و با ديد خيرخواهانه‌اي كه داشت مي‌توانست براي مردم محروم بجنورد و آشخانه و ساير نقاط كشورمان سال‌ها خدمت كند، اما نمي‌دانم چرا مسئولان هلال احمر تهران با اعزام هلي كوپتر مخالفت كردند و آن شرايط در انتقال ايشان به مراكز مجهزتر مشهد پيش آمد. به نظر من نبايد يادگاران دوران جنگ را اين طور راحت از دست بدهيم و بعد افسوس‌ بخوريم. همين الان براي اينكه ميداني در بجنورد به نام پدر شود با حاشيه‌هاي بسياري روبه‌رو شده‌ام. در خصوص پاهاي مصنوعي‌اش من خيلي تلاش كردم تا حداقل يك جفت پاي مصنوعي سبك‌تر و جديدتر براي ايشان تهيه كنم. اما نشد كه نشد. پاهاي مصنوعي ايشان شايد هر دو باهم 20 كيلو وزن داشتند. ايشان 28 سال تمام سنگيني اين پاها را با خود كشيد و عاقبت هم آن طور مظلومانه شهيد شد. حالا ايشان ديگر دردي نمي‌كشد، اما مسئولان نمي‌خواهند براي جانبازان ديگر كاري انجام دهند؟

 

 
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۳۶ - ۱۴۰۳/۰۳/۱۵
0
1
من یک روز کودک ۶ ماهه ام را به تمام سونوگرافی های بجنورد بردم و فقط ایشان تشخیص دادند که کلیه بچه سنگ دارد.بقیه دکترها گفتند بچه مشکلی نداره ولی بعداز۱هفته یک سنگ ۲ میلی متری دفع شد. خدا رحمتشون کنه
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار