پدر، باز هم با عصبانيت از اتاق كار پسرش بيرون آمد و در حالي كه با خودش غرولند ميكرد، در راه هم پشت سرش نبست و پسر كه حرفهايش را زده بود، دنبالش تا دم در آمد و با التماس گفت: «تو را به خدا بابا! ناراحت نشيد. بگذاريد بروم برايتان ماشين بگيرم. . . »
و پدر ديگر رفته بود. داشت توي راه با خودش حرف ميزد كه آخر مرد حسابي! چرا برايت تجربه نميشود؟ يكبار از او چيزي خواستي، به تو نداد، چرا باز يكدفعه ديگر تكرار ميكني؟ يادته مادرش توي راه با يك عالمه بار مانده بود و وقتي مجتبي رسيده بود، گفته بود: «همين جا بايستيد تا من بروم موتور سپاه را توي خانه بگذارم و موتور بابا را بردارم بيايم كمكتان.»
مادرش با چه آب و تابي اين قصه را حكايت ميكرد. به پسرش افتخار ميكرد. حالا تو رفتي به او ميگويي: «بنزين بده بريزم توي موتورم؟»
بعد، يادش آمد كه آن بسيجي خنديده بود و گفته بود:
- كجايي حاج آقا! اين پسر تايد خريده گذاشته تو كمدش كه از تايد سپاه براي شستن لباسهاش استفاده نكنه، آن وقت شما ميگويي بنزين سپاه را بده بريزم توي موتورم؟
صداي پسرش هنوز در گوشش بود كه ميگفت:
- اگر اين كار را بكنم، تا وقتي بروي و برگردي، ملائك هم شما را لعنت ميكنند هم من را.
شهيدمجتبي تهامي