
هفتههاي پراضطرابي را ميگذرانم. اضطرابي كه تمام جوانب زندگي من را تحت تأثير قرار داده است؛ يك بلاتكليفي و بيخبري. قرار است خودم هم پيگيري نتيجه كار را نكنم. اطرافيانم ميگويند صلاح در اين است كه تو زنگ نزني. پس منتظر ميمانم. بالاخره روز موعود فرا ميرسد و با من تماس ميگيرند و قرار فردا ساعت 8 شب را با من ميگذارند. باز هم حرفي نميزنند.
دليل اين سكوت را نميدانم. مجبورم منتظر بمانم تا ببينم چه خوابي برايم ديدهاند. امروز عجيب ساعتها به كندي ميگذرد. خوشبختانه روز شلوغي دارم و گذر كند لحظهها آزارم نميدهد. ساعت 6:30 عصر پسرم را از كلاس فوتبال برميدارم و با عجله به خانه برميگردم تا بتوانم بدون تأخير به قرارم برسم. چرا اينقدر دلشوره دارم؟ چقدر حالم بد است، ولي تمام تلاشم را ميكنم كه اين استرس و اضطراب در چهرهام مشخص نباشد. آماده ميشوم و با ماشينم به محل قرار ميروم. خوشبختانه به موقع به محل قرار ميرسم، از ماشين پياده شده و به آن سمت خيابان نگاه ميكنم «دفتر املاك عدالت». قدم هايم را محكم برميدارم و با گفتن بسمالله در بنگاه املاك را باز ميكنم.
خانم و آقاي صاحبخانه در بنگاه نشستهاند و با ديدن من به احترامم از جاي خود بلند ميشوند. بعد از سلام و احوالپرسي آقاي صاحبخانه از مسئول بنگاه ميخواهد قرارداد تمديد اجاره خانه را بياورد تا امضا كنيم. باز هم حرفي از بالا بردن نرخ اجاره نميزنند. چرا چيزي نميگويند؟ مگر عرف اين نيست كه حتي اگر قرار باشد مبلغي حتي ناچيز به اجاره بها اضافه كنند از قبل اطلاع بدهند؟! از قبل كه نگفتند پس چرا الان هم چيزي نميگويند!؟ به ياد روز اولي كه با اين خانم و آقاي جوان آشنا شدم ميافتم كه در اوج نااميديام، آپارتمانشان را به من اجاره دادند. باز هم آن روز درحال تكرار است. حالا هم هيچ روزنهاي نيست حتي از حالات چهره و نوع صحبتشان هم نميتوانم پي به موضوع ببرم. آقاي مسئول بنگاه از صاحبخانه ميپرسد مبلغ اجاره براي امسال را چقدر بنويسم؟ خوشحال ميشوم كه بالاخره يك نفر اين سؤال را ميپرسد، ولي احساس ميكنم نبضم نميزند و نفسم حبس شده است. فقط چشم به دهان آقاي صاحبخانه دوختهام و منتظر شنيدن مبلغ اجاره هستم. چه لحظههاي نفسگيري؟! چرا چيزي نميگويد؟ بالاخره دهان باز ميكند و ميگويد: «همان مبلغ پارسال». متعجب نگاهش ميكنم، نكند اشتباه شنيدهام. مسئول بنگاه ميپرسد: «يعني نميخواهيد مبلغي روي اجاره امسال بذاريد؟» خانم صاحبخانه نگاهي به من ميكند و ميگويد: «نه! ما از اين خانم راضي هستيم و برايمان مستأجر خوبي بودهاند چرا بايد اجاره را زياد كنيم. همان مبلغ قبلي كافي است.»
از خوشحالي در پوست خودم نميگنجم. با زباني الكن و قاصر تشكر ميكنم و از ته دل برايشان بهترينهاي دنيا را ميخواهم و ميدانم كه خدا در آن لحظه و در آن جمع كوچك ما حضور دارد و صداي قلب من را ميشنود.
هنوز هم هستند انسانهايي كه روح بزرگي دارند و تنها به فكر منفعت خود نيستند. مشكلات ديگران را درك ميكنند و تمام تلاششان را بهكار ميگيرند كه باري از روي دوش ديگران بردارند. چقدر خوب است قدر آنان را بدانيم و سپاسگزارشان باشيم.