اولاد آدم اين روزها كارش بشدت سخت شده است. انگار دارد بندبازي ميكند. هر چند از كودكي با ديدن فيلمهاي بندبازي دلش غش ميرفت اما حالا كه بزرگ شده است، ميبيند كه گاهي آدم مجبور به بندبازي ميشود. اولاد آدم كه جاي خود!
يعني راستش موضوع برميگردد به ماجراي تحريمها. اولاد آدم مانده است كه چرا بين علماي اقتصاد اختلاف افتاده است و با اين اختلاف كه فاحش است و توي ذوق هم ميزند بايد چه كرد و چه نبايد كرد؟... لابد حالا ميگوييد خب مثل هميشه برو سراغ مصداق و بعد مصداقها را عين سنگ آتش زنه به هم بزن تا جرقهاي در ذهنت متبادر شود و اين مكدر بودنت با بشارتي همراه شده و تير خلاصي باشد بر بندبازيات!
شايد راهش هم همين باشد! هر جا اشتباه رفتم، شما خواننده عزيز به من چشمك بزنيد، خودم دوربرگردان بعدي ميپيچم! و اما مصدقها. (ببخشيد منظورم مصداق بود، بدينوسيله اصلاح ميكنم.)
مصداق يك: نهاونديان رئيس دفتر رئيسجمهور با اشاره به عزم دولت براي مقرراتزدايي و اجراي قانون بهبود محيط كسب و كار، گفت: اگر كسي گمان ميكند كه با برداشته شدن تحريمها مشكلات حل ميشود، قطعاً خطا كرده است. مصداق دو:طيبنيا وزير امور اقتصادي و دارايي با بيان اينكه از اواخر امسال آثار رفع تحريمها را مشاهده ميكنيم، گفت: رشد اقتصادي در سال جاري رشد مثبتي بوده است و در سال آينده ارتقا مييابد. خب حالا به نظرتان اينكه نهاونديان گفته مشكل حل نميشود و اينكه طيبنيا گفته آخر سال حل ميشود، يعني چه؟ نكند مشكلات مدنظرشان با هم متفاوت است كه اولاد آدم را وسط زمين و آسمان روي بند زندگي رها كردهاند! يعني به فرموده نهاونديان، اولاد آدم بايد دخل و خرجش را ببوسد و بگذارد كنار؟ يا به فرموده طيبنيا، منتظر زمستان باشد و نه كركره را بكشد بالا و نه پايين!...راستي اگر اين دوتا اقتصاددان را در يك جلسه كنار هم بگذاريم، چه ميشود؟ نگوييد كه هر دو، هر روز در جلسه هيئت دولت هم را ميبينند و حتي اگر سلام و عليك هم با هم نداشته باشند حداقل با چشم و چشمك با هم خوش و بش ميكنند! نگوييد كه ديدگاههاي پسا تحريمي تدبيريها با هم متفاوت است... شايد هنوز نمونه كم است. بايد مصداق سوم را هم وارد بازي كنيم تا ببينيم، اولاد آدم اگر شيميدان يا فيزيكدان يا رياضيدان نباشد، چگونه سربلند از اين مصداق يابي بيرون ميآيد؟
مصداق سوم:معاون اول رئيسجمهور چالشهاي پس از تحريم كشور را تشريح كرد:... بازنگري در اقتصاد پس از تحريم...مصوبات ستاد تدابير اقتصادي لغو ميشود...فساد منابع كشور را به باد داد. فساد اداري مانند موريانه به جان كشور افتاده است كه بايد با آن برخورد كنيم.... .
ميبينيد !كار اولاد آدم مشكلتر شد! حالا اولاد آدم مانده است در بند سوم اين مصداق سوم بناست با چه برخورد كنيم؟ با اقتصاد؟ ستاد تدابير اقتصادي؟ فساد ؟ باد؟ لغو تحريم؟...از اولاد آدم ميشنويد، اولاد آدم اين روزها بندبازي را بايد كنار بگذارد و برگردد به همان روزگار پيش از لغو تحريم!اصلاً نان در تحريم است! فكر كنيد نه خاني آمده و نه خاني رفته!نگوييد قصهاش را نميدانيد....
قصه:يكي بود، يكي نبود. مردي بود كه خيلي دلش ميخواست مثل اعيان و اشراف و خانها زندگي كند. اما نه پول و پله زيادي داشت، نه گاو و گوسفند و نوكر و كلفتي. آن مرد، با صرفهجويي زياد زندگي ميكرد تا شايد پولي پسانداز كند، اما هميشه هشتش گرو نه بود. از قضاي روزگار، يك روز اين مرد روستايي به شهر رفته بود تا چيزي بفروشد. جنسهايش را فروخت. ميخواست به روستاي خودش برگردد كه چشمش به دكان ميوهفروشي افتاد. خربزهاي چشمش را گرفت و با خودش گفت: «كاش پول زيادي داشتم و يك خربزه ميخريدم. اما همين كه ناهار مختصري بخرم كه از گرسنگي نميرم، كافي است. نبايد ولخرجي بكنم.» مرد روستايي از جلو دكان ميوهفروشي رد شد و چند قدمي دور شد. اما ميل به خوردن خربزه نگذاشت جلوتر برود. با خودش گفت: «چطور است به جاي ناهار، يك خربزه بخرم و بخورم؟ با خوردن خربزه، سير ميشوم و ديگر نيازي به خريد ناهار ندارم. »با اين فكر برگشت و خربزهاي خريد و راه افتاد از شهر خارج شد، درختي پيدا كرد و زير سايه درخت نشست. چاقو را از جيبش در آورد و خربزه را قاچ كرد و مشغول خوردن آن شد. وقتي كه خربزه را ميخورد، گفت: «پوست خربزه را نميتراشم تا هر كس از اينجا عبور كند و پوست خربزه را ببيند، بگويد كه يك خان از اينجا گذشته، خربزه را خورده و پوستش را رها كرده است.» تصميم گرفت مثل خانها بلند شود و به راهش ادامه دهد. اما هنوز گرسنه بود و ميل به خوردن خربزه آزارش ميداد. با خودش گفت: «پوست خربزه را هم ميتراشم و ميخورم. پوست و تخمههايش را ميگذارم همين جا بماند. آن وقت، هر كس از اينجا عبور كند، ميگويد كه يك خان از اينجا گذشته، خربزه را خورده و پوستش را هم به نوكرش داده تا بتراشد و بخورد. اين جوري بهتر است.»
مرد روستايي با اين فكر، پوست خربزه را هم تراشيد و خورد. اما باز هم سير نشد. با اينكه دلش نميخواست خود پوست خربزه را هم بخورد، دلش نميآمد از خوردن آن چشم بپوشد. نشست و مشغول خوردن پوست خربزه شد و با خودش گفت: «همين كه تخمههاي خربزه بر جا بماند، كافي است. هر كس از اينجا عبور كند، ميگويد كه يك خان ثروتمند از اينجا گذشته است. خربزه را خودش خورده، ته خربزه را نوكرش تراشيده و خورده و پوست خربزه را هم داده به الاغش. چه خان مهمي كه هم الاغ داشته، هم نوكر!» خوردن پوست خربزه هم تمام شد. خان خيالي مانده بود و تخمههاي خربزه، اما هر كاري ميكرد، نميتوانست از تخمههاي خربزه هم دل بكند. براي خوردن تخمههاي خربزه هيچ بهانهاي نداشت. با بيميلي بلند شد و راه افتاد. چند قدمي كه رفت، دوباره برگشت و گفت: «نه! از تخمههاي خربزه هم نميتوانم بگذرم. اما آنها را هم نميتوانم بخورم. مردم چه ميگويند؟ نميگويند اين چه خاني بوده كه از تخمه خربزه هم چشم پوشي نكرده است؟!»مرد روستايي دوباره راه افتاد. چند قدم از جايي كه خربزه را خورده بود، فاصله گرفت. به نظرش گذشتن از تخمههاي خربزه، كار مهمي بود بادي به غبغب انداخت و مثل خانها قدم برداشت. در اين حال، احساس ميكرد كه پياده نيست و بر الاغي كه پوست خربزه را خورده سوار شده است و نوكري كه پوست خربزه را تراشيده، دهنه الاغش را به دست دارد. اين فكرها مدت زيادي ادامه پيدا نكرد. يكباره مرد روستايي از خر شيطان پياده شد و با عجله به طرف تخمههاي خربزهاش دويد. خيلي زود تخمههاي خربزه را برداشت و با ميل زياد مشغول خوردن آنها شد. تخمههاي خربزه را هم كه خورد، گفت: «آخيش! راحت شدم. حالا انگار نه خاني آمده، نه خاني رفته. اصلاً هيچ خاني از اينجا عبور نكرده و خربزهاي هم نداشته كه بخورد.»