مسعود طبق سنت نبوي، در سن 27 سالگي تشكيل خانواده داد. صاحب يك فرزند پسر بود و فرزند دوم در راه بود كه جنگ تحميلي عراق عليه ايران آغاز شد.
تقريباً دو ماه از آغاز جنگ نگذشته بود كه مسعود عازم جبهههاي جنگ شد. همسرش بعد از به دنيا آمدن فرزند دوم چند ماهي صبر كرد تا او برگردد و براي كودكش اسم انتخاب كند ولي وقتي مسعود برنگشت چند ماه بعد اسم نوزاد را خودش انتخاب كرد.
اوايل جنگ هنوز مردم آشنايي چنداني با موقعيت خطير جبهه نداشتند و تبليغات، فرهنگسازي و سازماندهيهاي مردمي شكل نگرفته بود ولي مسعود با بزرگ منشي و روح آزادهاي كه داشت با رهايي از دلبستگي دنيا و با انديشهاي متعالي راهي جبهههاي جنگ شد. در طول مدتي كه به جبهه رفت يكبار بيشتر به مرخصي نيامد.
شهيد حياتي هميشه ميگفت:«حتي اگر از شغل خود هم بر كنار شوم باز هم حاضر نيستم از وظيفه الهيام در دفاع از وطن دست بردارم».
شهيد حياتي، پس از اعزام به جبهه با نامهنگاريهاي متعدد با خانواده خود در ارتباط بود و بسياري از خاطرات و فعاليتهاي خود را براي آنها شرح ميداد كه علاوه بر جنبه خانوادگي و عاطفي، حاوي اطلاعات مفيد و جالبي از پيروزيها، نحوه درگيري با نيروهاي بعثي و وضعيت جبهههاست. شهيد همواره تأكيد داشته است انشاءالله تا زماني كه عراقيها را از ميهن بيرون نرانديم نزد خانوادههايمان برنميگرديم.
راديوي كوچك
مسعود هميشه راديوي كوچكي همراه خود داشت و اخبار و اطلاعات روز را مستمر پيگيري ميكرد. او ابتدا همراه با لشكر 16 زرهي قزوين به عنوان گروهبان احتياط منقض 56 به جبهه اعزام شد. سپس به خوزستان رفت و در انديمشك مستقر شد. آخرين نامه شهيد پس از شهادتش به دست خانواده رسيد. او در نامه خود نوشته بود: در نزديكي هويزه به نيروهاي بعثي صدام حمله كرده و بسياري از آنان را از پاي در آورديم و تعدادي را اسير كرديم ولي روز بعد مجبور به عقبنشيني شديم.
شهيد حياتي از نظر خصوصيات اخلاقي امتيازات برجستهاي داشت كه همه اين خصوصيات نيك يكجا در وي جمع بود.
از جمله نيكي و مهرباني بيش از حد او با افراد و فروتني، تواضع و ايمان قوي او بود. توجه ويژه شهيد به انجام واجباتش زبانزد دوستان است.
تأكيد او به صله ارحام و اقوام به گونهاي بود كه به احوالپرسي از تمامي اقوام و دوستان ميپرداخت و با وجود داشتن سن كم به حل مشكلات آنان اقدام ميكرد.
مسعود پس از چهار ماه حضور عاشقانه در ميدان جنگ و مقاومت به علت اصابت تركش خمپاره، در6 بهمن 1359 شهيد شد.
ايشان در زمان شهادت دو فرزند داشت كه يكي يكساله و يكي هم يكماهه بود.
پدر شهيد براي اطلاع از حال فرزند خود شخصاً به سوسنگرد ميرود كه مطلع ميشود وي شهيد شده است و خود بايد حامل اين خبر براي خانوادهاش باشد كه سعادت شهادت نصيب فرزندش شده تا در سراي باقي در مقابل شهداي كربلا شرمنده نباشد.
در بخشهايي از وصيتنامه شهيد خطاب به همسرش ميخوانيم:
«اينكه از جبهه برگردم يا برنگردم دست خداست. تو بايد بهخوبي از بچهها مراقبت كني و غم، غصه و ناراحتي به خود راه ندهي.»