
يك قدم با مصاحبه با سرپرست خانوادهاي عجيب و غريب و جذاب كه به شكلي خودجوش ايران را در سرتاسر دنيا تبليغ ميكنند فاصله نداشتيم؛ اما اين خانواده كه مدام در پيچ و خم راه سفرشان هستند براي پاسخ به سؤالات ما كار دشواري پيش رو داشتند؛ كريستين ايوان به «جوان» گفت كه اكنون با ون مسافرتي و خانوادهاش در خاك فرانسه و در حال سفر هستند. او تمايل زيادي براي شكلگيري مصاحبه داشت اما به دليل شرايط خاصشان فرآيند كم و بيش پيچيدهاي را براي مصاحبه پيش روي ما گذاشت كه تحقق اين اتفاق را غيرممكن ميساخت با اين حال داستان جذاب اين خانواده بازتاب زيادي در سطح رسانههاي جهان داشته است؛ او كه اخيراً به همراه خانوادهاش در انگليس داستانهاي عجيبي را پشت سر گذاشته در روزنامه «گاردين» اين كشور حسابي از ايران تعريف كرده و گفته است كه در ايران با نعمات غيرمترقبه مواجه شده است. ماجراي او و خانواده و ون مسافرتيشان طولاني است:
چند هفته پيش در ساعت يك بعدازظهر يك خودروي ون بزرگ مقابل موزه علوم لندن پارك كرده بود. در عرض دو ساعت و بعد از اينكه خانواده چهار نفره شامل لوكاس هشت ساله و خواهر كوچكترش اميلا از موزه تاريخ ملي در كنار موزه علوم نزد خودرو بازگشتند با صحنه شيشههاي شكسته آن روبهرو شدند.
آنها اول تصور كردند كه پاي يك سرقت در ميان بوده است اما بعد متوجه شدند كه ماجرا فرق ميكند و اين خودروي مسافرتي در معرض يك سوءظن بزرگ قرار گرفته است؛ فقط به خاطر اينكه بر دو طرف اين ون شعار بزرگ «ايران با شكوه است» نقاشي شده بود پليس لندن تصور ميكرد كه اين خودرو حامل يك بمب يا تهديد تروريستي است؛ در مدتي كه اعضاي خانواده در حال گشت و گذار در موزه بودند پليس ضد تروريسم به خودرويشان در خارج از موزه حمله كرده، شيشههايش را شكسته بود و در عوض به جاي بمب مشتي عروسك و لوازمالتحرير در داخل آن پيدا كرده بود.
كريستين ايوان، سرپرست رومانيايي اين خانواده چهارنفره هرگز تصورش را هم نميكرد كه يك شعار تبليغاتي براي ايران بتواند منجر به وارد شدن چنين خسارتي بر خودرويش شود. همسر فرانسوياش آدري و فرزندانشان كه هر دو در آلمان متولد شده بودند تنها يك هفته قبلتر براي شركت در يك فستيوال به لندن رسيده بودند؛ اين اولين سفر آنها به انگليس محسوب ميشد. آنها در طول پنج سال گذشته تصميم گرفته بودند كه به جاي سكونت در يك محل و داشتن يك زندگي عادي با ون به دور دنيا بچرخند و سفر كنند تا آنجايي كه بازديد از موزههاي دنيا به يك نياز ضروري براي تدريس خانگي دو فرزند خانواده تبديل شده بود. داستان اين خانواده رومانيايي – فرانسوي اما از آنجا شكل هيجاني به خود ميگيرد كه آنها تصميم ميگيرند به ايران سفر كنند؛ در اين سفر آنها دلباخته ايران ميشوند و بعد تصميم ميگيرند كه براي تشويق مردم ساير كشورها به بازديد از جاذبههاي ايران يك كمپين تبليغاتي خودجوش راه بيندازند. از اينجا بود كه شعار «ايران با شكوه است» بر دو طرف خودرويشان نقش بست.
كريستين به «گاردين» ميگويد: «بازديد از موزهها براي بچههايمان مثل يك كلاس درس است؛ خودرويمان را بيرون موزه علوم لندن پارك كرديم و وقتي از بازديد برگشتيم واقعاً گيج شده بوديم؛ چرا پليس بايد چنين كاري ميكرد؟ به ما گفتند كه اين همه اقدامات امنيتي را فقط به خاطر پيامي كه روي ون نوشته شده بود انجام دادند!»
كريستين به شخصه از اينكه پليس انگليس در توضيح اين اقدام، هيچ پيغام يا يادداشتي را روي خودرو بر جاي نگذاشته بود حسابي عصباني بود: «به ايستگاه پليس رفتم و آنها من را متهم به برانگيختن اين حساسيت بيمورد كردند؛ از من خواستند تا خودم را به خاطر بيان نگاه و ديدگاهم درباره ايران مسئول بدانم!» پليس انگليس به هيچ وجه از او و خانوادهاش عذرخواهي نكرد.
كمي بعدتر در همان روز، يك مأمور پليس انگليس در توضيحي آنلاين خطاب به او نوشته بود: «خيابان را به سرعت بستيم، بايد هر چه زودتر واحد ملي خنثيسازي بمب را خبر ميكرديم؛ از ناظران خواستيم به اين صحنه مشكوك بيايند؛ بايد همه خيابانهاي منتهي به محل پارك خودروي شما را ميبستيم چراكه شما آن را با آن شعاري كه رويش بود در يك منطقه و كانون با ميزان حساسيت امنيتي بالا پارك كرده بوديد.» توجيه پليس انگليس اين بود! شعار روي خودروي اين خانواده نميگفت «اسپانيا باشكوه است!»، «ايتاليا باشكوه است!» يا هر آن چيز ديگري! روي آن نوشته شده بود: «ايران باشكوه است».
وقتي عاشق ايران شديم!
خانواده ايوان اين سبك جديد زندگي خود را از پنج سال پيش آغاز كردند. كريستين با آدري در آلمان آشنا شد؛ او در آنجا مشغول تحصيل در رشته اقتصاد و بعد مهندسي بود. آن دو براي خريد خانهاي در شهر كاسل آلمان به مقدار كافي پول جمع كردند اما بعد تصميم گرفتند تا آن را اجاره دهند تا خرج سفر زمينيشان به دور دنيا را تأمين كنند. درآمد ماهانه 2 هزار يورو از اين محل برايشان زياد هم بود.
اولين مقصد هندوستان بود اما براي اينكه از راه زميني به هند بروند بايد از ايران ميگذشتند؛ اول ترديد داشتند اما سپس تصميم قطعي خود براي سفر به ايران را گرفتند؛ تجربهاي كه اين خانواده از سفر به ايران كسب كرد حسابي شگفتزدهشان كرد.
كريستين ميگويد: «اول قرار شد پنج روز در ايران بمانيم اما ناگهان ديديم دو ماه است كه در اين كشور مقيم شدهايم؛ ايران تصويري منفي نزد اذهان عمومي در اروپا داشت اما ما به گوشه و كنار ايران رفتيم و غرق در زيبايي اين كشور و نيز نحوه برخورد مردمانش شديم؛ چيزي كه تا قبل از آن و بعد از آن هرگز نمونهاش را در ساير كشورهاي دنيا نديديم.»
به گفته كريستين آنها انتظار داشتند كه در ايران با دزدها، سارقان و حملات تروريستي مواجه شوند اما در عوض با مردمي مواجه شدند كه با روي خوش از آنها استقبال كرده و ورودشان به ايران را خوشامد ميگفتند، به اين مهمانان اروپايي هديه ميدادند و احساس خوب خود را از سفر آنها به ايران ابراز ميكردند.
البته اتفاقي كه در لندن براي ون اين خانواده رخ داد اولين اتفاق براي اين خودرو نبود؛ در سال 2013 ميلادي و وقتي اين خانواده براي دومين بار به ايران آمده بودند در كرج هدف سرقت سارقان قرار گرفتند؛ دزدها همه پولها و مداركشان از جمله پاسپورتهايشان را از اين خودرو دزديدند؛ بدون پاسپورت خروج از ايران غيرممكن بود.
كريستين ميگويد: «به مشكل بزرگي برخورده بوديم؛ بايد تقاضاي صدور پاسپورت مجدد رومانيايي، فرانسوي و آلماني ميكرديم. وقتي سارقان مداركمان را بردند يادداشتي با اين مضمون را به زبان فارسي نوشتيم: دزدان عزيز خواهشاً حداقل مداركمان را به ما بازگردانيد؛ ما فقط ميخواهيم به خانهمان برگرديم.»
واكنش ايرانيها اما براي اين خانواده غيرمنتظره بود: «بازخوردهاي زيادي را به صورت آنلاين دريافت كرديم؛ ايرانيها از ما ميخواستند كه تا پيدا شدن مدارك به خانهشان برويم؛ بعضيها هم ميگفتند: اشكالي ندارد كه كمي پول به شما بدهيم؟ خواهش ميكنم ما را ببخشيد؛ ايران واقعاً اينطوري نيست.»
كريستين ميگويد: «ما واقعاً عاشق ايران شديم اما دلمان ميخواست كه در پاسخ به اين محبتها كاري انجام دهيم.»
آيا حالا كريستين ميتوانست ماجراي اين سرقت در ايران را با مشكل اخيرشان در لندن مقايسه كند؟ او ميگويد: «در ايران تجربه خيلي بهتري داشتيم. درست است كه شرايط سختي را پشت سر گذاشتيم اما بعد واكنش مردم و مقامات و مسئولان ايراني فوقالعاده بود. پروژهمان از همان جا متولد شد. شايد اين پروژه در موقعيت بسيار بغرنج و نااميدكنندهاي به ذهنمان رسيد اما واكنش ايرانيها و مسئولان كشورشان و نحوه برخوردشان با ما باعث شكلگيري اين ايده در ذهنمان شد. مقامات بلندپايه ايراني ما را به دفترشان دعوت و براي اتفاقي كه افتاده بود از ما عذرخواهي كردند؛ اين چيزي بود كه در مورد اتفاق اخير ما هنوز نمونه آن را از سوي مقامات انگليسي مشاهده نكردهايم.»
به گفته او پروژه تبليغاتي آنها براي ايران يك پروژه كاملاً خانوادگي و شخصي است؛ يعني پاي حمايت مالي از سوي مسئولان ايران در كار نيست؛ خودروي آنها حامل پيام صلح و نيز شعر معروف سعدي بر شيشه جلو است: «بنيآدم اعضاي يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند.» اين خانواده تنها ميخواهند كه مردم دنيا را تشويق به بازديد از ايران و سهيم كردن آنها با اين حس شگفتانگيزشان درباره شكوه آن كنند. حالا هم كريستين و هم دو فرزندش زبان فارسي را به خوبي فراگرفتهاند. حس بد درباره اتفاقات در لندن و ايران را از دلشان به بيرون راندهاند. كريستين ميپرسد: «تا به حال عبارت نعمت غيرمترقبه به گوشتان خورده است؟ متأسفانه ما در زبانمان چنين اصطلاحي نداريم؛ آنچه كه در ايران برايمان اتفاق افتاد نعمتهاي غيرمترقبه بود؛ آنچه كه در لندن هم برايمان اتفاق افتاد همينطور چه بسا اگر كه اين اتفاق نميافتاد پروژه ما نيز به اين خوبي دوباره تبليغ نميشد!»