به بهانه برگزاري كنگره شهداي هنرمند –كه برگزاري اينگونه كنگرهها نقش بسزايي در معرفي شهدا به نسل جوان دارد - به سراغ شهيد هنرمند مصطفي انجم افروز رفتيم. شهيدي كه علاوه بر خطاطي و نقاشي، دستي هم در نويسندگي داشت. آنچه در پي ميآيد روايت خواهر شهيد از هنرمند شهيد مصطفي انجم افروز است.
خانم انجم! ابتدا از كودكي و تحصيلات برادر شهيدتان بگوييد.
مصطفي در 11دي ماه 45 در شهر مقدس نجف اشرف به دنيا آمد. خانواده ما در سال 50 به دليل اخراج از سوي رژيم صدام، راهي شهر مقدس قم شدند و در آنجا سكونت گزيدند. مصطفي در سال 52 و در سن ششسالگي، راهي دبستان فيض قم شد و تحصيلات ابتدايي را در همين دبستان به پايان برد. پس از آن در سال 57 در مدرسه راهنمايي معلم قم ثبتنام كرد و در سال 60 راهي دبيرستان بازرگاني و حرفهاي قم كه اكنون به نام شهيد رجايي است، شد و در آنجا در رشته علوم تجربي و بهداشت، مشغول به تحصيل شد، شهيد به خطاطي و نقاشي نيز توجه خاصي داشت.
برادرتان چطور به جبهه رفت، گويا حضور ايشان در جبهههاي دفاع مقدس به طور مكرر صورت ميگرفت؟
مصطفي هميشه براي حضور در جبهه بسيار راغب و مشتاق بود اما سنش كم بود و مسئولان به او اجازه نميدادند كه راهي جبهه شود. بالاخره با اصرار فراوان موافقت مسئولان اعزام را جلب كرد و براي اولين بار در اسفند 60 در حالي كه دانشآموز سال اول دبيرستان بود، راهي جبهه شد.
حدود هشت ماه بعد از آن، در حالي كه مشغول تحصيل در پايه دوم دبيرستان بود، براي دومين بار روانه جبهه شد و در واحد بهداري لشكر 17 عليبن ابيطالب(ع) فعاليتش را ادامه داد. براي سومين بار در خرداد 62 و به مدت پنج ماه به جبهه رفت و به عنوان تكتيرانداز و آرپيجيزن فعاليت كرد. چهارمين بار هم در فروردين 63 به جبهه رفت و در گردان سيدالشهدا(ع)، در جبهههاي جنوب به مبارزه با دشمن متجاوز پرداخت. پس از 37 روز حضور در جبهه به منزل بازگشت و براي پنجمينبار در خرداد 63 راهي جبهه شد و شش ماه در منطقه ماند. برادرم آخرين بار در تير ماه 64 با تيپ 77 لشكر 17 عليبنابيطالب(ع) عازم جبهه شد و به عنوان جانشين گروهان به منطقه چنگوله اعزام شد. شهيد در عمليات عاشوراي 2 به عنوان فرمانده گروهان شركت كرد و در همين عمليات در 24 مرداد ماه 64 مفقودالاثر شد.
پيكرشان چند سال بعد به خانه برگشت؟
بعد از 15 سال در تير ماه 79، به همت گروه تفحص شهدا، پيكر برادرم از روي پلاكش در منطقه چنگوله پيدا شد و پس از حدود يك ماه بقاياي بدن برادرم را به ما تحويل دادند و پس از تشييع جنازه بسيار باشكوه، در گلزار شهداي قم به خاك سپرده شد. برادرم هنگام شهادت، 19 ساله بود.
اخلاص و دوري از ريا مهمترين ويژگي برادرم بود. مصطفي همچنين اهل كمك بود و با همت، متواضع و فروتن، سادهزيست و كم توقع، مهربان، صميمي، شيفته و آرزومند شهادت بود. او از غيبت بيزار بود. به طوري كه در محفل غيبت يا تذكر ميداد يا بلند ميشد و ميرفت.
شهيد در چه رشتههاي هنري فعال بود؟
رشته هنري برادرم بيشتر نويسندگي بود اما در نقاشي و خطاطي هم تبحرداشت. به عنوان مثال تمثال شهيد چمران را روي ديوارمسجد محل كشيده بود. شهيد دفترچهاي دارد كه در آن خاطرات خود را ازجنگ نوشته اين درحالي است كه برادرم برخي از خاطرات را نقاشي كرده است. شهدا هنرمندانه هنر شهادت را بر تابلو افتخارات ترسيم كردند.
در پايان اگر خاطرهاي از شهيد داريد، براي ما بازگو كنيد.
سال 62 به خاطر كار پدر ما به بوشهر مهاجرت كرديم، مصطفي در قم ماند. من آن سال دوم راهنمايي بودم. تابستان سال 62 مصطفي پيش ما آمد. هنگام رفتن به اصرار او ما هم همسفرش شديم تا به قم برويم. بين راه براي ناهار نان و هندوانه گرفت. من به او اعتراض كردم كه نان و هندوانه كه ناهار نميشود! من نميخورم. مصطفي گفت بخور خواهرم، اكثر اوقات غذاي ما در جبهه همين است.