در آن بين با فردي آشنا شدم كه به من آموخت هميشه به نداي قلبم توجه كنم اما از آنجا كه هستي هوشمندتر از آن است كه به همين راحتيها يك نفر را با اين خيال رها كند كه ديگر كارش تمام شده و يك انسان درستكار و خوبي شده است، در روزهاي آخر سال تمرين بزرگي به من داد. نزديك نوروز بود و بايد وسايل و لباس و چيزهاي ديگري را كه براي خانه لازم داشتم تهيه ميكردم. ميدانستم كه تا نوروز حقوقم را از محل كارم ميگيرم و ميتوانم از پس مخارج مورد نياز بربيايم. براي همين فهرستي از تمام چيزهايي كه لازم داشتم را نوشتم و هر روز نيز مورد جديدي به آن اضافه ميكردم.
چند روزي به عيد نوروز باقي مانده بود كه موقع بيرون آمدن از شركت، مسئول امور مالي به اتاقم آمد و جدولي را مربوط به دستمزد ماهانه و مبلغي بابت عيدي آخر سال برايم آورد. واقعاً خوشحال بودم. پول خيلي به موقع رسيده بود. حالا هم كارت عابربانكي پر از پول در دستم بود و هم فهرستي از اجناس مورد نيازم كه سفري خانوادگي هم در آن گنجانده بودم. لحظه جالب و شادي بود. اينجور وقتها آدم كيف ميكند. تا بازار 30 دقيقهاي راه بود اما چيزي به غروب نمانده بود. من هم خستهتر از آن بودم كه براي خريد به بازار بروم. براي همين خريد را براي روز ديگري گذاشتم و رفتم سوي خانه. ساعت هنوز 10 نشده بود اما بايد استراحت ميكردم تا فردا بهتر از پس كارهايم بربيايم. چشمهايم گرم خواب ميشد كه تلفن همراهم زنگ زد.
مسئول امور مالي كه با من صميميتر از بقيه بود و حساب و كتابهاي شركت را به عهده داشت، اين خبر را داد كه در حسابها پول زيادي را كم آورده است. دلدارياش دادم و گفتم كه فردا دوباره به حسابها رسيدگي كند، شايد يك جاي كار را اشتباه كرده و بايد بيشتر دقت كند.
اما او خيلي نگران بود. در حدود 10ميليون تومان كسر آورده بود و اگر سرمنشأ مشكل مشخص نميشد كار به شكايت مديرعامل و... ميكشيد. از طرفي تازه به شركت آمده بود و مديرعامل هنوز آنقدرها روي او شناخت نداشت. براي همين در صورتي كه مشكل رفع نميشد نه تنها كارش را از دست ميداد كه بايد خسارت هم ميپرداخت. برايم پيش از اين گفته بود كه صاحب خانواده عيالواري است و مال و دارايي خاصي هم در دنيا ندارد، اين كار را هم بعد از مدتي بيكاري به دست آورده، پس احتمال اينكه نتواند پول كسري را تهيه كند و با شكايت مديرعامل روبهرو شود زياد بود.
صبح كمي ديرتر از هميشه به شركت رسيدم. كمي از كارهايم را انجام دادم و رفتم به اتاق مسئول امور مالي در طبقه بالا. صورتش برافروخته بود و اضطراب داشت. وقتي نگاهش به من افتاد بغض را توانستم در چهرهاش ببينم كه به سختي پنهانش ميكرد. «هيچ كجاي كار اشتباه نكردهام. ولي 10 ميليون تومان كم آوردهام.» اين را كه گفت بغضش تركيد، در اوج جواني سرپرست مادر و دو خواهر كوچكترش بود و بايد زندگي آنها را تأمين ميكرد. حدس من درست بود، او توان پرداخت اين خسارت بزرگ را نداشت. حال خوبي نداشت، فشارش پايين آمده و دستهايش ميلرزيد، من كه به خاطر خستگي و سردرد، حوصله رفتن به بازار و خريد كردن را نداشتم، تصميم گرفتم او را تا خانه برسانم. او مخالفت كرد و تعارف ميكرد اما دلم نيامد رهايش كنم و تنهايش بگذارم. به خانهاش كه رسيديم، به اصرار براي نوشيدن يك فنجان چاي مرا به خانه دعوت كرد.
