در خصوص ازدواج در دوران دانشجويي بايد گفت كه در سنين دانشجويي قدرت انعطاف دو طرف بيشتر است و روحيات و رفتار آنها زودتر با هم سازگار ميشود. در دوران دانشجويي دو طرف بيشتر مسائلشان درسي است و همديگر را درك ميكنند. اگر كسي در اين دوران ازدواج كند از خيلي از آفات و خطرات روحي، اخلاقي و عاطفي در امان ميماند. كلاً ازدواج هر چه در سن پايينتر باشد آثار و لذاتش بيشتر است.
اما چنانچه دليل اين ازدواج ارتباطهاي درون دانشگاهي باشد منظور ارتباطهايي است كه با تعلق خاطر و روابط عاطفي صورت گرفته بايد گفت كه اين نوع ازدواج با تهديدهايي مواجه است. فرهنگي كه افراد در محيط دانشگاه از خود نشان ميدهند فرهنگ رسمي دانشگاهي است نه فرهنگ خانوادگي آنها. در اين فرهنگ رسمي دانشگاهي افراد با هم احساس وحدت ميكنند ولي وقتي با هم ازدواج ميكنند با آن فرهنگ حقيقيشان ميخواهند با هم زندگي كنند و بعد متوجه تفاوت شديد فرهنگي ميشوند. آسيبي كه دوره دانشجويي را هدف گرفته ريشه در اين دارد كه انتخابها بيشتر بر اساس ارتباطات و شناختهاي مستقيم است تا شناختهاي خانوادگي. ازدواج دانشجويي اگر چنين نباشد و در اين فضا شكل نگيرد آسيب كمتري دارد.
گاهي انسان از معيار به مصداق ميرسد و گاهي از مصداق به معيار. شناختهاي مستقيم نوعاً از مصداق به معيار ميرسند، يعني دانشجويي از دانشجويي خوشش ميآيد و شروع به معيارسازي از درون اين خوش آمدن ميكند. در شناختهاي باواسطه انسان از معيار به مصداق ميرسد، يعني معيارها را مشخص ميكند، سپس افرادي را كه به او معرفي ميشوند، بررسي ميكند كه آيا با معيارهاي او سازگار هستند يا نيستند و در صورت سازگار بودن اقدام ميكند. اگر دانشجو بخواهد در محيط دانشگاه درست اقدام كند بايد قبل از اينكه بخواهد در مواجهههاي مستقيم افرادي را در نظر بگيرد، تكليفش را با معيارهايش مشخص كند و اگر در مواجهههاي مستقيم، با موردي برخورد كرد كه احساس ميكند معيارهاي او را دارد، قبل از اينكه بخواهد با ارتباط مستقيم شناخت ايجاد كند كه اين شناخت بيشتر با تعلق خاطر همراه خواهد شد، بايد با تحقيقهاي اوليه و با فرستادن واسطهها تحقيق كند و اگر از شناخت اوليه خاطرجمع شد ميبايست قضيه را به خانواده منتقل كند. در ارتباطهاي خانوادگي انسان با فرهنگ واقعي فرد آشنا ميشود. از طرفي تعلق خاطرها هنوز ايجاد نشده لذا قدرت انتخابش بالاست.