
روانه حج ميشدم در راه رهگذري ديدم، مرا گفت: اي بايزيد! كجا ميروي؟ گفتم: به مكه! گفت: آن را كه ميطلبي در بسطام رها كردي و تو اين را نميداني! او را ميجويي، حال آن كه او از رگ گردن به تو نزديكتر است! ذيالقعده كه ميرسد به قاعده عاشقي دلها ميرود دلبرستان، عربستان براي خودشان، آنجا براي ايران آباديها، دهكده دلبران است كه خيالش عقل و هوش را از سر انسان ميبرد، آنجا عشق، اول، حرف آخر را ميزند و پاي عقل ميلنگد، در سرزميني غير ذيزرع، عقل پايش شكسته ميشود و عشق دست عقل را از پشت بسته! سرزميني كه قحط گل و بوته است، اما تا دلت بخواهد آسمانش شقايقپرور است، ذيالقعده كه ميشود يك حاجي به جسم به كوي دوست ميرود و صد قافله دل درپي او كوچه گرد پس كوچههاي بنيهاشم ميشود! موسم حج دوره خواب و خيال عاشقي است كه بايد به غنيمت شمردش.
اي قوم به حج رفته بخوانيد!حاجي! تو بايد از غروب غمانگيز بقيع تا طلوع صبح ظهور، بينالحرمين پرسه بزني، شام، باب جبرائيل هم سفره فرشتهها شوي! خوسبيدن كه خانه خودت هم هست و شايد بالشش هم نرمتر! رياضت ميخواهد، اما روزها را در روضه بگذران كه رياضي از جنت است! حالا كه رسيدي به بهشت بقيع خوب نفس بكش، آنجا ترانزيت قرب خداست كه تا قاب قوسين هم راه دارد، براتش يك قاشق اخلاص ميخواهد و كمي رها شدن از دنياي دني!
حاجي! تو بايد در انتهاي صفا، مصفا شوي، تا مصطفاي زمين و آسمان به امتش مباهات كند، حاجي! تو بايد در روزهاي آخر از سوار شدن بر ارابههاي غفلت دم در هتل بگذري و چمدان را رها كني تا صَمداني شوي! اين ارابهها تو را به مكاره بازار شيطان ميبرند تا عزت خرج كني و حسرت بخري، تحفه سفر گرچه خوب است اما حيف باشد كه مكاره بازار خريد چيني آلات شكستني، رشته ذكرت را بگسلد و از معامله با حضرت دوست غافلت كند! يك ماه همنشين مهربانترينها بودي و رسم خاندان كرم نيست چمدانت را خالي بگذارند!
اگر كاهلي نكني، ميتواني از سفره خلق عظيم نبوي، مهرباني برچيني و براي خويشان به ارمغان بياوري، ميتواني از مادر گلها، تسبيح «اول جار ثم الدار» بگيري، ميتواني از زينت عابدان سجاده اخلاص بخواهي و از كريم خاندان خدا، كرامت نفس طلب كني و از دانش باقرالعلوم سؤالات پايان ترم بپرسي، از صادق آلمحمد تفصيل توحيد جويا شوي، ميتواني به مقام ابراهيم برسي اگر اسماعيل نفس را قرباني كني، ميتواني به بهشت رضاي محبوب قدم بگذاري، اگر با حجرالاسودي به فرق هوي بزني، ميتواني از حجره هاجر به مكتبالرضاي خالق هجرت كني، اگر تسليم اراده خدا باشي و چون ابراهيم از هيزم آتش نمروديان به سلامت خارج شوي اينها بدون چمدان، صمدانيت ميكند و به اين مقام در ميآيي كه ميفهمي به جز از عشق كه اسباب سرافرازي بود، آنچه خواندي و شنيدي همه بازي بود، و چون در طواف كعبه فقط درطلب او باشي، خواهي يافت كه جوينده يابنده است و آنگاه خواهي ديد كه خانه، بر گِرد تو طواف ميكند!