دعوتش را قبول كردم و خودرو را در گوشهاي پارك كردم. وارد خانهاش كه شدم. انگار كسي در درونم ميگفت: «اين شخص را تنها نگذار. كمكش كن. او با تو صادق است.»
ديگر نميتوانستم به پولي كه به دستم رسيده بود و فهرست اجناس مورد نيازم فكر كنم. فكر ميكردم بايد از پولم بگذرم. اين فكر يك آن، از دلم گذشت. احساسم اين بود كه اشتباه هم نميكنم. چيزي نگفتم و به بهانه سردردم خيلي زود خانهاش را ترك كردم. توي راه با خودم به اين باور رسيده بودم كه بايد از پولم بگذرم. وقتي داخل پاركينگ خانه خودرو را متوقف كردم، تصميمم را هم گرفتم، لحظه سختي بود، اما گذشت. فهرست اجناس دوستداشتنيام را از جيب پالتو بيرون آوردم. در بين انگشتانم فشارش دادم و بيشتر از پيش مچالهاش كردم. گلولهاي شد و پرتابش كردم درون سطل زباله كنار پاركينگ. كاغذ گلوله شده در يك آن درون سطل افتاد و من در يك لحظه به يادماندني، احساس بيقراري و دلشورهام را از دست دادم.
مبلغي را كه براي تأمين خواسته اعضاي خانوادهام بود كنار گذاشتم و از خير اجناس و سفر مورد علاقهام در تعطيلات هم گذشتم و مابقي آن را كه حدود سه ميليون تومان ميشد براي كمك به دوستم در نظر گرفتم. اين پول ميتوانست گوشهاي از كار او را بگيرد و از بيكاري و شكايت مدير و زندان و... نجاتش دهد. وقتي پول را به او دادم، باورش نميشد. توانسته بود هفت ميليون تومان را با قرض فراهم كند، اما براي تهيه دقيقاً سه ميليون تومان درمانده شده بود. پول را گرفت و رويهم 10 ميليون تومان به حساب شركت پرداخت. بعد از آن هم ماجرا را براي مديرعامل تعريف كرد. به اين ترتيب كارش را حفظ كرد و ظن بدي هم دربارهاش نشد. چند ساعتي به تحويل سال نو باقي مانده بود كه تلفن همراهم زنگ زد. همكارم پشت خط آنقدر هيجانزده بود كه نميتوانست درست صحبت كند. اشتباه مربوط به حسابدار قبلي بود. مديرعامل در حال جمع كردن گاوصندوق بوده كه اين را ميفهمد. دو، سه چك درون گاوصندق مانده بوده كه مدير تازه آنها را پيدا ميكند. كسري حساب مربوط به آن چكها بود.
گريهاش گرفته بود، مديرعامل 10 ميليون تومان را به حساب عابربانكش ريخته بود و تصميم داشت خودش براي تقدير از او تا چند دقيقه ديگر به خانهاش برود. چند دقيقهاي بيشتر به تحويل سال باقي نمانده بود كه يك پيامك روي صفحه نمايشگر گوشي تلفن همراهم نشست: «سه و نيم ميليون تومان به حساب شما واريز شد.»
بلافاصله پيامكي نيز از همكارم رسيد: «دوست داشتم پاداشي را كه مديرعامل براي صداقت در كارم به من داد، با تو دوست خوبم قسمت كنم.»
دلم نميخواست هديهاش را رد كنم، ولي اي كاش ميدانست كه من با اين كار لطف بزرگي را در حق خودم كردم. در واقع فهميدم راهي را كه سالها به دنبالش بودم، درست پيدا كردهام.