بهترين پيشنهاد اين است كه نه تنها خودمان بلكه ديگران را هم به درست كردن يك صندوق پس انداز تشويق كنيم. راهي كه اگرچه ماههاي اول كمي خُلقمان را تنگ ميكند، وقت تحويل پول ماهانه اخم ميكنيم و دلمان نميآيد از آن بگذريم اما وقتي بدانيم روزي هم نوبت به خودمان ميرسد، حال و هوايمان تغيير ميكند. براي خرج كردن اين مبلغ هزار تا نقشه ميكشيم و روزي چند بار برنامهمان را عوض ميكنيم. زماني كه نوبتمان ميشود سر از پا نميشناسيم، براي خرج آن عجله داريم اما وقتي به اين فكر ميكنيم كه زحمت زيادي كشيديم تا اين پول را به دست بياوريم، پشيمان ميشويم و نقشه بهتري برايش ميكشيم.
تجربه شيرين
اولين باري كه تصميم گرفتم پولهايم را پسانداز كنم به خواست خودم نبود. چند نفر از دوستانم به همراه خواهرهايشان در يك اقدام جالب به اين فكر افتادند كه بخشي از پول توجيبيهايشان را پسانداز كنند. من نسبت به اين كار علاقهاي نداشتم اما تشويق اطرافيان باعث شد اين كار را انجام دهم. وقتي با خودم دو دو تا چهار تا كردم، متوجه شدم از پول توجيبي كه از پدر و مادرم ميگيرم، بيشترش را صرف خريد لباس و وسايلي ميكنم كه كارايي زيادي هم ندارد و قرار شد ماهي 10 هزار تومان براي اين كار كنار بگذاريم.
همه مشتاق بودند كه بدانند در قرعهكشي چه كسي به عنوان نفر اول انتخاب ميشود و هركدام از برنامهها و نقشههايشان ميگفتند. هر دفعه كه همديگر را ميديديم، در اين مورد بحث داغي پيش ميآمد و به شوخي براي هم خط و نشان ميكشيديم. در واقع روزشماري ميكرديم تا سر ماه بيايد و اسم نفر اول مشخص شود. من تنها كسي بودم كه براي گرفتن پول اشتياقي نشان نميدادم اما به خاطر ثبت نام دانشگاه و افزايش شهريه ترم جديد حسابي نگران بودم. روز موعود فرا رسيد و در عين ناباوري اسم من در قرعهكشي درآمد و همه با تعجب نگاهم ميكردند. وقتي سكوتم را ديدند گفتند يكبار ديگر هم امتحان ميكنيم، كاغذ اسامي را خوب تكان دادند و قرعه بار دوم هم به نام من شد. شايد اين پول چندان چشمگير نبود اما مشكل ماليام را حل كرد و هر ماه هم با پرداخت اقساطش فشار زيادي تحمل نميكردم.
فرصت غيرمنتظره
همسايهها مدتي بود صندوقي كوچك درست كرده بودند و براي كمك به همديگر قرعهكشي ماهانه انجام ميدادند. خيلي اتفاقي مادرم در اين صندوق عضو شده و دو بار در قرعهكشي اسمش درآمده بود. به خاطر اينكه اين پول درست به موقع به دادش رسيده بود ما را هم تشويق ميكرد كه در اين صندوق عضو شويم. نه من و نه برادرهايم زياد علاقه نشان نميداديم اما مادرم همه ما را شگفتزده كرد. يك روز با خوشحالي زنگ زد و گفت:«در قرعهكشي اسمت درآمده است.» من با تعجب پرسيدم:«من كه در قرعهكشي شركت نكرده بودم؟» مادرم تازه متوجه شد كه براي گفتن اين خبر بايد مقدمهچيني ميكرده و زودتر خبر اصلي را اعلام كرده است؛ مادري كه خودش به فكر ما بود و از طرف ما سهم صندوق را پرداخت ميكرد.
از شنيدن اين خبر خوشحال شدم اما كمي بعد فكر كردم كه من در اين قضيه چه نقشي داشتم. نه پولي براي قرعهكشي داده بودم و نه از اين پس قرار بود قسطها را پرداخت كنم. حسنش اين بود كه من براي انجام كارهاي دانشگاهي و پروژه كاريام اين پول را خرج كردم. وقتي نوبت به برادرم رسيد همه پول را براي خريد ماشينش خرج كرد درحالي كه پولش براي خريد ماشين كم بود و نميدانست چكار بايد كند. زماني اسم برادر بزرگترم در اين قرعهكشي درآمد كه در شرف ازدواج بود و براي انجام مراسم پول كم داشت. اين صندوق به طور جداگانه گرهگشاي مشكل مالي هر كدام از ما شد اما فكر اصلي با مادرم بود كه با دورانديشي به موقع به كمكمان آمد و اين قضايا را حل و فصل كرد.
توفيق اجباري
سومين تجربهاي كه از راهاندازي صندوق قرضالحسنه دارم مربوط به همين امسال است. در واقع يكي از دوستان و همكاران به خاطر كمتر حيف و ميل شدن حقوقم، به اجبار اسمم را در صندوق محل كار ثبتنام كرد. اول زيربار اين موضوع نميرفتم اما بعد از كمي حرف زدن قبول كردم و بايد ماه به ماه 200 هزار تومان پرداخت ميكردم. روز اولي كه قرعهكشي را انجام ميدادند، انتظار داشتم نفر اول باشم چون در قرعهكشي آزمايشي اسمم درآمد ولي در واقعيت اين اتفاق نيفتاد. هر ماه با اين دلخوشي زودتر از همه سر ميز مسئول صندوق حاضر ميشوم و با اشتياق همكارانم را دعوت ميكنم كه زودتر جمع شوند تا قرعهكشي انجام شود. اين روند همچنان ادامه دارد، پول را با هزار اميد و آرزو پرداخت ميكنم و منتظر روزي هستم كه خبر شيرين دريافت وام را بشنوم. البته اين كار اصلاً پشيماني ندارد. كمكم پس انداز كردن و فرهنگ اين كار را ياد ميگيريم و در زندگيمان از آن استفاده ميكنيم.