کد خبر: 696651
تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۹۳ - ۰۹:۵۷
20 دي ماه سالروز شهادت سردار قاسم ميرحسيني قائم مقام لشكر 41 ثارالله
دي‌ماه 1365 براي خيلي از رزمنده‌ها همراه با خاطرات تلخ و شيريني است كه در پي شروع عمليات كربلاي5 رقم خورده است.
عليرضا محمدي

در بيستمين روز از اين ماه لشكر 41 ثارالله يكي از بزرگترين سرداران خود به نام حاج قاسم ميرحسيني را از دست داد كه محبوب دل رزمندگان اين لشكر بود و دست راست فرمانده نام آشنايي همچون حاج قاسم سليماني به شمار مي‌رفت. شهيدي كه قاسم سليماني به عنوان يكي از شناخته‌شده‌ترين ژنرال‌هاي دنيا در خصوصش گفته است: مير حسيني بزرگ لشكر 41 ثارالله بود. واقعا من امروز در هر مأموريتي جاي خالي او را مي‌بينم. او در بعد خودش در تمام صحنه‌ جنگ تك بود. خيلي روح بزرگي داشت و يك مالك‌اشتر زمانه بود. در سالروز شهادت اين فرمانده بي‌نظير جبهه‌هاي جنگ، كسي كه از دل يكي از محروم‌ترين روستاهاي شهرستان محروم زابل برخاست تا انقلابي كه بر دوش پابرهنگان و مستضعفان بنا شده بود را ياري دهد، مروري بر خاطرات او از زبان همرزمانش داریم.

علي زارعي از همرزمان شهيد ميرحسيني در خصوص شجاعت اين شهيد مي‌گويد: در حين عمليات والفجر8 خبر رسيد كه يك تانك مقابل راه گردان 422 را سد كرده و فرمانده گردان با بي‌سيم اعلام كرده كه ديگر قادر به پيشروي نيست. در قرارگاه بوديم كه حاج قاسم ميرحسيني از موضوع مطلع شد و به من گفت: علي موتور را آماده كن. پرسيدم:‌كجا؟ گفت: مي‌رويم به كمك گردان. آن لحظه تصور درستي نداشتم. او كه تنها يك كلت به كمر بسته و بلندگويي با خود برداشته است، چه كمكي مي‌خواهد به گرداني بكند كه در معبر گير افتاده است.

به هرحال حاجي حركت كرد و رفت. بعدها يكي از بچه‌هاي گردان 422 برای من تعريف مي‌كرد: همه روي زمين خوابيده بوديم كه ميرحسيني از راه رسيد. موتور را انداخت و آمد بالاي سرمان شروع به رجزخواني كرد. بچه‌ها چنان روحيه‌اي گرفتند كه در يك چشم به هم زدن از جا برخاستند و تكبيرگويان به تانك دشمن يورش بردند. ورق كاملاً برگشت و گردان از هم پاشيده ما در آن حمله متهورانه 600 نفر از نيروهاي دشمن را به اسارت گرفت.

آواي قرآن

صداي دلنشين آواي قرآن شهيد ميرحسيني را هركسی كه مي‌شنيد، از خود بي‌خود مي‌شد. او يك سخنور بود. تمام حرف‌هاي خودش را با استناد به آيات قرآن و روايات نقل مي‌كرد. در بعد فرماندهي، او در جلسات هميشه صائب‌ترين نظرات را مي‌داد. حاج قاسم سليماني به عنوان فرمانده و مافوق شهيد حاج قاسم مير‌حسيني اين چنين جانشين خود در لشكر 41 ثارالله را توصيف مي‌كند و در خصوص شجاعت ميرحسيني مي‌گويد: خدا را شاهد مي‌گيرم كه هيچ وقت در چهره شهيد ميرحسيني در سخت‌ترين شرايط هراسي نديدم. انگار در وجود اين مرد چيزي به عنوان ترس، هراس، دلهره و ترديد وجود نداشت؛ اگر در محاصره بود همانطور صحبت مي‌كرد كه در اردوگاه حرف مي‌زد. سرلشكر سليماني كه همواره جانشين خود را با والاترين صفات تمجيد مي‌كند، در مورد محبوبيت شهيد ميرحسيني در ميان اصحاب و يارانش نيز مي‌گويد: «مي‌ديدم وقتي گردان دور ايشان حلقه مي‌زد و ايشان مي‌خواست سخنراني كند، از لحظه‌اي كه بسم‌الله مي‌گفت تا انتهاي صحبتش، واقعاً مثل جوجه‌هايي كه مادرشان غذا در دهانشان مي‌گذارد، همه حواسشان متوجه مادر است، همه گردان مسحور ايشان مي‌شدند. او ناجي همه عمليات‌ها بود، در صحنه جنگ وقتي كه عراقي‌ها پاتك مي‌زدند و فشار مي‌آمد، همين قدر در جبهه مي‌پيچيد كه ميرحسيني آمد، والله قسم انگار يك لشكر مي‌آمد.

