کد خبر: 702412
تاریخ انتشار: ۱۸ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۶:۳۱
خاطرات كردستان / 22
در شماره‌هاي پيش همراه عبدالله نوري‌پور و گروه دستمال سرخ‌ها كه از فرماندهي شهيد اصغر وصالي بهره‌مند بود، به كردستان سال 58 رفتيم. طي اتفاقاتي نوري‌پور به همراه اصغر وصالي كه توسط ضد‌انقلاب مجروح شده در كوهستان سرگردان مي‌شوند و به غاري پناه مي‌برند.
هواي داخل غار سرد بود. اصغر كه پيراهنش را به زخم پايش بسته بود بيشتر از من احساس سرما مي‌كرد و به همين خاطر زير پيراهنم را درآوردم و از او خواستم تا گرماي تنم را دارد سريع بپوشد. پوشيد و در گوشه غار چمبره زد. من هم در دهانه آن با اسلحه مسلح، شكل و شمايل يك نگهبان را گرفتم و چشم به دل تاريكي محض دوختم.
هنوز به فكر جهانگير بودم كه چطور ناغافل گم شده بود. سرنوشت او در هاله‌اي از ابهام قرار داشت و از اينكه در آن سياهي و حيراني كاري از دستم برنمي‌آيد، احساساتي متضاد وجودم را فراگرفته بود. در همين لحظه احساس كردم از پشت سرم صداي خفيفي مي‌آيد. برگشتم و ديدم كه اصغر مشغول نماز و راز و نياز است. شنيدم كه دعاي افتتاح را مي‌خواند: «اَللّهُمَّ اِنّا نَرْغَبُ اِلَيك فى دَوْلَةٍ كريمَةٍ...» يك آن به ذهنم رسيد او از منتظران است. در آن شرايط سرما و بلاتكليفي و زخمي كه در پايش داشت، خواندن نماز و راز و نياز تنها از مردان بلند همتي چون او برمي‌آمد و وصالي به واقع ملخص مخلص و بي‌نظير بود.
چند دقيقه‌ بعد زمزمه‌هاي اصغر خاموش شد و از فرط ضعفي كه داشت به خواب رفت. اما من خوابم نمي‌برد. «يعني جهانگير كجا بود؟ ما كجاي اين كوهستان دراندشت هستيم و عاقبت كارمان چه مي‌شود...» با همين فكرها شب را به سپيده صبح رساندم. اصغر هم بيدار شد و سر اينكه سپيده كاذب است يا صادق كمي بحث كرديم. متوجه شدم يكي از اسلحه‌هاي كمري‌ام گم شده. به اصغر گفتم به همان جايي كه آب خورديم برمي‌گردم بلكه پيدايش كنم. سريع رفتم و چون هوا كاملاً روشن نشده بود، كورمال‌كورمال اسلحه را پيدا كردم و همان جا وضويي گرفتم. برگشتم و نماز صبح را خوانديم.
آفتاب كه بالا آمد، از غار بيرون را نگاه كردم، منظره زيبايي مقابل‌مان پديدار شد كه از فرط سرسبزي و خرمي چيزي از بهشت كم نداشت. همه‌جا را سبزه‌ و گياهان خودرو ديده مي‌شد كه تا چشم كار مي‌كرد ادامه داشتند. در همين حين سايه تعدادي چهارپا و مردي كه در پي‌شان بود، از بالاي سرمان روي دامنه كوه افتاد. معلوم بود چوپاني گوسفندانش را به چرا مي‌برد. ديدن او هم اميدوار‌كننده بود و هم نگران‌كننده، فهميديم آبادي در اين اطراف است اما مطمئن نبوديم دوست هستند يا دشمن.
بعد از رفتن گله، به آرامي از غار خارج شديم و به طرف دره رفتيم. آن طرف رودخانه ته دره، جاده بود و مي‌توانستيم با تعقيب آن، خودمان را به جايي برسانيم. در همين لحظه صداي بالگردي از آن بالا به گوش رسيد. هلي‌كوپتر خودي بود و اصغر سريع تك پيراهنش را در آورد و روي سرش چرخاند. من هم تا آنجا كه نا داشتم فرياد زدم و حتي مي‌خواستم براي متوجه كردن خلبان، به سمتش شليك كنم! نمي‌دان ما را ديد يا نه، هر چه بود، بالاي سرمان چرخي زد و رفت. دوباره سكوت همه‌‌جا را فراگرفت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار