گفتم: «نترسين حواسم هست، تا آژانس بخواد بياد خودم سه سوته رسيدم مدرسه.»
مامان گفت: «پسرم، مواظب باش، شرمندمون نكني اين همه زحمت كشيديم.»
كمي دير شده بود و عجله داشتم آش رو سريعتر به مدرسه برسونم. با كمك پدر ديگ آش رو گذاشتم روي ترك دوچرخه و محكم بستم و گفتم: «خداحافظ.»
پريدم روي دوچرخه و با سرعت ركاب زدم. چند دقيقهاي به اذان مونده بود كه رسيدم سر كوچه مدرسه. ته كوچه روبهروي در، دو سه تا از بچهها منتظرم ايستاده بودن. براشون دست تكون دادم. در همين حال كنترلم رو از دست دادم و محكم زمين خوردم. يك آن به خودم آمدم. واي چي شده بود؟ دوچرخه يك طرف، قابلمه آش هم طرف ديگه. چند لحظه بعد بچهها بالاي سرم ايستاده بودند و با حسرت زل زده بودند به آشهاي ريخته شده. چشمم كه به ديگ خالي افتاد حالم گرفته شد. با خودم گفتم حالا بچههاي روزهدار چي بخورند؟ جواب آقاي ناصري رو چي بدم؟ ناخودآگاه ياد حرفهاي اون روزش افتادم كه در كلاس توضيح ميداد: «خيلي خب اصغري، حالا كه اينقد اصرار داري، باشه، تهيه افطاري به عهده تو و دوسه نفر ديگه. البته بازم ميگم قرار نيست مراسم آنچناني راه بندازيم. ميخواهيم يك افطاري ساده اما صميمي تهيه بشه به خاطر همين گفتم با چند نفر شريك بشي تا از عهدهاش بخوبي بر بياي.»
گفتم: «آقاي ناصري ما خودمون به تنهايي افطاري رو تهيه مي كنيم. مگه چند نفريم؟ همش تو اين كلاس 35 نفر كه بيشتر نيستيم. مطمئن باشين والدينمون راضي هم هستن. اگه باور ندارين، ميتونم رضايتنامه هم بيارم.»
آقاي ناصري حرفم رو قطع كرد و گفت: «دِ نشد ديگه، معلوم ميشه اول صحبتهام كه توضيح ميدادم حواست اينجا نبود. گفتم يك انسان شريف و خيّري خرج افطاري مدرسه رو متقبل شده، مقداري رو هزينه را پيشاپيش داده و سفارش كرده حساب كنيم كه چقدر ديگه لازمه، بهش اطلاع بديم تا بقيشو هم بده. بچههاي هر كلاسي هم براي خودشون افطاري ميدن، شماها هم به كمك هم بايد همكاري كنين يه افطاري كه البته نميخواهيم خيلي تشريفاتي هم باشه، براي كلاس خودمون ترتيب بديم. هدف ما اولاً تشويق بچههايي هست كه امسال روزه بهشون واجب شده دوماً و مهمتر اينكه روحيه مسئوليتپذيري، تعاون و همكاري در شما تقويت بشه. نميخوايم كه رستوران راه بندازيم، من موافق نيستم كه زحمت افطاري رو به دوش خونوادهها بندازيم. كار خاصي هم لازم نيست، يكي گرفتن نون رو به عهد بگيره، يكي خريد ميوه و يكي از شماها لوازم داخل سفره رو تهيه كنه، يكي دو نفر هم زحمت چاي رو قبول كنن.» حسن رضايي كه چاقترين پسر كلاسه، گفت: آقا اجازه، ما كه بعد 17- 16 ساعت روزه گرفتن با دو پرس غذا هم سير نميشيم چه برسه به نون، پنير و چاي شيرين؟ بچهها هم حرف رضايي رو تأييد كردند.
آقاي ناصري عينكش رو جابهجا كرد و با خنده گفت: «البته اگه به ميل و اشتهاي رضايي باشه دو پرس كه چه عرض كنم ولي نه، منظورم اين نبود كه افطار فقط نون و پنير بديم. حرف من به اصغريه كه اينقدر اصرار داره غذا رو خونوادهاش تهيه كنن. من ميگم اگه بتونيم خودمون غذا رو تهيه كنيم خيلي خوب ميشه. مثلاً بچههاي كلاس بغل قصد دارن با كمك مستخدم مدرسه كه اتفاقاً تو آشپزي هم دستي داره، براي افطار تو مدرسه كتلت درست كنن. اگه افطاري رو تو همين مدرسه درست كنيم لذتش بيشتره نه؟» منم فوراً پريدم وسط حرف آقاي ناصري و گفتم: «آقا اجازه حالا هزينه افطاريو اون بنده خدا ميده، حرفي نيست، دستشم درد نكنه ولي اجازه بدين من خودم به تنهايي افطاري رو تهيه كنم، راستش مامانم تو پختن آش خيلي ماهره ، مطمئن باشين پشيمون نميشين.»
آقاي ناصري اصرار من و سكوت بچهها رو كه ديد گفت:«باشه، پس بقيه كاراي سفره افطار رو خودمون به عهده بگيريم، موافقيد؟» بچهها هم يكصدا گفتن: «بــــــــــله...»
***
سر سفره افطار، آقاي ناصري دستي به پشتم زد و لقمهاش را قورت داد و گفت: «ببين پسرم، حالا خودت رو ناراحت نكن. كاريه كه شده در عوض از اين اتفاق درس بگير، وقتي كه مسئوليت كاري رو ميپذيري، به همون ميزان هم بايد در انجام مسئوليت دقت كافي داشته باشي. حالا خدا رو شكر كه بچههاي كلاس بغل، افطاريشون رو با بچههاي كلاس ما تقسيم كردن وگرنه....