درياي خون

يك غروب در منطقه شلمچه بوديم. به تماشاي مواضع دشمن مي‌رفتيم و براي عمليات آماده مي‌شديم. من و شهيد ميرحسيني دو نفري رو به دشمن، روي خاكريز نشسته بوديم. جلوي روي ما درياي آب موج مي‌زد. خورشيد افتاده بود توي آب و انگار داشت دست و پا مي‌زد. غروب دلگيري بود. ميرحسيني پرسيد: توي آب چه مي‌بيني؟ گفتم: هيچي، آب موج مي‌زنه. ميرحسيني سرش را تكان داد و گفت: ولي من توي اين آب خون رزمندگان را مي‌بينم كه رنگ آب رو عوض كرده، خون داره موج مي‌زنه.

آن موقع در منطقه‌اي كه ما بوديم عملياتي صورت نگرفته بود. ولي دو سال بعد چهره منطقه به كلي عوض شد. عمليات كربلاي5 همان جا انجام شد و آن روز صبح وقتي خبر شهادت ميرحسیني را شنيدم، نگاهم به آب افتاد كه موج مي‌زد. انگار كه درياي خون بود.

محمد كيخا همرزم شهيد با تعريف اين خاطره از سردار ميرحسيني در ادامه مي‌گويد: در عمليات خيبر، دشمن مرتب جزيره مجنون را بمباران شيميايي مي‌كرد. يكي از بسيجي‌ها حالش خيلي بد بود و ميرحسيني را خبر كردم و بالاي سر آن رزمنده رفتيم. حاجي تا وضعيت بسيجي را ديد به راننده‌اش گفت زود او را به اورژانس برسان. بعد از من حالم را پرسيد. گفتم خوبم و با اين وجود همان شب من را هم به بيمارستان فرستادند و از آنجا به تهران. در بيمارستان ميرحسيني را ديدم كه او هم شيمیايي شده بود، ولي براي اينكه روحيه نيروها پايين نيايد به كسي نگفته بود كه خودش هم مصدوميت دارد. يك هفته بيمارستان بوديم و موقع مرخص شدن، به من گفت وقتي به زابل رفتي به كسي نگو شيميايي شده‌ام. من برمي‌گردم منطقه، آنجا به وجود من نياز دارند. من به زابل رفتم و او به جزيره مجنون.

نجواهاي عاشقانه

از شهيد ميرحسيني دفترچه خاطراتي برجاي مانده كه در آن با خط خودش مناجات بسياري را به ثبت رسانده است. در بخشي از اين دفتر مي‌خوانيم: پروردگارا چقدر راه‌ها تنگ و دشوار است؛ و اگر تو هدايت كني، راه حق چقدر واضح و آشكار است. خدايا ما را به راه وصالت ببر و نزديك‌ترين طريق براي ورود بر حضرتت رهسپار گردان. دور را به ما نزديك ساز و سخت و مشكل را بر ما آسان فرما. . .

غرض و مقصودم خشنودي توست؛ و به مشاهده تو نيازمندم و نعمت جوارت مطلوب من است و مقام قربت، منتهاي خواهش من است و حال مناجات با تو آرامش خاطر من است و دواي مرض و شفاي قلب سوزانم و تسكين حرارت دل و رافع غم و اندوهم پيش توست. پس ‌اي خدا! تو در حال وحشت و هولناكي انيس و مونس من باش و عذر لغزش‌هايم را بپذير و از زشتي‌هايم درگذر و توبه‌ام قبول و دعايم اجابت فرما و از گناهكاري مرا ياري و نگهداري كن.

خطابه خيبر

شهيد حاج قاسم ميرحسيني يكي از خطباي بزرگ در دفاع مقدس نيز بود كه همواره با صحبت‌هاي قاطع و مؤثرش، رزمندگان لشكر 41 ثارالله را راهنمايي كرده و با تجربياتش آنها را آماده نبرد مي‌كرد. بخشي از سخنان او در عمليات خيبر به عنوان نمونه آورده مي‌شود كه نشان از آگاهي و تجربه اين شهيد در هدايت نيروها دارد: در عراق تبليغ كرده‌اند كه رزمندگان ايران براي حفظ امام مي‌جنگند و مسئله اسلام را لوث كرده‌اند. از برادران تقاضا مي‌كنيم اولين برخوردي كه با اسرا داشتند از آنها با شعار‌هاي اسلامي «الله‌اكبر» و «لااله‌الاالله» و صلوات استقبال كنند. اما زياد حق نزديك شدن به اسرا را نداريد. اگر بيش از حد به دشمن نزديك شويد و دشمن عمليات ايذايي انجام داده باشد و چندين نفرشان به عنوان اسير جلو حركت كرده و بعد يك سري نيروها در پشت سرشان مستقر كرده باشند، به محض اينكه از سنگرتان خارج شويد، به سوي شما آتش باز مي‌كنند.

و شهادت

عاقبت قاسم ميرحسيني در روز 20 دي‌ماه 1365 طي عمليات كربلاي5 در حالي كه او و نيروهايش روز گذشته عمده موانع دشمن را شكافته و به دژ شلمچه رسيده بودند، مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. حاج قاسم سليماني در خصوص شهادت يارش مي‌گويد: قبل از عمليات كربلاي5 شبي داخل سنگر گفت: تير به پيشاني من مي‌خورد. انگشتش را روي پيشاني گذاشت و همين طور هم شد و بي‌سيم‌هاي لشكر ديگر تا پايان جنگ صداي دلنشين ميرحسيني را نشنيدند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار